اتاق....اما دون اهو

بی شک شرایط محیطی که متولد می شویم در شکل گیری شخصیت و روح و روان مان بسیار موثر است ، اینکه آزاد باشی یا زندانی ، در شهر باشی یا روستا، در خانواده با محبت باشی یا محیطی سرد و بی عاطفه خیلی فرق دارد

این کتاب داستان وحشتناک رشد یک پسر در اسارت پدری روانی را به تصویر می کشد که به لطف محبت های مادر ، عاشق آن زندان می شود و بسختی می تواند از آن اسارت دل بکند

کتابی عالی بود مخصوصا فصلهای میانه ی هیجانات بالایی دارد ....

مرشد و مارگریتا.... میخائیل بولگاکف

حقیقت سنگدل ترین چیز در زندگیست...یکی هست که می گوید انسان جزای خود را با توجه به باورهایش دریافت می کند..... ص350..

ای خدایان، چقدر محزون است دنیا در شامگاهان و چقدر راز آلودند مه های مرداب. این را زمانی درک می کنید که در میان آن مه ها، سرگشته و حیران، قدم زده باشید، وقتی پیش از مرگ رنج بکشید، وقتی باری تحمل ناپذیر در جهان بر دوشتان قرار بگیرد، این را همچنین زمانی درک خواهید کرد که خسته و فرتوت، آماده باشید بی هیچ دریغی زمین را ترک کنید، مه هایش، مرداب هایش، رودهایش را با قلبی آسوده، آماده برای سپردن خودتان به دستان مرگ، و بدانید که فقط مرگ است که می تواند آسایش را بر شما ارزانی بدارد..... ص475

 

پ. ن: مثل اکثر شاهکار های ادبی، این کتاب نیز یک ظاهری ساده و افسانه گون و بچگانه دارد و یک باطنی اصیل و ریشه دار، نام  کتاب الهام گرفته از کتاب "فاوست" نوشته " گوته"  می باشد، همچنین برای فهم درست این کتاب، نماد شناسی و نشانه شناسی  و تحلیل داستان و ارتباط دوبخش یعنی ارتباط اعدام عیسی با حمله شیطان به مسکو، توصیه می کنم  قبل و بعداز خواندن کتاب به این  لینک  سر بزنید

 

تولستوی و مبل بنفش ...نینا سنکوویچ

  

 

چه فرقی میکند، خبر پرواز نابهنگام دختر عمه عزیزم غمگینم کند  یا  مصیبت ریزش یک برج بر سر هموطنان نازنینم ، مهم این است که از در و دیوار این مملکت، این روز ها غم می بارد و مصیبت ها روز به روز  سنگین و سنگین تر می شوند ، آنقدر که گاه  با هیچ کتاب و سفری نمی توان افکار تلخ را از خود دور کرد، ....

هفته پیش راهی کیش شدیم ( قبل از این پیشامدها هماهنگ کرده بودم و نمی شد کنسل کنم ).طبق معمول در فرودگاه سری به کتابفروشی زدم و بعداز مرور چند عنوان ، در نهایت انتخابم،  کتاب  " تولستوی و مبل بنفش " نوشته خانم " نینا سنکوویچ "شد،  و تنها دلیل  انتخابم اسم کتاب بود که به اسم تولستوی مزین بود و لاغیر ....

اما وقتی کتاب را شروع کردم دیدم چه انتخاب بجا و مناسبی  بوده  .حتما برای شما هم پیش آمده که ناخواسته به چیزی برسید و پیش خودتان بگویید کاش آرزوی دیگری کرده بودید ، بماند که من اصلا  افسوس نخوردم  و بابت انتخابم خیلی هم خوشحال شدم ، چرا که در آن لحظه و حال و هوایی که من داشتم ،  بهترین گزینه  همین کتاب و  کلماتش بود ، طی سفر ، قبل از خواب  با وجود خستگی از گردش  و صبح ها بر اساس عادت سحر خیزی ، بهترین فرصت برای مطالعه بود و من هم که خوره کتاب و .......

و اما داستان کتاب در باره اتفاق ناگواری ست که برای نویسنده افتاده  و نحوه مقابله با پیامدهای این اتفاق تلخ می باشد ، خانم نینا اخیرا خواهرش را از دست داده و شدیدا در معرض افسردگی بوده که با شروع طرح "هر روز یک کتاب " توانسته بود بر تلخی مرگ خواهر و از دست دادن عزیزش  غلبه کند و دوباره به زندگی لبخند بزند. درون این کتاب بیش از 365 کتاب خوب و مفید معرفی شده است که یکی از بهترین کتابهای  معرفی شده  ، کتاب "کوپن جعلی " نوشته نابغه روسی جناب آقای تولستوی می باشد. خواندنش را به همه توصیه می کنم خصوصا کسانی که در معرض افسردگی هستند یعنی اکثریت  ملت ایران .....

یادداشت هایم از کتاب :

کتاب یک باغ است ، یک مزرعه ، یک گنجه ، یک مهمانی ، یک رفیق راه ، یک مشاور ، نه چندین مشاور ........از هنری واردپیچر در کتاب "ضرب المثل هایی از منبر پلیموت"

کلمات زنده هستند و  ادبیات مانند یک فرار است ، نه از زندگی بلکه به سوی آن....از سیریل کانولی در کتاب "قبر بی سکوت"

شاید زندگی همین است ، ناامیدی فراوان ، با این حال لحظه  زیبایی هم وجود دارد ، لحظه ای که در آن ، زمان متفاوت است ، همیشه ای دردرون هرگز ها ......از موریل باربری در کتاب "ظرافت جوجه تیغی"

دنبال زندگی نگرد، زندگی خودش یعنی خوشبختی ....ص 90

کتاب بخوان تا بفهمی چرا به جنگ می رویم تا آنچه که باعث خشونتمان می شود را تجربه کنی !.....ص 160

چه آدم های خوش شانسی هستند کسانی که تمام زندگی شان رویاپردازی می کنند ، برای این کار حس خوش بینی عمیق نیاز است. این باور که رویا می تواند به حقیقت بپیوندد ....ص 203

مهربانی کردن به واضح ترین شکل ممکن نشان می دهد که ما جانورایی آسیب پذیر ووابسته ای هستیم که جز خودمان پناهی نداریم .... از آدام فیلیپ و باربارا تیلور در کتاب "در باب مهربانی"

افلاطون می گوید: مهربان باش، چون هرکسی را که می بینی در حال جنگیدن در نبردی سخت است ....ص226

اتفاقی افتاد که هیچ کس حواسش به آن نبود، اما از همه ی آن چیزهایی که در معرض نمایش گذاشته شده بود مهمتر بود...از لئو تولستوی در کتاب "کوپن جعلی"

تولستوی می نویسد : "تنها معنای زندگی خدمت به بشریت است ". او این خدمت را به عنوان وظیفه ی مذهبی می دانست ، من آن را به عنوان حقیقت زندگی می دانم ، تنها حقیقت زندگی ، حقیقت نگه دارنده ی زندگی . تنها کارهایی که ما برای دیگران انجام می دهیم ، باقی می مانند.....ص 248

پ.ن1: در برگشت دوباره از کتابفروشی فرودگاه کتاب کوچک  دیگری خریدم بنام " آبروی از دست رفته کاترینا بلوم " نوشته "هاینریش بل " ( نویسنده محبوب دیگر ) که مثل دیگر کتابهایش گیرا و جذاب است با داستانی متفاوت  و خاص ....

پ.ن2: آرزوهای کوچکی هستند که برآورده شدنشان هم لذتی دارد  مثل  دیدن درخت " انجیرمعابد" کیش  که بعد از خواندن کتاب "انجیر معابد  " نوشته جناب آقای" احمد محمود"  همیشه آرزویش را داشتم

 

دوکتاب و یک نویسنده(هزار خورشید تابان و بادبادک باز....خالد حسینی)

زمان برگشت از سفر اخیرم مجبور بودم بیش از یک ساعت در سالن پرواز منتظر باشم و چون تنها بودم برای گذراندن زمان، سری به کتابفروشی سالن زدم، فروشنده خانم میانسال مهربانی بود که بنا به گفته خودش 32 سال معلم بوده و حالا بازنشسته شده و بخاطر علاقه زیادش، بجای تدریس در مدارس غیر انتفاعی، به کار فروش کتاب پرداخته بود، او ابتدا چند کتاب را پیشنهاد کرد که قبلا همه را خوانده بودم، در اخر اسم کتابی از "خالد حسینی" را آورد، مدتها بود که کتاب "بادبادک باز" در لیست انتظارم بود، ولی کتابی که خانم معلم معرفی کرد "هزار خورشید تابان" بود، خریدم و رفتم گوشه ای دنج نشستم و شروع کردم به خواندن، فکر کنم یه 50صفحه ای خواندم، به راحتی با کتاب ارتباط برقرار کردم، بطوری که همان شب تقریبا تا 150 صفحه یعنی حدودا نصف کتاب را خواندم، و وقتی تمام شد مشتاق شدم کتاب معروفش را هم بخوانم برای همین بالافاصله کتاب صوتی " باد بادک باز " را هم از فیدیبو خریدم و با صدای دلچسب اقای رضا عمرانی گوش دادم. هر دو کتاب به دلم نشست، هر دو کتاب در غالب داستان به خوبی افغان و افغانستان را معرفی می کند،نویسنده به خوبی خلاصه ای از تعصب های غلط، افراط و تفریط ها، تفاسیر غلط دینی، دیکتاتوری، وحشی گری و ریشه های جهل و ظلم و تجاوز ووووو موجود در افغانستان (که البته کم کم ایران هم شبیه ان می شود) را شرح داده است..

یاد داشت های از کتاب " هزار خورشید تابان" :

این حرف همیشه یادت باشد، انگشت اتهام مردها، دقیقا مانند عقربه های قطب نما که همیشه به سمت شمال قرار دارد، همیشه به سوی زنها نشانه گیری می کند..... ص8

بخاطر آورد ننه یک زمانی گفته بود، هر دانه برفی ، آه پر غم یک زن غصه دار در گوشه ای از این دنیا است، او می گفت، همه ی این آه ها با هم بسوی آسمان می روند و تشکیل ابر می دهند و بعد به شکل دانه های کوچک، بدون کوچکترین صدایی روی سر مردم جاری می شوند. تا همه فراموش نکنند که زنانی مانند ما چقدر عذاب کشیده و چقدر ساکت و بی صدا هر بلایی را تحمل می کنیم.... ص75

لیلا با خودش گفت، حتما پرادرهایش هم اینگونه بوده اند، به ذهنش خطور کرد که پسرها در دوستی ها همانگونه برخورد می کنند که با خورشید، یعنی منکر وجودش نمی شوند. از تابش آن لذت می برند ولی یک راست به آن نمی نگرند.... ص107

تنها یاداشتم از کتاب صوتی "بادبادک باز"

اگر بابا اشتباه می کرد و همانطور که در مدرسه میگفتند خدایی بود ، پس او بود که خواسته بود که من برنده شوم، نمی دانستم بقیه بچه ها بخاطر چی بازی می کردند اما این تنها شانس من بود تا کسی بشوم که بهش نگاه کنند نه اینکه او را ببینند، بهش گوش بدهند نه اینکه او را بشنوند، اگر خدایی بود بادها را فرستاده بود و خواسته بود انها به نفع من بوزند تا یک حرکت سریع بند، مرا از دردی که داشتم، اشتیاقی که داشتم خلاص کند.... بخش 6

ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید.... ایرج پزشک زاده

 

ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید رمانی طنز است به قلم ایرج پزشک‌زاد که اولین بار در ۱۳۳۷ در مجله اطلاعات جوانان و برای بار دوم در ۱۳۵۰ در مجله فردوسی منتشر شده‌است.

ماشاءالله‌خان که دربان بانک است و تحت تأثیر کتب تاریخی دوران هارون‌الرشید، به دلیل ذهنیتش از رفتارهای اطرافیانش نسبت به خود، خود را در آن زمان حس می‌کند.

ماشاءالله آرزو می‌کند در دوران خلیفهٔ بغداد زاده شده بود و زندگی می‌کرد. نهایتاً روزی با رجوع به مرتاض هندی مقیم تهران مدعی پیش‌گویی آینده و گذشته‌ای از او می‌خواهد روحش را به دوران خلافت هارون‌الرشید ببرد و مرتاض چنین می‌کند و وی وقتی به هوش می‌آید که خود را در بغداد و در دوران هارون‌الرشید می‌یابد.

در طول داستان ساختار سیاسی و حکومتی در عهد خلفای عباسی مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد. ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی بیان می‌شود. خشونت و ظلم آن دوران در قالب فردی مانند «مسرور» که جلاد دربار هارون‌الرشید است، نشان داده می‌شود. البته داستان جنبهٔ طنز دارد و تلخی‌های محیط به شیوهٔ شیرین مطرح می‌شود.

 

پ. ن1 : ایرج پزشک‌زاد (الف. پ. آشنا) (زادهٔ ۱۳۰۶ در تهران)از نویسندگان و طنزپردازان ایرانی معاصر است.قبلا از طریق  کتاب معروفش    رمان دایی‌جان ناپلون با قلمش آشنا بودم. طنز زیبایی دارد و در غالب طنز نقدهای بجا و نکته سنجی نیز.

پ. ن 2: تقریبا تمام کتاب را طی مسیر اداره و ضمن رانندگی  گوش کردم و برای همین یاد داشتی از کتاب نداشتم آنچه بالا نوشته شذه از ویکی پدیاست. 

 

ثروتمندترین مرد بابل...... جورج سمیویل کلاسون

 در بین گویندگان کتاب صوتی، صدای اقای "آرمان سلطان زاده" را خیلی می پسندم و البته به تجربه مشخص شده کتابهای خوبی را هم گویندگی میکند رو این حساب وقتی این کتاب را در لیست کتابهای صوتی دیدم آنهم با  تخفیف 70 درصدی دیگه جای معطلی نداشت، سریع خرید زدم. اگرچه بعدا احساس کردم نیاز به معطلی داشته🤔

البته درسته بکار من نمی آید اما انصافا  کتاب بدی نیست خصوصا برای جوانها و در این شرایط اقتصادی بد، خیلی هم مفید است. از  زبان داستانهای واقعی راههای مدیریت اقتصادی و پیشرفت مادی را بخوبی توضیح میدهد. در هر حال تا آخر گوش دادم. چیزهایی که خودم به تجربه یاد گرفته بودم را دوباره مهر تاییدی گرفتم. در کل بد نبود دو جمله جالب ازش یادداشت کردم

 

1_هر آنکس که "باد" می کارد سرانجام طوفان درو میکند.....

2_ هرجا که عزم و اراده ای  در میان باشد نیرویی راه را برایت می گشاید.... 

سیر عشق.... آلن دوباتن

 

باید بیاموزد که عشق تنها شور و شوق نیست بلکه مهارت است....

نخستین دقایق تکان دهنده و گمراه کننده عشق درک ما را از اصل عشق منحرف کرده است، اجازه داده ایم داستانهای عاشقانه مان خیلی زودتر از آنچه باید تمام شود. ظاهرا درباره چگونگی آغاز عشق چیزهای زیادی می دانیم اما درباره چگونگی ادامه ان بسیار اندک....

عشق یعنی ستایش ویژگی های از معشوق که نوید جبران ضعفها و کمبودهای ما را میدهد، عشق کاوشی ست برای کامل شدن... 

در لحظاتی که متوجه میشویم معشوق درکمان میکند_ خیلی بیشتر از حدی که دیگران تاکنون درک کرده اند و شاید حتی بهتر از وقتی که خودمان ابعاد آشفته، خجالت آور و ننگین خود را درک میکنیم، عشق به اوج خود می رسد، همان زمانی که شخص دیگری می فهمد ما کیستیم و هم با ما همدردی میکند و هم ما را می بخشد، چرا که انچه دیگران درک میکنند. پایه گذار توانایی ما برای اطمینان کردن و بخشش است، عشق پاداش قدردانی از شم درونی معشوق نسبت به روان مغشوش و متلاطم ماست... 

با مطرح نمودن خواسته های مربوطه شان و با احترام گذاشتن هر طرف به ریشه های عقاید طرف دیگر، انعطاف پذیری تازه ای بوجود می آید.... زندگی بدون گفتگوی صبورانه تلخ میشود، عصبانیتی که کسی یادش نیست از کجا نشات گرفته است، شخص غرغروی که چیزی را همان لحظه میخواهد و به خودش زحمت ارایه دلیل هم نمیدهد  و طرف مقابلی که دیگر دلش نمیخواهد توضیح دهد دلیل مخالفتش چیست.... هر دو طرف امیدوارند مشکلات فقط از بین بروند بدون انکه نیاز به توضیح باشد!..... 

اما شان، ماهیتا تنها در زندگی به هرچه  مهمتر و شرافتمندانه تر است مربوط میشود، ظاهرا نمیخواهیم بپذیریم که افتخار بشر فقط به پرتاب ماهواره نیست، تاسیس کارخانه  تولید نیمه رساناهایی که بطرز شگفت اوری که باریک اند نمیشود، بلکه توانای گذاشتن قاشق ماست در دهانهای کوچک، پیدا کردن جورابهای گمشده وووو(منظور تلاشهای مادران و پدران در کارهای خانه) 

ضمیر خودآگاه ناپاک محرک  خوبیست برای کمی مهربانتر بودن.... 

ما از عشق طوری سخن میگوییم که انگار چیزی یگانه و یکپارچه است  ، اما عشق از دو وجه خیلی متفاوت تشکیل شده، دریافت عشق و عشق ورزیدن، ما باید زمانی ازدواج کنیم که آماده انجام دومی باشیم و از پایبندی خطرناک و غیر طبیعی مان به اولی آگاه شده باشیم، ما در حالی آغاز میکنیم که تنها در باره دریافت عشق میدانیم، این قاعده کاملا اشتباه است..... 

بجای اندیشه موهوم مکمل تام یکدیگر بودن، این توانایی تحمل تفاوتهاست که نشانه حقیقی شخص درست و مناسب است، مکمل یکدیگر  بودن، دستاورد عشق است، نباید بعنوان پیش شرط آن در نظر گرفته شود.....

پ. ن: بسیار عالی، واجبتر از نان شب برای همه و البته  خصوصا و حتما، خصوصا زوجهای جوان و جوانهایی که قصد  ازدواج دارند... 

انسان شادکام.... کریستین بوبن

بطور کلی کتابهای بوبن ماهیت داستانی ندارند بلکه زوایای زیبایی از کل زندگی و توجه به تمامی آن جزییات ریز  و ظاهرا بی توجه را به چشمانمان می آورد. بوبن نمی نویسد، می نوازد، نوشته هایش روح موسیقی دارند ان هم از نوع سمفونی زندگی و لا غیر،

پیشتر با کتاب " شش اثر" ش آشنا شدم  و حالا این کتاب  و البته چند کتاب کوتاه دیگر که همه را صوتی گرفتم، در واقع بوبن زنگ تفریح من است، هروقت ذهنم خسته است و از پذیرش هر موضوع جدی و آزار دهنده فرار میکند، کلمات بوبن را سر می کشد، با آهنگ کلامش می رقصد و آرام میگردد.

فارغ از اینکه موضوع مورد بحثش چیست، ترسیم تصاویر زیبایی از شگفتی های هستی در آتار بوبن بی نظیر است.

من که لذت می برم... 

ای کاش قلبم، بی.... .. کریستین بوبن

کوتاه اما بسیار زیبا و لطیف

داستان کوتاه «ای کاش قلبم بی آن که بشکند، مقاومت نماید» نویسنده «كریستین بوبن»؛ مترجم «غزال شهروان»

   درخت همچون عظمتی در روشنایی پاییز روبه روی خانه ایستاده است. تو در حالی که به درخت پشت نموده ­ای، نزدیک پنجره و بی اعتنا ایستاده­ ای. هرگز نخواستی به کسی عشق بورزی. زیرا که هرگاه لحظه­ ای چشم از آنان بردوختی، محو شده و به سایه ­ها می ­پیوستند. حتی درختان نیز هر لحظه امکان دارد، بگریزند و بی­ وفا شوند. اما تو به درختان و به حضور سبز و منورشان، اطمینان داری.. این روزها درختان، بهترین دوستان تو هستند. بهتر از هرکسی می­دانی، غمخوارت نه تنها در خلوتکده­ رهایت نمی­ کند بلکه همواره به تنهایی ­ات روشنی و جلا می­ بخشند......

ادامه نوشته

سفر روح..... مایکل نیوتن

طبق تو ضیحات ویکی پدیا:

مایکل نیوتن (به انگلیسی Michael Newton) روانشناس و کشیش و محقق آمریکایی است. او در رشته‌های بهداشت فکر و روان در موسسه‌های آموزش عالی آمریکا تدریس کرده‌است. مایکل نیوتن معالجه از طریق خواب درمانی (هیپنوتراپی) را نیز دنبال می‌نماید. وی گفتار افرادی را که به خواب مصنوعی (هیپنوز) فرورفته‌اند را ثبت نموده و از طریق بررسی مطالب آنها به اطلاعاتی مربوط به کمال روحی انسان و جایگاهی که روح در فاصله بین زندگی‌های متوالی خود در آنجا توقف می‌نماید، بدست آورده‌است. مایکل نیوتن با بیشتر از سی سال تجربه در تحقیقات روانشناسی (بالینی) و عمل در این زمینه از جمله معدود محققانی است که از طریق علمی توانسته‌است به بررسی تجربیات روح نایل شود....

اما در ایران  دو کتاب از ایشان ترجمه شده که کتاب سفر روح ظاهرا گزارش ایشون از تجربیات کار با ذهن بیمارانش مباشد که به خواب مصنوعی برده و در خصوص روح و برزخ سوالاتی نموده

اینکه چقدر درست و واقعی و بدور از تعصبات و اعتقادات خودش و بیمارانش هست خدا میداند، 

در کل برایم  چندان جذاب نبود که بخواهم کتاب دومش را بخوانم.... 

 

آتش بدون دود.... نادر ابراهیمی... جلد اول

داستان با توصیف دو ایل و طایفه بزرگ از  ترکمنها شروع میشود که به خون هم دشمن هستند، ولی بنا به اتفاقاتی شجاعترین و سنگدلترین و نادانترین پسر یکی عاشق زیباترین  و شجاع و رعناترین و مغرورترین دختر دیگری میشود که البته دختر کدخدا نیز می باشد و شرط دختر برای تن دادن به ازدواج فراری دادنش توسط پسر از چادرشان و از میان قوم و برادرانش می باشد، گالان اوجا سر شام به اتفاق فقط دو برادر خود به چادر خانواده دختره درون قبیله دشمن شجاعانه حمله میکند، تا دشمنانش به خودشان بیایند دختر را فراری میدهد اگرچه دو برادر خود را از دست میدهد و دشمنی دو قوم بیشتر میشود..... 

یادداشتهایم از جلد اول:

بیوک اوجی گفت : مارا نگاه کن که به آزادی و سفره خالی قانعیم ، اما آنها همین را هم قبول ندارند

سولماز گفت : شاید برای اینکه میدانند در آزادی ، هیچ سفره ای خالی نمی ماند

سولماز : گاهی فکر میکنم گالان اصلا وجود ندارد، دروغی ست که یموت ها ساخته اند و به ما تحویل داده اند ، تا در پناهش ، هرچه میخواهند بکنند، کشتن یک دروغ ، بسیار سهل تر از شکستن یک سپاه است ... ص 32

اما سولماز همان بود که گفته ییم، و با نشستن ، فتنه نمی نشست ، و رنگ گل بهی ، به وام گرفته از خورشید نورسیده  صدبار زیباترش کرده بود و صد بار زیباتر از سولماز ، فقط خود سولماز می توانست باشد....گالان شقایق نوشکفته ی صحرا را دید و دلش ، بهاران شد ، گلساران، گالان به خود گفت این مایه خفت قبیله یموت است که به زیبایی سولماز ، نه دختری دارد و نه عروسی .و این مایه شرم گالان اوجاست که از چنین گوهری در گذرد....ص 34

تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند، تنها عشق می تواند بیرحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد، عشق مثل انقلاب است ، خنجرش را که زمین بگذارد ، دیگر چیزی نیست ....ص 40

مرگ هرگز بدرقه نمیکند، به پیشواز می آید....ص48

آنها واقعیت و افسانه را همچون تاروپود یک قالیچه به هم می بافتند تا نقشی مملو از خاطره برای فرزندان خود باقی بگذارند . تاریخ را تنها خرده دروغهای خنده آور تاریخی قابل تحمل میکند و گرنه چیزی به جز خون مظلومان ، مرکب تاریخ نبوده است....ص 179

اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران وا گذار میکنند و راه شان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل براساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایندو تسلیم اراده ی کسانی هستند که مصالح شان، چه بسا، همیشه با مصالح و ارمان های توده ها یکی نباشد... ص 189

انان که نمیجویند و نمی پرسند و نمی شناسند، خیل کوران را مانند، دلبسته بن عصای بینایی،  و وای اگر آن بینا، به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را ارزوست، و وای اگر آن به ظاهر بینا خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ایی را گرفته باشد.... ص190

 و رنگ گل بهی ، به وام گرفته از خورشید نورسیده  صدبار زیباترش کرده بود و صد بار زیباتر از سولماز ، فقط خود سولماز می توانست باشد....گالان شقایق نوشکفته ی صحرا را دید و دلش ، بهاران شد ، گلساران، گالان به خود گفت این مایه خفت قبیله یموت است که به زیبایی سولماز ، نه دختری دارد و نه عروسی .و این مایه شرم گالان اوجاست که از چنین گوهری در گذرد....ص 34

تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند، تنها عشق می تواند بیرحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد، عشق مثل انقلاب است ، خنجرش را که زمین بگذارد ، دیگر چیزی نیست ....ص 40

مرگ هرگز بدرقه نمیکند، به پیشواز می آید....ص48

آنها واقعیت و افسانه را همچون تاروپود یک قالیچه به هم می بافتند تا نقشی مملو از خاطره برای فرزندان خود باقی بگذارند . تاریخ را تنها خرده دروغهای خنده آور تاریخی قابل تحمل میکند و گرنه چیزی به جز خون مظلومان ، مرکب تاریخ نبوده است....ص 179

اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران وا گذار میکنند و راه شان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل براساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایندو تسلیم اراده ی کسانی هستند که مصالح شان، چه بسا، همیشه با مصالح و ارمان های توده ها یکی نباشد... ص 189

انان که نمیجویند و نمی پرسند و نمی شناسند، خیل کوران را مانند، دلبسته بن عصای بینایی،  و وای اگر آن بینا، به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را ارزوست، و وای اگر آن به ظاهر بینا خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ایی را گرفته باشد.... ص190

قلب خاک خوبی دارد ، هر دانه ای که بکاری از هر جنس ، از همان جنس ، صدها دانه بر می داری .....ص209

آتش بدون دود...... نادر ابراهیمی... مقدمه

چند روز پیش با یکی از دوستانم چت میکردم که صحبتمان به نویسندگان ایرانی  و کتابهایشان رسید و من از "کلیدر" گفتم و او از "اتش بدون دود".

در خاطرات دوران کودکی ام بیاد قهرمانان این داستان افتادم، " گالان اوجا" بنظرم خیلی آشنا بود و مرا ناخودآگاه یاد مادرم می انداخت، خدابیامرز هم اهل کتاب بود و هم فیلم، از متن داستان هیچ بخاطرم نبود اما هاله ای از کلمات و تعاریفی از فیلم را برایم تداعی میکرد که مادر با لذت درموردشان حرف میزد،

و این انگیزه ای شد در نت سرچ کنم و خیلی زود فایلهای پی دی اف داستان را در هفت جلد پیدا کنم، فعلا اخرای جلد اولش رسیدم و تا داستان تمام و کمال خوانده شود قطعا زمان خواهد برد اما بد نیست یه مروری بر توضیحات ویکی پدیا داشته باشیم:

فکر اصلی این داستان بلند را که به گالان و سولماز مربوط می‌شود، سال‌ها پیش از این، روزی، دکتر خدر فروهر به نادر ابراهیمی داده است؛ نرّادی قهّار، که به هنگام تاس ریختن، از اجدادش سخن گفته‌است، و دربارهٔ شخصیتی نزدیک به «گالان» برای نادر ابراهیمی گفته‌است، و آن داستان، سخت به دل نادر ابراهیمی می‌نشیند و برنخاست تا آتش، بدون دود، شد - جلد اول. در سپاسنامه و یادداشت‌های رمان، نادر ابراهیمی می‌گوید: هرجا که هست، گرامی باد خاطرهٔ «دکتر خدر فروهر ترکمن»، هرچند که تخته نرد را بیشتر از طبابت دوست داشت.

قهرمان رمان در جلد اول گالان اوجا نام دارد که یک قهرمان اسطوره‌ای ترکمن به‌شمار می‌رود. در جلد دوم نویسنده با گذاری کوتاه بر اتفاقات صحرا شرایط را برای معرفی یگانه قهرمانان داستان؛ دکتر آلنی آق‌اویلر و همسر وفادارش دکتر مارال آق‌اویلر فراهم می‌کند. آلنی نوه گالان اوجاست و یک شخصیت واقعی به‌شمار می‌رود. او یک انقلابی تحصیل‌کرده‌است که برای اعتلای نام وطن و رهایی آن از ظلم از هیچ کوششی فرو گذار نمی‌کند. موضوع اصلی بقیه رمان زندگی و فعالیت‌های سیاسی این زوج است.

نادر ابراهیمی برای ساخته و پرداخته کردن آتش بدون دود بیش از سی سال - یعنی نیمی از عمرش- را صرف کرده‌است. سریالی نیز با همین نام و توسط خود نادر ابراهیمی ساخته شده‌است.

ناطور دشت.... جروم دیوید سلینجر

کتاب ناطور دشت نوشته نویسنده آمریکایی بنام  جی. دی. سلینجر  در واقع   قصه جدالهای درونی دوران نوجوانی، مرز بین کودکی و بزرگسالی، سختی دل کندن از پاکی و صداقت کودکانه و مقاومت برای ورود به دنیای بزرگسالی از زبان یک نوجوان می باشد

کتاب بارها به بیزاری از ریاکاری های بزرگسالان، و رفتارهای احمقانه آنها اشاره میکند 

هولدن نوجوان گوینده داستان شدیدا برای کودکان معصومی که در گذر زمان معصومیتشان لکه دار میشود  و آلوده کثافتهای اجتناب ناپذیر جامعه لبریز از فساد میگردد، نگران است و این نگرانی و بیزاری او را تا حد افسردگی می کشاند. 

ناطور دشت یعنی نگهبان دشت، داستان زندگی یک پسر 16ساله از زبان خودش می باشد که با صداقت تمام بی هیچ خود سانسوری، روان و ساده، بیان شده است

نام کتاب از انجا گرفته شده که این نوجوان که نامش هولدن هست  در رویاهایش آرزو دارد روزی نگهبان دشتی باشد که هزاران  کودک  معصوم در آنجا  در حال بازی هستند بی آنکه حواسشان به پرتگاه روبرویشان باشد....

 

شش اثر.... کریستین بوبن

کریستیان بوبَن، (به فرانسوی: Christian Bobin) نویسنده فرانسوی زاده ۲۴ آوریل ۱۹۵۱ در شهر لو کروزو است.

 

باید بگویم به معنای واقعی عاشق قلمش شدم 

"کریستین بوبن" موزیسین نیست اما   کلمات را درست مثل نت های یک  موسیقی کنار هم می چیند، با کلمات می رقصد و تورا هم به رقص وا میدارد، جسم و روحت را به آسمانها می کشاند، با او پرواز را تجربه خواهی کرد  ،  اغلب  از تنهای ، کودکی  و  عشق سخن می گوید اما تلخترین کلمات  را هم به زیبای نگارشش  می آراید ، پراکنده گویی می کند اما پیوسته و قطار وار تو را به رویاهای  دور و دراز می رساند  ، از فلسفه می گوید اما نه به زمختی زبانفلسفه،  بلکه به لطافت شعر ، ساده و زیبا ، گاه آنقدر جملاتش زیبا و دلنشین است که دلت میخواهد مثل همان آهنگ دلخواهت بارها و بارها تکرار کنی ، به صدای بلند تکرار کنی و تمام هستی را در تکرارش با خود همراه سازی.... جمله به جمله هایش زیباست و گزینش بخشی از آن بی شک  بی انصافی در حق نویسنده و بخشهای دیگرش هست  ، هرگز نمی توان به بخشی اکتفا کرد باید به تمامی خواند و بارها خواند،   اما برسم یادگار چند بخشی گلچین کردم :

دو چیز در درون ما وجود دارندعشق و تنهایی. رابطه انها متل دو اطاق تو در تو هستند که با دری تنگ بهم وصلند، با نوشتن، پیوسته ازاین اتاق به ان اتاق می رویم.، با نوشتن، انچه را زیر اسمان است، جمع میکنیم، انچه را در خون ما جوشش دارند، از انها دست گلی با گلهای بسیار بزرگ میسازیم شبیه دست گلی که بچه ها از کاغذ میسازند، انرا به زنی جوان هدیه میدهیم.....

آنچه با ما شروع شده است، با ستاره تولدمان، همواره ما را در فضایی به تنهایی می کشاند، هر کس جدا از همه دیگران است، هرکس محصور در اشتیاق خویش، در انتظار خویش....

عشق،  کودکی را در ما ازاد میکند که نخستین گامهایش رابر می دارد و با قوای جدیدش هنوز تعادل ندارد، به شما میگوید که فرا سوی شما یک تنهایی  بی عیب قرار دارد چرا که بی چهره است چرا که بی صورت است، تنهایی، که دوستش دارند و از شما انتظار میرود که به ان حسادت نورزین، از عشقی بی کدورت با شما سخن می گوید این عشق با باد از راه میرسد، در سکوتی که درون ماست به خویشتن می رسد. حتی رویاهایمان را به خواب می برد و دیگر هیچ چیز نمی تواند آن را بازگو کند، فرشته ایست مست از آب چشمه، نامه ایست مست از نور،.... 

عشق چیست؟، چیزی که هیچ کس از آن با خبر نیست ، اما هیچ کس کیست؟ هرکدام از ماست در سر(راز) زندگی در خود پیچیده اش، خطاب عشق به آنچه که  هست، شخصی ترین ماست، بی صورت است، بی شکل و بی نام.....

خطوط یک چهره در لطف یک بخشش باز میشود....

غیبت چیز عجیبی ست، به اندازه حضور دربردارنده بی نهایت است، این نکته را در انتظار آموختم و آموختم که ساعتهای تو خالی، ساعتهای  تهی را،  دوست داشته باشم، منتطر ان کس، که دوستش داریم، بسیار زیباست...

ما در دنیا مانند کسی هستیم که در خواب راه می رود، مانند او بی حرکتیم، روزی خواهد آمد که دستی از نور، قلب چوبی را با آنچنان اصراری بکوبد که چاره ای جز آنکه از جای برخیزم و قلبم را بگشایم نداشته باشم و به این سوال که انگاه از من پرسیده خواهد شد نخواهم توانست جز با  یک لبخند پاسخ دهم، "در زندگیم هیچ کار نکردم، آن را بیش از پیش تلف کرده ام، ان را روی پرده فصول جا گذاشتم همانطور که کتابی را روی نیمکتی فراموش می کنیم یا نامی را در قلبمان ، زندگیم را به یک رهگذر هدیه کردم، با ان عریانیش را می پوشاند، شفاف ترین خنده هایش را از آن می چیند، خوابهایم را برایش می گفتم و  در واقع فقط رویای او را می پرواندم.....

برای آنکه چیزی را از دست بدهیم می بایست قبلا مالک آن بوده  باشیم، ما در این زندگی هیچ وقت چیزی برای خودمان نداشته ایم، هیچ وقت چیزی نداشته ایم که آن را از دست بدهیم کاری غیر از این نداشته ایم که نغمه بسراییم، با گلویمان، با شکممان، با جمجمه مان، با قلبمان، با روحمان با تمام گرد و غبار روح عاشقمان،.....

بزرگسال کیست، کسی که از گفتار و همچنین اززندگی خویش غایب است و انرا پنهان میکند، کسی که دروغ میگوید، نه در مورد این یا آن موضوع، بلکه در مورد هر انچه که هست، کودک زمانی بزرگسال میشود که از عهده دروغی عمیق، دروغی اساسی بر می آید... 

خودشناسی ......آلن دوباتن

 

  آلن دو باتن می گوید: خودشناسی به این دلیل چنین اهمیتی دارد که فقط بر اساس شناختی دقیق از وجود خودمان است که می‌توانیم تصمیم‌هایی قابل اطمینان بگیریم؛ به‌خصوص در قلمرو زندگی شخصی و زندگی شغلی.

کتاب خودشناسی شامل شش بخش است.

در بخش اول با عنوان از خود بی‌خبری که در واقع در حکم مقدمه کتاب است نویسنده سعی کرده خودشناسی را به‌عنوان اصلی که در زندگی بسیاری از ما انسان‌ها کم‌رنگ است و نادیده گرفته شده مطرح کند.

در پنج بخش بعدی آلن دو باتن تلاش کرده تا روش‌های دستیابی به خودشناسی را از پنج طریق ارائه دهد. این روش‌ها عبارت‌اند از: تعمق در خویشتن، شناخت عاطفی خویش، روراستی با خود، قضاوت خود و شک‌گرایی عاطفی.

حجم کتاب کم ولی پربار میباشد که  سعی دارد میانه شما را با خودتان بهتر و بهتر کند 

 

بخش‌هایی از کتاب 

****   خلاصه سقراط از فلسفه: خودت را بشناس...

****   باید بدانیم عشق شرافت مندانه به خویشتن با خودخواهی فرق دارد، عشق به خویشتن  یعنی  احساس صحیح احترام به خودمان...

****   بایستی با اضطراب‌هایمان شاخ‌به‌شاخ شویم؛ باید خودمان را مجبور کنیم که تصور کنیم اگر پیشگویی‌های بدشگون و فاجعه‌آمیز این اضطراب‌ها واقعاً رخ دهند، چه اتفاقی خواهد افتاد: اگر هر آنچه در ما احساس نگرانی مبهم ایجاد می‌کند واقعاً پیش بیاید، چه بر سرمان خواهد آمد؟ کدام خطرها واقعی هستند؟ چطور ممکن است که وقتی همه‌چیز در هم پاشیده است، کماکان حال ما خوب باشد؟ بازی کردن با وخیم‌ترین وقایع، یکی از بهترین راه‌ها است که یک نگرانی آزارنده را بالاخره خنثی کنیم. بایستی با بدترین نگرانی‌هایمان تک‌به‌تک روبه‌رو شویم تا دریابیم که اکثرشان چندان ناظر به هیچ خطر جدی‌ای نیستند.

 

****   عشق به خویشتن تعیین‌کننده این است که چقدر می‌توانیم مستقل باشیم، و چقدر می‌توانیم روی ایده‌های حلاجی‌شده‌ای که ارائه می‌دهیم پافشاری کنیم و حتی وقتی دیگران آن‌ها را نمی‌فهمند کماکان به درستی‌شان باور داشته باشیم. وقتی سطح عشقمان به خویشتن به‌قدر کافی باشد، می‌توانیم به سهولت به دیگران نه بگوییم؛ دیگر دیوانه‌وار سعی نخواهیم کرد دیگران را راضی نگاه داریم.

 

****  یکی از موانع مهم در برابر دستیابی به خودشناسی و بالطبع زندگی پرثمر و شکوفا این است که یک نیمه ذهن ما عادت دارد به نیمه دیگر دروغ بگوید. همه ما به دلیلی که بسیار قابل‌فهم به نظر می‌رسد، به خودمان دروغ می‌گوییم: دلیلش آن است که می‌خواهیم از درد اجتناب کنیم. ازآنجاکه همه ما شکننده و نازک‌نارنجی هستیم، در این کار خبره شده‌ایم که افکار آزارنده را به قلمرو ناخودآگاهمان برانیم.

 

 

همه چیز همه چیز.... نیکولا پون

«همه‌چیز، همه‌چیز» (انگلیسی: Everything, Everything‎) یک کتاب از نیکولا یون است. 

نیکولا یون (انگلیسی: Nicola Yoon‎؛ زادهٔ ۱ اکتبر ۱۹۷۳) پدیدآور اهل ایالات متحده آمریکا است. عمده شهرت او به واسطهٔ همین کتاب است . در سال ۲۰۱۷ نیز بر پایهٔ این اثر، اقتباسی سینمایی با همین عنوان بر پردهٔ سینما رفت

بخشهایی از کتاب:

روز تولدم تنها روز سال است که کنارآمدن با بیماری‌ام برای هر دومان از همیشه سخت‌تر است. این پذیرش گذشت زمان است که سخت‌ترش می‌کند. یک سال کامل دیگر بیماری، رنج بیماری، بی هیچ امیدی به درمان. یک سال دیگر در حسرت همه چیزهای رایج نوجوانی (مجوز دانش‌آموزی، اولین بوسه، رقص جشن فارغ‌التحصیلی، اولین شکست عشقی، اولین ضربه بدمستی). یک سال دیگر دوری هر چیزی به‌جز کار کردن و نگهداری من. بی‌اعتنایی به این کمبودها در روزهای دیگر تحمل‌پذیر است، دست‌کم تحمل‌پذیرتر است. امسال کمی سخت‌تر از سال قبل است. به این دلیل که حالا هجده‌ساله شده‌ام. از نظر جامعه، من بزرگ‌سال محسوب می‌شوم. باید کم‌کم خانه را ترک کنم، به دانشکده بروم. 

***

همین‌که چشم‌هایم را باز می‌کنم، می‌پرسد: «چه آرزویی کردی؟» درحقیقت، تنها آرزوی یک چیز را دارم: درمانی سحرآمیز که باعث شود آزادانه مانند حیوانی افسارگسیخته بیرون بدوم، اما هرگز آرزویش نکرده‌ام؛ چون غیرممکن است. مثل این است که آرزو کنی پری‌های دریایی و اژدهاها و تک‌شاخ‌ها واقعی باشند. به‌جایش چیزی را که احتمالش از درمان بیشتر است، آرزو می‌کنم. چیزی که کمتر احتمال دارد ناامیدمان کند… .

***

اگر کسی نتواند تو را ببیند، تو وجود نداری!.... 

پروانه ای در زمان حال بال میزند و گردبادی در آینده پدید می آید.... 

زندگی فقط زنده بودن نیست..

عشق به همه چیز می ارزد...

پ. ن: وحشتناک است، من به شخصه ترجیح میدهم یک روز عالی در بهترین جای دنیا زندگی کنم بجای اینکه یکصد سال در یک خانه زندان وار و بدون هیچ تماس و هیچ ارتباطی هیچ آرزوی و هیچ اینده ای عمر کنم... 

جز عشق راهی نیست..... برایان لسلی وایس

 

برایان لسلی وایس (به انگلیسی: Brian Leslie Weiss) زاده ۱۹۴۴ روانپزشک امریکایی است. تحقیقات او بر بازگشت به زندگی‌های گذشته و بقای روح بعد از مرگ متمرکز است.

در کتاب "جز عشق راهی نیست" ، نویسنده با شرح درمانهایی که بر بیماران خود از طریق سفر به گذشته و اینده آنها داشته است میخواهد ثابت کند که روح جاودان است و مرحله به مرحله در حال رشد، بعبارتی بعد از مرگ انسان، روح او دوباره در جسمی دیگر ظهور پیدا میکند تا خود را کامل نماید  و لایق خالق خویش شود، و ان ممکن نیست مگر با حذف نفرتها، کینه ها و خودخواهی ها از ذات خود  و مزین شدن به محبت و مهربانی و معنویت و عشق، تنها در ان زمان است که روح به کمال میرسد ... 

یادداشتهای من از کتاب:

*آرامش درون بدون صبر ممکن نیست،عقل به صبر نیاز دارد، رشد معنوی مستلزم مهارت یافتن در صبر است، صبر امکان میدهد سرنوشت با قدمهای بی شتاب خودش جاری شود، بی صبری برای خودمان و دیگران بدبختی ببار می آورد، عجولانه قضاوت می کنیم و دست به عمل می زنیم بدون آنکه نتایج ان را در نظر بگیریم، انتخابهایمان تحت فشار و غالبا نادرست است، و ناچار خواهیم بود بابتشان تاوان سنگینی بپردازیم......

*عشق دل را می گشاید و ترس را نابود میکند...

*شفقت و محبت را همیشه باید متعادل کرد...

*انچه را که نمی دانم را لکه دار نمی کنم....

*تنها کار منطقی خلاص شدن از نفرت است، همدلی، فرد و کل جهان را همزمان درمان میکند، همدلی خواهر شفقت و فرزند محبت بی قید و شرط است.... 

* باهمدلی می توان ترسها، نفرتها و باورهای دیگران را درک کرد و به یک آرامش درونی رسید، و به دیگران مهر ورزید درک دیگران منجر به درک خودمان میشود و این منجر به دوست داشتن خود و اشتی کردن با درون خودمان میگردد و در نهایت ترسها و نفرتهایمان از بین میرود....

* در معنویت سوال این نیست که کدام خدا را می پرستید، خدای عیسی یا خدای محمد ووو بلکه سوال مهم این است چقدر با روح خود صادق هستید آیا یک زندگی معنوی دارید،اینجا زوی زمین فردی مهربان هستید و از هستی خود لذت میبربد و از شما ازاری به دیگران نمیرسید؟! ....

مامان و معنی زندگی.... اروین د. یالوم

6داستان از 6 بیمار که سه داستان کاملا واقعی، یک داستان پرو بال دادن به یک خواب و 2 داستان ترکیبی از واقعیت و تخیلات می باشد،

کتابی ست که افراد تجربه هایی از مقابله با مرگ، تنهایی، احساس پوچی و....را با پزشک خود درمیان گذاشته و پزشک راههای درمانشان را با ما به اشتراک می گذارد، کتابی بسیار عمیق و آموزنده....

بخشهایی از کتاب:

در اصل هر آدمی تو دنیا تنهاست. این سخت است. ولی این جوریه دیگه و ما باید با این مسئله روبه‌رو بشیم.

نیچه گفته است ما نیازمند هنریم تا حقیقت هلاکمان نکند.

ما موجوداتی در جست‌و‌جوی معنا هستیم که باید با دردسر پرتاب شدن به دنیایی که خود ذاتا بی‌معناست کنار بیاییم.

می‌دانم احساس خوبی نسبت به خونه‌ات، پاهات و پوستت نداری. ولی این‌ها «تو» نیستند. این‌ها فقط چیزایی «درباره‌ی» تو هستند، نه «تو»ی اصلی و حقیقی. به اصل خودت نگاه کن. آنجا چه چیزی را می‌خواهی تغییر بدهی؟

بعضى افراد، ‏سراسر زندگى را جنگى کین‌خواهانه می‌بینند که باید در آن پیروز شد.

سفر به شرق..... هرمان هسه

 

هِرمان هِسِه آلمانی: Hermann Hesse‎ (زادهٔ ۲ ژوئیهٔ ۱۸۷۷ - درگذشتهٔ ۹ اوت ۱۹۶۲ میلادی) ادیب، نویسنده و نقاش آلمانی-سوییسی و برندهٔ جایزهٔ نوبلِ سال ۱۹۴۶ در ادبیات. .

. هرمان هسه نام آشنا و معروف دنیای نویسندگی که "دمیان" از معروفترین کتابهایش می باشد، دمیان را سالها پیش وقتی هنوز کتابهای pdf خیلی متداول نبود،بصورت pdfاز اینترنت دانلود کردم و خوانده بودم، با نحوه نگارش هسه تا حدودی آشنایی داشتم، روان و ساده و خودمانی، 

کتاب سفر به شرق، نه به معنای واقعی سفر بلکه سفری خیالی و کاوشی درونی ست برای یافتن معنایی واقعی برای زندگی، اهداف و علتها، و در نهایت رسیدن به این نکته که زندگی حتی اگر بازی نباشد باید چون بازی نشاط آور و شادی آفرین باشد، و زیبایش در این است وگرنه ملال آور و نفرت انگیز خواهد بود...... 

شاهین  باش

 داشتم یادداشتهایم از کتاب  "وقتی نیچه گریست"، را میخواندم که یادداشت زیر نظرم را جلب کرد   و مشتاق شدم یکبار دیگر این کتاب را مرور کنم :

اگر نتوانیم تنهایمان را در اغوش کشیم ٬ از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست.تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهین - بی نیاز حضور دیگری - زندگی کند ٬ توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت٬،  تنها دراین صورت است که بزرگ شدن دیگری برایش مهم میشود....ص۳۹۸

یاد یکی از کلیپ های دکتر هلاکویی افتاد که می گفت :هر آدمی اول باید یاد بگیرد تنها و مستقل زندگی کند و نیازهای خودش را بر اورده کند و وقتی کاملا مستقل شد آنوقت دنبال دوست باشد، این نوع دوستی از سر نیاز نیست، از سر تنهای نیست، که وقتی سرش شلوغ شد دوست را فراموش کند بلکه باید از سر همدمی و همدلی باشد، ادمهایی که در زمانهای خلوتشان یاد دوست می افتند، دوست نیستند بلکه فقط نیازمند هستند و شما را مثل تلویزیون خونه شان برای سرگرمی و رفع کسالت میخواهند، با اینها نمیتوان دراز مدت دوست شد و روی معرفتشان حساب کرد..... 

کتاب صوتی

بی شک همه کتاب دوستان و کتاب خوانان قبول دارند که زیباترین شکل کتاب خوانی آن است که کتاب را در دست بگیری ، لمسش کنی و در حالی که  جای راحت و در سکوت و آرامش نشسته ای ، چشم به حروف چاپی بدوزی و کلمات را مرور کنی و با ذهنت  بالا و پایین شان نمایی و فکرت درگیر اندیشه های نویسنده شود .  گاه همراه نویسنده بخندی و گاه اشک بریزی وگاه دست در دست نویسنده با دنیای تجربیاتش آشنا شوی ،  بی آنکه زمان و مکان را از دست بدهی تجربیات جدیدی را حس کنی ،

اما  زمانه عوض شده و دنیا  به تغییرات و تحوالات عظیمی رو آورده  و طبیعی ست که کتاب خوانی هم دچار این  دگرگونی شود و بازیچه تکنولوژی،

اوایل  مثل خیلی از آدمهای سرسخت در مقابل این تغییرات مقاومت میکردم اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که بی فایده است ، آب راکد زود فاسد میشود ، باید جاری بود ، باید آموخت ، آزمون کرد و هنوز امتحان نکرده این همه مقاومت بی معنی ست .

این بود که  تسلیم تکنولوژی شدم ، حالا چند ماهی ست که بندرت کتاب میخرم ، در عوض عضو ثابت "فیدیبو" و "کتابراه" هستم ، اتفاقا خیلی هم راضیم  چرا که هم به چشمانم کمتر فشار میاد و هم فایلهای صوتی کتابها این امکان را به من میدهد در مسیر اداره بجای گوش دادن به آهنگهای تکراری ، به صدایی گوش دهم که بخشی از کتابی را برایم می خواند و همچنین زمانهایی که تنها هستم و مشغول کار خانه ویا هرکاری که  تمرکز آنچنانی نیاز ندارد،  باز هم به فایلهای صوتی کتابها گوش میدهم ،...حالا بعداز سالها چشمانم استراحت میکند و گوشهایم فعالند و صدای کتاب است که سکوت دنیایم را می شکند.....

هم سرعت مطالعه ام  بالا رفته  و هم هزینه خرید کتابها  کم شده ، خصوصا با تخفیف هایی که این سایتها می دهند بسیار هم به صرفه ست .. 

کافی این اپلیکیشنها را در گوشیتان نصب کنید خیلی زود یک کتاب خوان حرفه ای خواهید شد ....

روابط

خیلی خوبه که همیشه قوی باشی، مستقل باشی و محکم، خیلی خوبه بتوانی تکیه گاهی باشی برای اطرافیانت، برای آدمهایی که سست و شکننده هستند، اینکه بتوانی علاوه بر بار مسیولیت های خود، به دیگران هم کمک کنی زیباست و لذت بخش حتی وانمود کردن به این خصوصیات خوب هم زیباست 

 اما گاهی باید اجازه داد دیگران هم سهمی در زندگیت داشته باشند، کمکی به تو بکنند و از لذت این کار بهره ببرند،

اعلام بی نیازی مدام به اطرافیان شاید نشانه اقتدار و بزرگمنشی و.... خیلی خصوصیات  خوب و پسندیده دیگری  باشد اما افراط در آن و فشار آوردن به خود  باعث میشود دیگران بجای لذت با شما بودن و لذت از رابطه تان همیشه احساس شرمندگی کنند، در روابط با دوستان و عزیزان سعی کنید ارتباطات، کمک ها، همفکری ها وووو را همیشه به سمت دوطرفه  کردن بکشانید ،

محبتهای  دوطرفه  خوبه، و در دراز مدت ماندگار، توجهات باید دوطرفه باشد

هیچ جاده یکطرفه ای جذاب نیست وقتی امیدی به برگشت نباشد مگر مرگ....

 

پ. ن: برداشتم  از کتاب "مامان و معنی زندگی" 

چرا "حقیقت تلخ است"....

 

اروین د. یالوم در کتاب "مامان و معنی زندگی"  بخش دوم، از خانمی حرف میزند بنام پایلو  که سرطان پستان دارد و هردو پستانش را از دست داده ولی روحیه بسیار محکمی دارد تا حدی که کم کم از بیمار به دوست و سپس به همکار دکتر در گروه درمانی ها تبدیل میشود  و باهم کلاسهای مشاوره مفیدی برگزار میکنند. طی این دوران اروین همیشه صادقانه با او حرف میزده اما این خانم بندرت  اروین را باور داشته و همواره در مقابلش یک نارضایتی از خود نشان می داده، تا اینکه سالها بعد دچار مشکلی میشود و اروین برای اینکه هم مشکل او را حل کند و هم حل این مشکل به حرفه خودش صدمه نزند مجبور میشود دروغ کوچکی به او بگوید، و زن اینبار نه تنها باورش میکند بلکه   از دکتر تشکر هم میکند....

دکتر همراه وجدان درد می نویسد : روزگار چه بازی کثیفی دارد، تا وقتی صادقی هیچ کس باورت نمیکند اما وقتی دروغ میگوی باورت میکنند چرا که حرفهای صادق  خلاف خواسته آنها است و دروغ ها دلخواهشان،

دکتر راست میگوید، تجربه  ثابت کرده در دنیای ما صداقت خریدار ندارد، بلکه آدمها دوست دارند چیزی را بشنوند که خوشایندشان باشد حتی اگر دروغ باشد و از همیتجاست که مثل معروف"حقیقت تلخ است" شایع شده، در حالی که ان تلخی شرف دارد به هزاران شیرینی دروغ.. 

خوشه های خشم......جان اشتاین بک

 

کتابی سرشار از جدالهای زندگی ، لحظاتی مملو از امید و ناامیدی ، جنگ با ماشینه شدن  ، طمع  ، مرگ انسانیت  ،  مرگ کسب وکارها که منجر به بیکاری میلیونها انسان و آواره گی و گرسنگی انسانها میشود  و مهمترین مسئله  "مهاجرت " آدمها و دوری از خاک و آب اجدادی خود ، بیگانگی و غریب و تنهایی  و حس همدلی و همراهی بین آنهایی که وضعیتی مشابه دارند و حسی مشتریک ........

کتاب بهترین مرور بر یکی از هزاران برگ سیاه از تاریخ آمریکاست  ، که نویسنده با قلم توانای خود به زیبایی و سادگی بنمایش می گذارد .....

زیباترین و توانمند ترین کاراکتر کتاب یعنی  "مادر" ، نمایشی از اوج توان انسانی و مدیریت  را به تصویر می کشد 

بخشهایی از کتاب :

پاپا میگفت :حرفی که نتوان بیان کرد، ارزش نوشتن ندارد.... 

یه چیزی تو زندون یاد گرفتم که میخوام بهت بگم، آدم هیچ‌وقت نباید به اون روزی که آزاد میشه فکر کنه. اینه که آدمو دیوونه میکنه. باید به فکر امروز بود و بعد به فردا. باید همین کارو کرد. این کاریه که آدمهای کارکشته میکنن. تازه‌واردها سرشونو به دیوار میکوبن و هی میپرسن چه‌قدر دیگه باید بمونیم. چرا به روزی که هنوز نیومده فکر می‌کنی؟ ....

خانه ها خالی بودند و خانه خالی به سرعت فرو می ریزد...

نیاز انگیزه اندیشه است و اندیشه انگیزه عمل.... 

و این مالکان بزرگ نمی دانستند مرز بین گرسنگی و خشم خط باریکی ست.... 

موش ها و آدمها.... جان اشتاین بک

 

گاه ناخواسته وارد جهنمی میشویم که دیگری برایمان  ساخته و ما بخاطر بعضی مسایل نه میتوانیم تحملش کنیم و نه میتوانیم  خودمان را از آن بیرون بکشیم، شاید در این مواقع تنها یک دوست میتواند رهایمان کند، و گاه این رهای همان   مرگ است،....

وقتی این کتاب را به اخر رساندم، در عین حال که دلم برای لنی سوخت و چشمانم را خیس کرد  اما به جورج هم حق دادم، جورج، دوستی را در حق لنی به نهایت رساند و لنی را از جهنمی که دچارش شده بود نجات داد،

با خواندن این کتاب خاطره دوری از دوران دبیرستان بخاطرم افتاد، خاطره ای   که به ناحق مورد کم لطفی کسی قرار گرفتم که همواره مورد حمایتم بود و مدام در درسهایش کمکش میکردم، ان اتفاق با همه تلخی هایش درس بزرگی بهم داد و فهمیدم واقعیت همیشه آنی نیست که می بینیم، گاه آنچه می بینیم یا یک خطای چشمی ست، و یا همه واقعیت نیست، مثل وقتی که انتهای دو خط موازی را کج می انگاریم یا همان سرابی که معروف است،..... 

یادمان باشد هرگز قضاوت نکنیم و اگر مجبور به قضاوت شدیم هرگز از روی نیمی از دانسته هایمان قضاوت نکنیم،.....

کتابی دیگر از اشتاین بک، رمانی کوتاه اما بسیار شیرین و جذاب و آموزنده.