مرگ  عاشق

این روز ها بجای کتاب ، ترا می خوانم ، تک تک کلماتی که برایم نوشتی را مرور می کنم

به جمله هایی مثل نوشته زیر که می رسم ، اندکی آرام می شوم

جایی برایم نوشته بودی :

ترجیح می دهم با قلبی پر از عشق و رویاهای زیبا ، بمیرم تا ، بدون عشق و پر از بغض و کینه ، روحم سرشار از نور است !!!!

و تو با عشق رفتی ، تا دم آخر، پر از عشق بودی و خیالات خوب می پروردی ....

خوش به حال دلت....

یاد بادا ....

پنج شنبه است و یاد رفیقان، رحمت است

رفتن به خاک و تربت پاکش، غنیمت است

یادت کنم عزیز که آسوده خفته ای

ای یار رفته از برم اینجا مصیبت است

اینجا دلم به یاد تو ویرانه ایی شده

دیدار تو به خواب مرا باز رغبت است

گفتی: تو هر زمان که بخواهی، می رسم

باز آیی و باز بین، دلم پر ز حسرت است

دیدار آخرت چه به شادی گذشت، ولی

دیگر نبینمت، که فراق تو ، قسمت است

پ.ن: فردا همراه با یاد و خاطراتت ، راهی این راههای پر از منظره پاییزی می شوم ، سفر همیشه آرامم می کنه شاید این بار هم نتیجه بده، باید با نبودنت کنار بیام، هنوز محکومم به زندگی !

باران یاد تو....

و باران

همچنان می بارد و پرنده ی کوچک زیبا

با تنی خیس و لرزان

بر لب شاخه ای کز کرده

نمی دانم برای تداوم باران

دعا کنم

یا طلوع آفتاب درخشان

دلم برای پرنده سوخت

آخر می دانی

حسرت عجیبی در چشمانش هست

حسرت پرواز

حسرت آسمان روشن....

پ.ن: با آرزوی روزهای روشن

کاش می دانستم...‌

کاش می دانستم

وقت رفتن چه به دل داشته ای

بر زبان

نام چه کس آوردی

چشم بر راه نمودی آیا؟

هیچ فکر دل من

بودی تو؟

کاش می دانستم

به کدامین اندوه

قلب زیبای تو خاموش شده

از چه رو

خسته شده؟

وقت رفتن به چه اندیشیدی؟

کاش میدانستم.....

پ.ن: چه حکمتی ست که هر دو قلب تان ایستاد و هر دو مهر رفتید و هر دو عزیزم بودید و در لحظات آخر کنار هر دویتان نبودم....چه تقدیر مشابهی!!!

هزیان گویی

خواب از چشم، گریزان گشته

ماه من خفته و پنهان گشته

زندگی پشت غباری ، پر درد

اشک همراه دل و جان گشته

پشت دیوار سکوتی غمگین

بغض و اندوه خروشان گشته

آرزوها همه در بند و اسیر

پای لرزان و پریشان گشته

این همه درد درون انسان

مثل آتشکده جوشان گشته

راه ساقی چو سرابی مبهم

راه میخانه، بیابان گشته

همزبانی شده مهجور ولی

همدلی قسمت دیوان گشته

باغ ها ، غرق شدند در سیلی

باغبان در دل طوفان گشته

نسل انسان شده منفور خدا

آسمان وادی باران گشته

تا کجا خانه خرابی ، تا کی

آدمی خسته به زندان گشته

بال بگشای و به پرواز درا

دل من طالب جولان گشته....

پ.ن: جملگی در حسرت اخبار خوش، دلمرده ایم....

به تو می اندیشم

به تو ای هستی خاموش شده

آنکه با خاک، به آغوش شده

تو که در اوج غزل ها بودی

نغمه خوان دل دریا بودی

تو که تا لحظه رفتن گفتی

باز می آیی و اما، خفتی

نفست رفت، چه آرام شدی

از جهان راحت و فرجام شدی

رفتی و دوره کنم من یادت

گشته خاموش دگر فریادت

بعد از این با که سخن گوید دل؟

از کجا همدم خود جوید دل؟

عادتم گشت سحر، بیداری

با خیالات خوش ات پنداری

حرف هایت همه شعر و غزلی

همه لبریز محبت ، عسلی

با تو شعر و غزلم شوری داشت

لحظه هایم همگی نوری داشت

گشت تاریک جهانم گویا

رفت برباد خیال و رویا

بعد ازاین خنده نپاید در دل

روز و شب ناله سراید غافل

حرف ها باز نشد گفته شود

بر مزار تو گلی خفته شود

عشق در جان و دلت ریشه نمود

دهر اما، اجل اندیشه نمود

دیر شد دیر به دادم نرسی

راه یابی ، به مرادت برسی

رفتی و گشته عزادار دلم

خسته از این همه آزار دلم

کاش باز آیی و با هم برویم

با هم آن سوی جهانم برسیم

با هم از خاطر اینجا گذریم

با هم از تلخی دنیا برهیم

کاش هایم همگی پوچ شدند

آرزوها ز دلم کوچ شدند

می رسم بر سر آرامگه ات

می شوم دسته گل، بارگه ات .....

پ.ن:روحت شاد و یادت گرامی دوست خوبم

هنوز هستم....

زل می زنم در چشمان نشسته بر دیوار و با خود می گویم:

خوشا بحالت ای عزیز

دیگر نه از گریه ای خبر داری

نه دلتنگی را می شناسی

آرام و خاموش خفته ایی و من اما

هنوز باید بدوم

هنوز باید این تن خسته را

هر روز به دوز و کلکی تازه

با خود بر زمین بکشم

هنوز در هر بارانی با آسمان

گریه کنم

و هنوز هم باید

زندگی کنم

بی حضور مهربان تو

بی حضور تمام عزیزانی که رفتند

بی آنکه فرصت کنند آخرین حرف هایشان را بزنند

چه تلخ است این بخش از زندگی ..

یکبار فریبم بدهی ....هارلن کوبن

نام کتاب "یک بار فریبم بدهی" اشاره به اصطلاحی ضرب المثل‌وار در انگلیسی دارد با این مضمون که:

«یک بار فریبم بدهی، شرم بر تو؛ دو بار فریبم بدهی، شرم بر من.»....

داستان زندگی خانمی بنام مایا هست که خواهرش و سپس همسر به قتل رسیده و یه جورایی خود مایا مظنون به قتل می باشد و برای پیدا کردن قاتل درگیر یکسری مسائل پیچیده ی جنایی می شود .....

به کسانی که به داستان های معمایی و جنایی علاقه مند هستند توصیه می شود.

خاور خراب آباد....

هر گفته ی بیهوده به دل خاک نمودم

جز یاد تو ، باقی همه را پاک نمودم

آن تیر که از چشم تو بر سینه رها شد

مشتاق به سمت تو دلم چاک نمودم

دل را که نبودش توان، جنگ و جدالی

با تکیه به عشق تو چه بی باک نمودم

با یاد تو تا عرش خدا نیز رهی است

جسمم ، به خیالات تو چالاک نمودم

امید نهایی دلم بود نگاهت

دور از تو فغان ها سر افلاک نمودم

من مانده ام اینجا و به تاریکی دنیا

کم کم دل خود زنده بگور، خاک نمودم....

پ.ن: جواب "های" ، "هوی" است ، اما تاسف بار است اینکه همیشه ، تاوان حماقت های جاهلان و خودپرستان را ، باید مظلومان از همه چی بی خبر بدهند، چه قانون نانوشته ی تلخی ست قانون جنگ !!!!

بتاب ....

دری به روی دلم باز می کنی گاهی

به ناز و غمزه چه آواز می کنی گاهی

به پشت پنجره ام گاه خیره می مانی

هوای خاطره پر ساز می کنی گاهی

دلم بگیری و با خود به آسمان ببری

در عمق فاصله اعجاز می کنی گاهی

به مهر خود به خیالم ترنمی بخشی

دو بال بسته به پرواز می کنی گاهی

چو یاد سرکش او باز می دمد در من

چو سایه بر دلم احراز می کنی گاهی

به جای خالی او ، با دلم سخن گویی

میان غصه سرافراز می کنی گاهی

خلوص پرتو نورت ، گواه مستی ما

سحر چو با دل من راز می کنی گاهی

بتاب ،بر دل و جانم ، که باز دلگیرم

خوشا دمی که دلم ساز می کنی گاهی

پ.ن: بعداز مدتها حس خوبی دارم ، گاه که داشته هایم را فراموش می کنم تلنگری می رسد و بعد ، از ناشکری ها شرمنده می شوم ...باید همواره سپاسگزار بودن ها و داشتن ها بود ....امید که این حس ماندگار باشد.

خوبی ....

تو خوب باش

شاید کمی دیر

شاید کمی سخت

اما

خوبی

روزی ، راه خانه ات را پیدا می کند

و هستی

جهانی را برای تو مهیا می سازد

تو خوب باش

بگذار ابلهان

خیال باطل کنند

بقول آن عزیزی که فرمود :

گر تو با بد ، بد کنی ، پس فرق چیست؟

.....

لعنت به  مهر ...

این ماه پر ز درد

این فصل پر عزا

لبریز غصه کرد

جان و دل مرا

ای مهر نامراد

ای مهر بی وفا.....

پ.ن: هنوز نتوانستم یک دل سیر برایت عزاداری کنم، نمی دانم هنوز باورش برایم سخت است و در بهت ام، شاید روز سالگرد بابا، برای هردوی شما، سیر گریه کنم ، آنگاه شاید بتوانم به مرگ بیاندیشم ...

روحت شاد عزیز مهربان

نه نیستم....

دین اگر این است جانا، من مسلمان نیستم !!!!

در پی اثبات قران یا که ایمان، نیستم

دور گشتم از ریا ، فارغ شدم از غافلان

گشته ام بیدار و در آیین چوپان نیستم

یار بی همتای خوبی در دلم پرورده ام

در پی سرگشتگان راه شیطان نیستم

خالقم پر مهر و آیینم سراسر عشق او

طالب بت نیستم ، با خودپرستان نیستم

مدعی سرگرم عیش خود، جهالت پرورد

در پی حقم بدور از علم و برهان نیستم

این ریا کاران عجب مکری به پا کردند ولی

مکر ها رو می شوند دربند کتمان نیستم

دین اگر انسان نسازد ، هیچ می ارزد مگر ؟

من به آیین دلم ، جز کیش انسان نیستم

خدمتکار....کاترین استاکت

اگرچه چند سال پیش فیلم اش را دیده بودم اما کتاب چیز دیگری ست ، مفصل تر و با جزئیات بیشتر و قطعا جذابتر و نیز با چاشنی تلخ تر ، بسیار تلخ ....

پدیده ای بنام "تبعیض " که در تاریخ مدام تکرار شده و متاسفانه همچنان تکرار می شود و همچنان ادامه دارد . هر زمان به شکلی خاص که حاصل چیزی جز خودخواهی بشر نیست ،

در این کتاب محرومیت های "رنگ پوست" هست اما تاریخ پر شده از این داستان های تلخ با عناوین مختلف ، که جامعه را به دو دسته ی "خودی " و " ناخودی " تقسیم می کنند و دیکتاتورهایی که خود را حامی "خودی " ها می دانند ، برای رسیدن به اهداف خود ، با قوانین مسخره شان ، زندگی را برای "ناخودی " های جامعه سخت و تلخ می نمایند، قوانینی که انسانیت انسان ها را زیر سوال می برد ، حریم های خصوصی آدم ها را می درد و آدم ها را ظالمانه خفه می کند ،

همان قوانینی که قرار بود باعث سعادت انسان ها شود ، چه سعادتی !!!!! .........

پ.ن: 21 ساعت فایل صوتی کتاب با صدای دلنشین خانم "راضیه هاشمی " ....

سپاسگزارم

ترنم خیالت

چو آسمان نیلگون

خمار آن نگاهت

چو رنگ های افسون

تو چون خزان زیبا

هزار رنگ عشقی

تو عطر یاس و نرگس

تو غنچه ای ، بهشتی

درون قلبم آری

نشان خاطرت هست

تو با دلم نشستی

تو عاشقی ، تو مستی ....

پ.ن:نمی دانم خداست یا کائنات یا تقدیر اما ، هر آنچه هست باید سپاسگزارش باشم که در اوج درماندگی ، دری بروم می گشاید ومرا از ناامیدی ها رها می سازد ، باور دارم یکی هست که هوای دلم را دارد ، یکی که حواسش به تنهایی هایم هست و همیشه به طریقی نشانه ای می فرستد و من برای قدردانی ازش هیچ ندارم جز سپاس....من این تنهایی که لبریز از توست ، دوست دارم .....

ژان کریستف....رومن رولان

کتابی که پر از صداست ، و در عین حال ساکت است . به وقت خواندنش ، همنوا با نغمه های شور انگیزی ، به خیال می روی ، به رویاهای دور و دراز ، به آلمان ، فرانسه و ایتالیا ، در مسیر تاریخ ، با زیر و بن فرهنگ و سنت های قرن 19 ، و روانکاوی های سحر انگیز نویسنده از کاراکتر هایش ، با بعضی از آن ها همزاد پنداری میکنی ، با برخی مهربانی و از برخی منزجر می شوی و در تمام لحظات نفس گیر ، موسیقی ملایمی همراهی ات می کند ،

حدود 29 ساعت فایل صوتی این رمان زیبا 4 جلدی ، با صدای دل انگیز راوی ( آقای عمرانی )، مرا در خود غرق کرد .

البته بخش هایی از کتاب هستند که حوصله آدمی را سر می برند اما اگر تحمل کنی بخش های خوب فراوانی دارد. در کل مثل کتاب های طولانی دیگر ، حوصله ی زیادی می طلبد .

هایلایت هایم :

مهر(محبت) هر چند ساده و فروتن باشد بی آن هیچ دلی توان زیستن ندارد....

جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دورویی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید، با آب فراوان بشوئید....

حتی رنج، شادی ست بشرطی که یار یگانه باشد....

درخت زهر آگین هستی، دو میوه شیرین تر از آب زندگی، به بار می آورد، یکی شکست و دیگری دوستی ست ....

دعا....

چگونه می شود ای جان،

ترا صدا نکنم؟

بیاد نغمه و شعرت،

غزل بپا نکنم؟

چگونه می شود ای دوست

بی تو ماندن من ،

به نغمه های دلت ،

ساز خوشنوا نکنم؟

به فصل فصل خیالم،

نگاره ای داری

میان باغ ز گل ها ،

ترا سوا نکنم

در این سرای سکوت و

درون تاریکی

بیاد مهر و وفایت

دمی صفا نکنم ؟

برای جان پاک تو

سلامتی طلب کنم

به قلب مهربان تو

غمی روا نکنم

به جای جای خیالم

نشانه ای زده ایی

به هر کجا که می روم

ترا رها نکنم

نشسته ام به سجدگاه

کنار خاطرات تو

هزار نذر کرده ام ،

چرا دعا نکنم؟.....

پ.ن: چه فایده که دعایم ، بی اثر ماند...

تصمیم به رهایی ....

می دانم، نوشتن هم مثل زندگی کردن انگیزه می خواهد ، چیزی که شعله اش در وجودم رو به خاموشی ست ، راستش هر آنگاه که نوشته هایم رنگ غم می گیرند که البته، اغلب اینچنین است، از خود شرمنده می شوم که نکند نوشته های تیره و تارم بر پیکره ی ظریف دلی رنجور ، به تلخی بنشیند و یا خدایی ناکرده اندوه گمشده ای را در دلی زنده سازد ، یا نمی دانم ، داغ فراموش شده ای را در یاد داغدیده ای بنشاند، چه کنم که زندگی کمتر خوشی می بخشید و بیشتر جانکاه است !.....

ادامه نوشته

یه یهویی به رنگ پاییز...

منم پاییز زیبایی

هزاران آرزو چون برگ

به هر برگی هزاران رنگ

دلم یک آسمان ابر است

گه دلتنگی اش

بارد

درون سینه باغی گل

همه پژمرده چون بلبل

به قلبم

مهر یاری هست

به چشمم

انتظاری هست

دلم لبریز شیدایی

پر از شورم به تنهایی

تمام آرزوها

پر

تمام شادمانی

پر

پر پرواز کم دارم

خزانم

برگ پاییزم.....