داستان با توصیف دو ایل و طایفه بزرگ از ترکمنها شروع میشود که به خون هم دشمن هستند، ولی بنا به اتفاقاتی شجاعترین و سنگدلترین و نادانترین پسر یکی عاشق زیباترین و شجاع و رعناترین و مغرورترین دختر دیگری میشود که البته دختر کدخدا نیز می باشد و شرط دختر برای تن دادن به ازدواج فراری دادنش توسط پسر از چادرشان و از میان قوم و برادرانش می باشد، گالان اوجا سر شام به اتفاق فقط دو برادر خود به چادر خانواده دختره درون قبیله دشمن شجاعانه حمله میکند، تا دشمنانش به خودشان بیایند دختر را فراری میدهد اگرچه دو برادر خود را از دست میدهد و دشمنی دو قوم بیشتر میشود.....
یادداشتهایم از جلد اول:
بیوک اوجی گفت : مارا نگاه کن که به آزادی و سفره خالی قانعیم ، اما آنها همین را هم قبول ندارند
سولماز گفت : شاید برای اینکه میدانند در آزادی ، هیچ سفره ای خالی نمی ماند
سولماز : گاهی فکر میکنم گالان اصلا وجود ندارد، دروغی ست که یموت ها ساخته اند و به ما تحویل داده اند ، تا در پناهش ، هرچه میخواهند بکنند، کشتن یک دروغ ، بسیار سهل تر از شکستن یک سپاه است ... ص 32
اما سولماز همان بود که گفته ییم، و با نشستن ، فتنه نمی نشست ، و رنگ گل بهی ، به وام گرفته از خورشید نورسیده صدبار زیباترش کرده بود و صد بار زیباتر از سولماز ، فقط خود سولماز می توانست باشد....گالان شقایق نوشکفته ی صحرا را دید و دلش ، بهاران شد ، گلساران، گالان به خود گفت این مایه خفت قبیله یموت است که به زیبایی سولماز ، نه دختری دارد و نه عروسی .و این مایه شرم گالان اوجاست که از چنین گوهری در گذرد....ص 34
تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند، تنها عشق می تواند بیرحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد، عشق مثل انقلاب است ، خنجرش را که زمین بگذارد ، دیگر چیزی نیست ....ص 40
مرگ هرگز بدرقه نمیکند، به پیشواز می آید....ص48
آنها واقعیت و افسانه را همچون تاروپود یک قالیچه به هم می بافتند تا نقشی مملو از خاطره برای فرزندان خود باقی بگذارند . تاریخ را تنها خرده دروغهای خنده آور تاریخی قابل تحمل میکند و گرنه چیزی به جز خون مظلومان ، مرکب تاریخ نبوده است....ص 179
اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران وا گذار میکنند و راه شان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل براساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایندو تسلیم اراده ی کسانی هستند که مصالح شان، چه بسا، همیشه با مصالح و ارمان های توده ها یکی نباشد... ص 189
انان که نمیجویند و نمی پرسند و نمی شناسند، خیل کوران را مانند، دلبسته بن عصای بینایی، و وای اگر آن بینا، به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را ارزوست، و وای اگر آن به ظاهر بینا خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ایی را گرفته باشد.... ص190
و رنگ گل بهی ، به وام گرفته از خورشید نورسیده صدبار زیباترش کرده بود و صد بار زیباتر از سولماز ، فقط خود سولماز می توانست باشد....گالان شقایق نوشکفته ی صحرا را دید و دلش ، بهاران شد ، گلساران، گالان به خود گفت این مایه خفت قبیله یموت است که به زیبایی سولماز ، نه دختری دارد و نه عروسی .و این مایه شرم گالان اوجاست که از چنین گوهری در گذرد....ص 34
تنها عشق است که می تواند شقاوت را تکیه گاه خویش کند، تنها عشق می تواند بیرحمانه نگاه کند و فروتنی را به مسخره بگیرد، عشق مثل انقلاب است ، خنجرش را که زمین بگذارد ، دیگر چیزی نیست ....ص 40
مرگ هرگز بدرقه نمیکند، به پیشواز می آید....ص48
آنها واقعیت و افسانه را همچون تاروپود یک قالیچه به هم می بافتند تا نقشی مملو از خاطره برای فرزندان خود باقی بگذارند . تاریخ را تنها خرده دروغهای خنده آور تاریخی قابل تحمل میکند و گرنه چیزی به جز خون مظلومان ، مرکب تاریخ نبوده است....ص 179
اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران وا گذار میکنند و راه شان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل براساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایندو تسلیم اراده ی کسانی هستند که مصالح شان، چه بسا، همیشه با مصالح و ارمان های توده ها یکی نباشد... ص 189
انان که نمیجویند و نمی پرسند و نمی شناسند، خیل کوران را مانند، دلبسته بن عصای بینایی، و وای اگر آن بینا، به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را ارزوست، و وای اگر آن به ظاهر بینا خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ایی را گرفته باشد.... ص190
قلب خاک خوبی دارد ، هر دانه ای که بکاری از هر جنس ، از همان جنس ، صدها دانه بر می داری .....ص209