یهویی و  باران....

ای کاش که درمان شده بود

درد و بلایت

اینگونه غمی را

به دل آوار نمی کرد.....

پ.ن:

هر گوشه ی پاییز

ز چشم تو

نشانی ست ،

باران شده و

در دل من

بغض نهانی ست ....

مردم....

مردم

مردم

مردم

کیست این مردم؟

که شیرینی زندگی را

به تلخی گفتگوهای حاصل از افکار توهم زایشان

تلخ می کنند ؟!

چرا برخی از ما اینقدر

پایبند حرف های دست و پا گیرشان می شویم؟!

پ.ن: چقدر تاسف بار است، که آدم، لحظات ناب زندگی را بخاطر حرف های پوچ و تهی بر خود حرام می کند ....

پاییز و باران

عطر پاییزت مرا

مست جمالت کرده است

سیل باران صفا

سرمست حالت کرده است

در دل تاریک شب

نور امیدت می رسد

چشمه ی جوشان مهرت

بی مثالت کرده است

دل به دیدارت نهم

شاید به خوابم می رسی

دیدنت حتی به خوابم

پر جلالت کرده است

دست پر مهرت

حدیث عشق را از بر نمود

مهربانی دلت

مست وصالت کرده است

می نویسم در سیاهی های ایام سیاه

تا مگر نوری دمد

دردم، ملالت کرده است .....

پ.ن: یه یهویی برای شب پاییزی و لطافت باران .....

بخوان مرا..

مرا بخوان به دری که، بسوی دریاهاست

کنار پنجره هایی که، سوی رویاهاست

بخوان مرابه زبانی که، پر ز آواز است

به نغمه های شرر بار دل، که بی پرواست

مرا بخوان به صداقت ، به راستی، مستی

به آسمان و ستاره ، به هر چه آن بالاست

مرا بخوان به ترنم، نسیم سودایی

به راز غنچه ی عاشق ، به باغ پر غوغاست

مرا بخوان به امیدی که ، می تپد در دل

به آفتاب درخشان ، طلوع که بس زیباست

مرا صدا بکن ای. بی صدای خاموشم

بنام من ، تو بخوانم که نام من، تنهاست

...

تو....

عشق

رسم الخط دستان تو بود

ورنه من حد خیالت نیستم

مکتب ات سر لوحه ی دل بود و بس

بی حضورت لحظه ای هم نیستم

خنده هایم رنگ لبخند تو اند

آرزوهایم همه ، محدود تو

دست بر قلبم بگذار و ببین

نبض آهنگ اش تماما، نام توست.....

وه چه طلوعی....‌

به نوای صبح زیبا

به نسیم عطر گل ها

به ترنم بهاران

به خیال خوب باران

برسان سلام ما را....

پ.ن:

صبح باران خورده اینجا

میل سر مستی دهد

شور گنجشک های زیبا

عشق را هستی دهد

هم هوای. دل خوشانه

هم نسیم دلبرانه

خط زده بر تیرگی ها

دست های پر ترانه

صنما بیا که باران

به غبار، خط کشیده

همه پر طراوت و شعر

همه جا نفس کشیده

نه نشان تلخ کامی

نه اثر ز گریه مانده

همه عطر و بوی شادی

همه گشته پر ز خنده

به هوای عطر گل ها،

به ترنمی چه زیبا،

شده رقص و ساز ، پیدا

به بهشت مست رویا......

شب....

شب شد و مهتاب

تابیدن گرفت

میل دیدارت به جانم

جان گرفت

خیره بر تاریکی شب

مانده ام

آسمانم

ابر باریدن گرفت

......

پ.ن: شب های پاییز ، بلاتکلیف بین باریدن و تابیدن....

بوف کور....

گرچه دیوار دلم بی رنگ و رو گشته کنون

خاطرت در خاطراتم پر سبو گشته کنون

&

روبه رویم، باز می خندی درون قاب ها

خنده های تو مرا ، حال نکو گشته کنون

&

حرف های دل چو تسبیحی گسسته از خیال

با تو اما بی صدا در گفت و گو گشته کنون

&

شکوه های دل ، درون سینه ام مدفون شده

بی گلایه ، بی جدل ، بی های و هو گشته کنون

&

بی تو دنیایم ، شبیه بوف کور صادق است

پر معما ، مبهم و، در خون فرو گشته کنون

&

در دلم رویای عشق ات مثل طوفانی نشست

دل به دست باد ها دادم ، عدو گشته کنون

&

خون به پا کرده درون دیده ام رودی ز اشک

شعرهایم خط به خط اندوه گو گشته کنون

&

دوره کردم روز های خوبمان را ، روز و شب

دل به تکرارش دوباره ، زیرو رو گشته کنون

۳۰ سالگی....

ساحل امن تو

ماوای دل دیوانه بود

تا که طوفان آمد و

ویرانه کرد آرامشم

دریا، چه حکایتی دارد ، می خروشد و به هر زحمتی شده، لبان کف پوش موجش را به لب ساحل می رساند و به ثانیه ای پا پس می کشد ،

گویی نیرویی شیطانی به دستی پلید ، خواسته باشد به جادویی میانه ی دو عاشق را ، بهم زند، به افق که می نگرم کرانه اش نا پیداست ، اما درست در نقطه ی بیکرانی اش ، خورشید خطی می کشد و مرزی می گسترد ،

آنگاه می اندیشم ، در چرخش این کره ی خاکی ، در دل دریا چه می گذرد ، در عمیق ترین نقطه ی جانش، چه رازهای نهفته دارد ، این بهت زدگی از چه روست که اینچنین ، تماشاگرانش را محو خود می کند

هر زمان به دریا می اندیشم ناخودآگاه تو در منظرم می نشینی و هرگاه به تو می اندیشم ، دریای بیکران در خاطرم زنده می شود، بین شما چه رازی ست و چه رابطه ای، نمی دام اما بی شک با قلب هایتان نسبتی مستقیم دارد ،

دریا دل من ، ۳۰ سال گذشت و هیچ فراموش ات نکردم ، هر آن بودنت را کنار خودم حس می کنم ، سبزه زارها ، یادگار چشمان توست و دریا، شکوه قلب پر مهرت ، مهربانی را از تو به یادگار دارم و عشق را مدیون تو هستم، .....

روحت شاد پاپا جان🖤

تبریک...

ذره ذره این وجودم مال تو

سهم دنیا و سجودم مال تو

&

اشکهایت قسمت چشمان من

خنده های بی حدودم مال تو

&

غصه های تو نصیب قلب من

قصه ی شاد سرودم مال تو

&

هرچه گل بر دامن باغم نشست

برگ برگ تار و پودم مال تو

&

آسمان ابری اگر بود سهم من

آبی عاری ز دودم مال تو

&

آفتاب صبح و نور و روشنی

ماهتابی که ستودم مال تو

&

چشم مستت سهم من باشد گلم

زندگی با هرچه بودم مال تو

&

از همه دنیا اگر عمری بجاست

باقی عمر شهودم مال تو

&

قلب تو سهم دل تنگم شود

عشق و هر مهری نمودم مال تو....

روز دختر مبارک باد 🌹🌹🌹

امید که روزی دختران بی هیچ بی عدالتی پا به پای پسران مان در راه آبادی و پیشرفت دنیا قدم بردارند و همیشه شاد و تندرست باشند ❤️🌹

صبح و ....

آفتاب سر زده

در غربت این شهر غریب

غیر دود و داد و دمل غژغژ چرخ

هیچ نشنیدم من،

دورتر ها صدایی آید

گوش می دهم اما غار است

غار غار یه کلاغ

خبر از

نای دل انگیز چکاوک ها نیست

نم نم باران نیست

سبزی با نمک برگ نمی بینم هیچ

دلم آواز قناری را خواست

و نوازشگری باد سحر

دلم عطر گل شعمدانی ها

دل من باران خواست

....

پ.ن: پاییز باید شمال بود نه تهران.،...

قمار باز....داستایو فسکی

یکی دیگر از بهترین های بهترین ادبیات روس ،

گویا این کتاب را داستایوفسکی طی یک شرط بندی با ناشر خود بخاطر انبوه بدهی هایش طی ۲۷ روز نوشته ، و چون خود مدتی آلوده ی قمار بوده ، به زیبایی در کنار تشریح خصوصیات آدم های خودشیفته و مغرور و نیز بی بند و باری بزرگان و اشراف روسیه زمان خود ، تاثیر مخرب قمار را بر روح و روان شخص گرفتار در آن تشریح کرده است، تشریحی که بی شک صرفا از قلم توانای او بر می آید

نویسنده در جابی از کتاب گفته زندگی، قمار بزرگی ست

پ.ن: من اما می گویم قمار ، راه سقوط است به طمع صعودی واهی.....

می میرد....

دل دلدار می میرد

سخن بر دار می میرد

زمان در انحصار شر

جهان بیمار می میرد

&

نه از عشق ، اعتباری ماند

نه از اخلاق آثاری

تمام شهر می دانند

دل بی یار می میرد

&

چه دنیای سیاهی شد

چه بخت بی بهاری شد

از این تقدیر نا فرجام

لب تبدار می میرد

&

رسیده موسم زردی

خزان خسته, پر دردی

به مهرش دل ندادم من

که در آوار می میرد

&

دلم درگیر رویایت

اسیر خسته از یادت

کجا آرام گیرد دل

که بی اقرار می میرد....

سلامت ناسلامت!

وقتی پسرم سه ماهه بود دچار دل درد شدیدی می شد ، آنموقع ساکن تهران بودم ، بخاطر فوت بابا و مراسمش بین تهران و زادگاهم در رفت و آمد ,

یکبار بخاطر بی تابی زیادش مجبور شدیم در شهرستان ببریم تا دکتر معروف شهر ویزیتش کنه ، یادمه دکتر ۷ـ۸ قلم قرص و شربت براش نوشت که هیچ افاقه نکرد.جالبه اینکه چندان معاینه بدنی هم نکرد .چند روز بعد که برگشتیم تهران ، بردم پیش دکتر اطفال منطقه خودمان، یادم نیست اسمشان چی بود ولی از آن دکتر های اطفال با سواد و پر تجربه ی زمان شاه بود .بچه را از من گرفت و لخت کرد و رو تخت عین خمیر ورزش داد و بعد از کلی معاینه ، خندید و گفت بچه کاملا سالمه ، تمام دارو هایی که تجویز شده بود را دور بباندازم و فقط قطره آ د براش نوشت و اینکه دل دردش بخاطر پر خوریش هست طبق برنامه و سر ساعت بهش شیر بدم خوب می شه.

همینم شد و همان شب دل درد ها تمام شد،

امروز بخاطر یکسری مشکلات از صبح اسیر خیابانهای تهران بودم ، با اینکه ساعت ۱۱ نوبتم بود ساعت ۱۲.۳۰ ویزیت شدم ، ویزیت که چه عرض کنم دو ثانیه هم نشد ، ۲۴۰ ه ت ویزیت دکتر و ۱ م و ۶۰۰ ه ت نوار عصبی اجباری .بعد دکتر بر اساس همان نوار عصبی ، یکسری دستورات داد و حواله کرد به همان بچه ها و رفت سراغ ویزیت بعدی !

البته که من هیچ کدام را انجام ندادم ، چرا که حس کردم هدف بیشتر کسب مال بود نه مداوا...دستورات :

۸ م بابت تزریق همون لحظه توسط یکی از شاگردانشان( بقول دکتر بچه ها )

۴ م بایت فیزیوتراپی در همان مرکز و همان روز پس از تزریق

۲م ۴۰۰ خرید کمربند طبی که دیجی کالا ۱ م و ۲۰۰ قیمت زده از همون مرکز

و یکسری دارو ها در نسخه ای تایپ شده و آماده که از داروخانه ی همان مرکز باید تهیه می شد ، یک روتین معالجه برنامه ریزی شده برای همه مریض ها با درد های متفاوت ، نوبره بخدا....

تازه مشکل من در آن حد حاد نبود ، آدم هایی بودند که به عناوین مختلف براشون بالای ۳۰ م فاکتور می ساختند .

با مهاجرت پزشکان خوب ، افت سوادی اکثر پزشکان و افزایش طمع مادی شان ، دنیای سلامت ما فاجعه بود ، وحشتناک تر شده!

واقعا بکجا می رویم ؟ سوگند پزشکی چه شد ؟ وزیر بهداشت چه می کند؟ درمان و تحصیل رایگان قانون اساسی را چه کردند ؟

پرواز ....

عاقبت ، فرصت دیدار رسید

قفل در باز شد اخبار رسید

آنکه زندان قفس بود به دل

بال بشکسته به بازار رسید

بغض در سینه فراموشی رفت

خنده بر چهره تب دار رسید

ابر تاریک به کنجی کج شد

پرده ها رفت و به اسرار رسید

لب گشودم که بگویم یارا

نوبت زردی گلزار رسید

عمر ما بند خزان است، کنون

کس ندانست چه دشوار رسید.....

پ.ن: میانه ی این خاور هر روز یک داستان داریم!!!

قهوه ی تلخ...

تو بیا قهوه تلخم به لبی شیرین کن

روز بی روزنه را ، دیده بنه، زرین کن

&

بیا با شور غزل ، دل خنکی راه انداز

به کلام خوش خود ، بزم دلم رنگین کن

&

تو بیا خاطر هر خاطره ، آسوده شود

دلپریشانی ما نیز ، دمی تسکین کن

&

غم و اندوه. به تاراج خزانی بسپار

نقش لبخند به لب ها بنشان، آذین کن

&

عاشقی کار تو بود، نا بلدم، میدانی

راه بنما و به شاگرد ره ات تلقین کن

&

کوچه های دل من عطر ترا می طلبد

عطر افشان تو بیا ، خانه دل مشکین کن

&

باز با ساز دلت ، ساز دلم کوک نما

همنفس شو تو مرا ، همدلی ام چندین کن

&

تو بیا. جان مرا تازه نما ، زنده شوم

یا نفس گیر و سر قبر دلم ، بالین کن

&

بی تو دنیا همه پوچ است و جهان بی معنا

ای تو معنای جهانم، به دلم ، تمکین کن

پ.ن : قهوه هم چیز عجیبی ست ، با تمام تلخی هایش خواستنی ست.....

یادواره....

امروز برای اولین بار در این پاییز از راه رسیده

به اتفاق خیالت

بر کوچه پس کوچه های این شهر دود آلود

قدم گذاشتم

و در خیالم

روزی را مرور کردم

که با تو شهر بارانی را

دوره کردیم

شاید اگر آنروز

دستم را به دستانت می سپردم

امروز دستانم یخ نمی کرد

چه می دانستم روزی

به تنهایی باید بار سنگین خاطرات را بر دوش کشم

....‌

پ.ن: بیاد ۱۴ مهر ۱۴۰۰ و خاطره رفیق خوب سفر کرده

بقول اشرف زاده دلتنگ توام که به داد دلم برسی 🖤

شروع روز پر امید....

حضورت

مثل یک رویاست

شبیه خواب خوش هستی

به زیبایی یک دریا

شبیه نور مهتابی

در این دنیای تاریکم

کمانی پر ز رنگی تو

بسان شعر خیامی

به کوتاهی اثر داری

میان خاطرات من

میان زندگی جاری

درون قلب بیمارم

تو هستی

تا ابد هستی .....

پژواک چینه ها...‌...داوود صیادی

اما کتاب پژواک چینه ها نوشته داوود صیادی ، نویسنده جوان ایرانی از طرف ناشر برایم ارسال شده بود ، شامل ۴ داستان کوتاه اما جذاب و خواندنی ،

رمان کیفرخاست ایشان را هم خیلی تعریف می کنند، که خریداری کردم ولی هنوز دستم نرسیده ،

شرح حال نویسنده این کتاب خود یک داستان خواندنی ست که در سایت شخصی ایشان می توان مطالعه کرد ....

برایشان آرزوی موفقیت و بهبود دارم 🙌

برادران سیسترز.....پاتریک دوویت

دنبال کتاب داستایفسکی بودم که به این کتاب رسیدم

حالا که تمام کردم حس می کنم شاید وقتم را هدر دادم ، برای من همان برادران کارامازوف عالی اره 😊

این بخش از آخرای کتاب بیشتر به دلم نشست که :

بیشتر مردم به ترس‌ها و حماقت‌هایشان زنجیر شده‌اند و جرات ندارند بی‌طرفانه قضاوت کنند که مشکل زندگی‌شان چیست. بیشتر آدم‌ها همین طور زندگی‌شان را بی‌هیچ رضایتی ادامه می‌دهند بدون این که تلاش کنند تا بفهمند سرچشمه نارضایتی‌شان از کجاست یا بخواهند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند. سرآخر می‌میرند در حالی که هیچ چیز در قلبشان نیست.....

پ.ن: البته کتاب بدی نیست خصوصا اینکه حالت طنزی هم داره ولی کمی الکی طولانی شده مثل بعضی سریال های آبکی....

حذفیات....

هر مرضی درمانی داره ، ذهن های مریض هم بی شک درمان خودشان را دارند .باید جراحی شوند، شستشو شوند .تا شاید بهبود یابند ..... .بگذریم و اما

چهار شعر حذف شده کتاب چهارم :

قصه خواب .....تاریخ انتشار شعر ۱۴۰۲/۲/۱۸

همدلی ............تاریخ انتشار شعر ۱۴۰۱/۱۰/۶

مرگ آدمیت.....تاریخ انتشار شعر ۱۴۰۱/۹/۱

ایران ما..........تاریخ انتشار شعر ۱۴۰۱/۸/۱

پ.ن: یهو یاد داستانی افتادم که خلاصه اش اینه ...

میگن زمان استالین یه آقایی را دستگیر می کنند.

قاضی بهش می گه چرا در خیابان داد می زدی مرگ بر دیکتاتور .....یارو میگه خب مگه دیکتاتوری بد نیست ؟ مگه هیتلر سزاوار مرگ نیست؟ !

قاضی میگه آهان... چرا حق با شماست ..پس منظور هیتلر بوده .... آزادی..... یارو راه می افته بره .یهو بر می گرده میگه : مگه شما فکر کردید کدوم دیکتاتور را می گم که مرا گرفتید ؟!

نجوای کویر ...

بالاخره تمام شد ، بعد از چند ماه دوندگی ناشر،و بالا و پایین کردن ارشاد وبشرط حذف ۴ شعر ، کتاب چهارم هم مجوز گرفت و چاپ شد ....

تبریک....

عزیز جان مادر ، روزت مبارک❤️

نور....

روزی اما

نفس صبح شوم،

با تو برون

ساز و آواز غزل تازه کنم

مست و جنون

جای خورشید بتابم به نگاه مستت

مثل سرچشمه ی امید،

شبیه مجنون....

مهر و ماه

در میان کوچه باغ مهرماه

خانه کرده خاطری خوش

از نگاه،

آمدن ، رفتن،

قدم با هم زدن

ساحل دریا،

کنار هم

پگاه

گویی انگار

قرن ها پیش از عدم

بوده ای در پشت تقدیرم ،

چو آه

خط زدی اما به مهتابی دیگری

هم نگاه و هم پگاه و هم پر آه.....

باز باران....

نه نمی شود

تا وقتی این باران های لطیف پاییزی

اینچنین گیسوانم را نوازش می دهند

تا وقتی برگ های خزان

رنگ از رنگ می برند

تا وقتی شعمدانی ها

عطر پراکنی می کنند

نمی توان بی خیال تو شد

نه نمی توان

تو در ذره ذره های زیبای پاییز

حاضری

اگرچه

از خودم دوری.....

مهمان نازنین....

چند روزی ست ایشون پس از پریدن از دیوار ۲ متری ، مهمان این گوشه از باغچه ام شده وبا زیبای و شیطنت هایش حسابی حال دل من و باغچه را سامان می دهد ....

تا که عمر است نکو دار، ناگه برهی

در و دیوار بهم زن، به دلدار رسی

آفتابش زده بر باغ دل افزای دلم

دل نگهدار به دیدار رخ یار رسی

پ.ن: صبح زیبایی پاییزی و این مهمان شیطون سر خوشی آرد ....

زلالی.....

گفت:

عشق دردسر دارد...

گفتم:

آری عشق

سر دسته ی تمام گرفتاری هاست ، اما

مگر نه اینکه

زندگی آرام و یکنواخت

برکه ی آب گندیده ای را می ماند

که هیچ کس را رغبتی بر آن نیست،

جاری شدن

جاری بودن

درد دارد، زحمت دارد ،اما

زلالت می کند

بکوش چون رود

زلال و روان باش،

نه قایقی به گل نشسته.....

شده ،آیا؟

شده در نیمه شبی پنهانی ،

روبرویت، دل خود بنشانی

چشم بر تیره ی شب بسپاری ،

سایه ها از رخ جان گردانی

&

شده در حسرت یک رویایی

غرق شیدایی آن چشمانی

یاد ایام مرورت گردد،

باز با خود به شکایت مانی

&

شده با درد هم آغوش شوی ،

از حساب دل خود در مانی

زود با لشکر غم، هم پیمان ،

حکم ها بر دل غمگین رانی

&

شده گاهی که دلت نرم شود،

دور خود حلقه زنی زندانی

از میان غم و تاریکی ها ،

تن بیمار خودت بستانی

&

شده آرام به گوش دل خود ،

قصه از غربت دنیا خوانی

حرفهایی ز محبت گویی ،

تا ز دل دور کنی ویرانی

&

شده دست دل خود را گیری،

در خیالات شوی رندانی

مست گردی ز خیال رخ یار ،

راه یابی به دل بستانی

&

شده در اوج خیالات خودت ،

فارغ از لحظه و هر امکانی

برسی هشتی یک بن بستی ،

بازیابی تو نشاطی آنی

&

کودکی شاد شوی یک لحظه ،

غرق بازی و سرور افشانی

باز بینی دل خود را عالی ،

شاد و بی باک ،شوی سلطانی

&

دور حوضی به نشاطی مبهم ،

گل بگی ، گل چینی ، خندانی

غرق گردی به گلستان غزل ،

شاد خندی و شوی شیطانی

&

بین جمع، کنده شده از دنیا،

راه یابی به همان دورانی

باز بینی تو جوانی آرام ،

پیر گشته ز سر طوفانی

&

باز عصیان بکنی دور شوی ،

بندها را ز دل خود رانی

راهی غربت و آواره شوی ،

تا فراموش کنی جانانی

&

شده بر چهره نقاب اندازی ،

به تظاهر یابی خندانی

در درون غصه تلنبار کنی ،

زهرپاشی به دلت ، پنهانی

پ.ن استقبال یکی از استادان سایت شعرنو از این شعر

​​​​​​۱۴۰۰۰۴۰۸۰۹۴۶۰۰

صبح پاییزی زیبا.....

هر صبح

آفتاب که بر چشمانم می افتد

امید هم بر دلم می نشیند

بخاطر می آورم سیاهی شب را

و با خود می گویم

چه آسان

آن حجم از تیرگی

به اندک نور خورشید تباه شد

باک ات نباشد

تا خورشید می تابد

می توان زیست

می توان خندید....

رسالت...

به خیالم پاییز

اندوه را ،

مثل برگ های رنگ باخته ی درختان

از دل طبیعت دور می کند

و رنگ های گرم و شادی بخش را

به زندگی

می بخشید

به گمانم پاییز

مهربانی را به آسمان یادآور می شود و

عشق را به قطره های باران

به پیشواز پاییز

عطر دل انگیز نرگس ها هم

هوا را پر می کنند و

خون سرخ انارها جاری می شوند و دنیا

آماده‌ ی رقص مستانه انگورها

خواهد شد

حتی اگر بخت یارمان نباشد و روزگار وفق مراد نچرخد

رسالت پاییز این است

و اما

رسالت انسان چیست؟!....

تسلیت

آنقدر تلخ شدیم با همگان

تلخ گذشت

مرگ خوانیم جهانی و به جان

مرگ نشست

مهربانی شده آواره ،

مهاجر شد و رفت

آنکه ماند است،

به آوار دل تنگ. شکست

چه شروع تلخی داشت این پاییز ....🖤

پ.ن:

بس که دیوار کشیدیم

به دور خودمان

تیره گی آمد و هر نور

به زنجیر ببست

چشم روشنی پاییز

ای خزان ای شاهکار بی بدیل

ای همه سرشار از حسی اصیل

برگ برگ ات آیه های زندگی ست

رنگ رخسارت پر از تابندگی ست

نقش ها بر بوم دنیا می زنی

عطر دل تنگی ، به دریا می زنی

ابرهای تیره جاری می کنی

رود را با موج یاری می کنی

رقص گلبرگت نشاط آرد به بار

ساز و آوازت، نوازد ساز و کار

می پرانی خاطرم را در خیال

می دهی دل را ، امیدی بی زوال

هر طرف آوای نو سر می دهی

هر قدم چشمی به دیداری نهی

نام تو پاییز نه، باشد بهار

عاشق و سرمست سازی روزگار ....

پ.ن: و این معجزه ی عشق است که در دستان پاییز شکوفا می شود. پاییزتان سرشار از مهر باد ....