دانه زیر برف ....اینیاتسیوسیلونه

و تمام...
از آنجاییکه کتاب صوتی اش یافت نشد و علارغم اینکه می دانستم چشمانم اذیت خواهند شد اما، توفیق اجباری شد تا بعداز مدتها یک کتاب را در دست گرفته و با عشق و علاقه همراه با عطر دل انگیز کاغذ مطالعه کنم و لذت ببرم...واقعا عالی بود درست مثل کتابهای قبلی اش .... و اما یادداشت هایم از کتاب:
تو رفتی تا در باغچه ی انزوایت ، جام غصه های انسانی را سر بکشی، به دلخوشی های مبتذل پشت پا زدی و از همه این ها بالاتر ، خدا را شکر ، در پی ان نیستی که به راه راست هدایتمان کنی و نجاتمان دهی ، نه تزویری در کارت هست و نه به دیگران اندرز می دهی مثل کشیش ها نیستی که دنیا به کامشان است ، می خورند و می خوابند و گردنشان را تبر نمی زند و آن وقت بریدن از علایق دنیوی را تجویز می کنند .... ص ۱۵۳
پیترو شروع به خواندن فصلی از نوشته ی خود می کند که خطاب به نوجوان اروپایی قرن ۲۲ نوشته: در آن زمان سیمونه معروف به روباه خوش داشت دایما بگوید : در کنار دوستان ، چه زندگی خوبی می شد کرد اگر سر خر ها نبودند!....ص۲۷۶
شاید در این سرزمینی که به روز سیاه افتاده، مهم این باشد که آدم گم بشود .اما در نهایت همان است، فقط اسمش فرق می کند ....ص ۳۲۴
وقتی هر آدم دانایی غمگین است، خدایی که دانشش بی نهایت است باید هم غمگین باشد، کسی که همه چیز می داند ، دلیلی برای خوشحالی ندارد....ص۴۱۵
پ.ن: کتاب دقیقا از نقطه ای شروع می شود که کتاب نان و شراب ، تمام می شود و در واقع ادامه همان داستان است ....











گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 