دانه زیر برف ....اینیاتسیوسیلونه

و تمام...

از آنجاییکه کتاب صوتی اش یافت نشد و علارغم اینکه می دانستم چشمانم اذیت خواهند شد اما، توفیق اجباری شد تا بعداز مدتها یک کتاب را در دست گرفته و با عشق و علاقه همراه با عطر دل انگیز کاغذ مطالعه کنم و لذت ببرم...واقعا عالی بود درست مثل کتابهای قبلی اش .... و اما یادداشت هایم از کتاب:


تو رفتی تا در باغچه ی انزوایت ، جام غصه های انسانی را سر بکشی، به دلخوشی های مبتذل پشت پا زدی و از همه این ها بالاتر ، خدا را شکر ، در پی ان نیستی که به راه راست هدایتمان کنی و نجاتمان دهی ، نه تزویری در کارت هست و نه به دیگران اندرز می دهی مثل کشیش ها نیستی که دنیا به کامشان است ، می خورند و می خوابند و گردنشان را تبر نمی زند و آن وقت بریدن از علایق دنیوی را تجویز می کنند .... ص ۱۵۳

پیترو شروع به خواندن فصلی از نوشته ی خود می کند که خطاب به نوجوان اروپایی قرن ۲۲ نوشته: در آن زمان سیمونه معروف به روباه خوش داشت دایما بگوید : در کنار دوستان ، چه زندگی خوبی می شد کرد اگر سر خر ها نبودند!....ص۲۷۶

شاید در این سرزمینی که به روز سیاه افتاده، مهم این باشد که آدم گم بشود .اما در نهایت همان است، فقط اسمش فرق می کند ....ص ۳۲۴

وقتی هر آدم دانایی غمگین است، خدایی که دانشش بی نهایت است باید هم غمگین باشد، کسی که همه چیز می داند ، دلیلی برای خوشحالی ندارد....ص۴۱۵

پ.ن: کتاب دقیقا از نقطه ای شروع می شود که کتاب نان و شراب ، تمام می شود و در واقع ادامه همان داستان است ....

بلبل مست.....

ناله نه ، آواز شور عاشقی ست

دلبرانه دل برد از هر دلی

در میان نم نم باران دمی

می نوازد شادمانه بلبلی

نمیدانم چه شکل و شمایلی دارد ، اما صدای آوازش را به وضوح می شنوم, که مدام حواسم را پرت می کند و وادارم می کند کتاب را کنار بگذارم و گوش به آوازش دهم و دلم بخواهد که تماشایش کنم صدا از پشت پنجره ی اتاق می آید ، از صبح یکسره چه چه می زنه ، و من هر چه چشم می گردانم نمی بینمش ، نازش می کنم ساکت می شود ، ولی فقط چند لحظه و گویا همین کافی ست تا نفس تازه کند و دوباره آواز سر دهد ،

سوای از آواز های هر روزه چکاوک هاست ، بی شک بلبلی ره گم کرده است که آن سوی حصار به زمین خالی از سکنه و سرسبز همسایه پناه آورده ،

در این ساعت و در این هوای بارانی و سرد این همه شور و آواز، شگفت انگیز است که دلتنگی غروب را ، دل انگیز کرده......

جالبتر اینکه امروز مهمان دیگری هم داشتم .گربه ای که برای اولین بار دیدمش ، روی مبل راحتی ایوان خوابیده بود ، در را باز کردم ترسید و فرار کرد اما وقتی صدایش کردم و برایش غذا ریختم و برگشتم داخل ، از پنجره دیدم برگشت ایوان و همه را خورد و در نهایت نشانش را رو گلدان ها گذاشت و رفت😊

تکرار روزها....

امروز هم بدون تو ،با یاد تو گذشت

باران به نم نمی و زمانه به دو گذشت

لحظه به لحظه غرق خیالات دی شدم

از باغ خاطرات، خیال سبو گذشت ......

پ.ن:زندگی می گذرد ، چه سان؟.... نمی دانی !

عشق.....

یک به یک می خوانمت از سینه دیوار عشق

عشق را می یابم از گفتار پر غمخوار عشق

کور بودم من ندیدم ناله های سوزناک

غافل از هر نکته سنجم ، غافلی تبدار عشق

می روم از خاطرت حتی اگر دریا شوم

موج سرگردان تویی در ساحل دیدار عشق

باز می خوانم ترا در غربت سوزان عشق

باز می یابم ترا هر روزو شب در کار عشق

عشق را معنای جان دادی تماما در دلت

مانده ام در حیرت از صبر تو در کردار عشق

باز کن چشم گوهر بار پر از شیدای خود

تا ببینم در نگاهت چهره ی گلزار عشق

بی تو هر لحظه ، شکیبایی دل باطل شود

با تو قلبم می شود لبریز از تکرار عشق.....

طراوت باران .....

دست من نیست که باران صبح

عطر ترا به همراه دارد

و لا به لای نم نم باران

چکاوک ها

غزلخوان نگاه تو گشته اند

نسیم صبح نیز

انگار لبریز یاد توست

که به نوازش دستانت

بر چهره ی گل ها می نوازد

پ.ن: طراوت و زیبایی صبح امروز بی نظیر است ، چه بر بهار گدشته که چنین پرباران و پر طراوت است

گویا آسمان ، دست در دست خیال تو دارد ، که رنگ و بوی پاییز گرفته و طبیعت اینچنین با طراوت شده است

هزاران سپاس خالق این همه زیبایی را.....

بارش خیال انگیز

دوست داشتنت

زیباترین حس دنیاست

و داشتنت

سعادتی عظیم است

خیال خوشی

از خاطره ی تو می روید و

بر خاطرم می نشیند

خیال سرخوش روزهای تنهای ام

یادت همیشه سبز است

هیچ یادم می کنی؟!

پ.ن: آسمان آبستن بارشی عظیم بود که سیل شد...

چه خوب که سفر را به هفته بعد انداختم، باران را دوست دارم اما رانندگی در باران را نه...

یادها، خاطره ها

دور تر از تمام خاطره ها

خالی تر از تمام منظره ها

با تو همراهم

در میانه این بن بست

در خیال این کوچه های خاموش

در ترنم دلنواز چنار ها

پچ پچ برگ ها را گوش کن

چنان در غمت فرو رفتم

بهار هم از خاطرم می رود.....

پ.ن:پس فردا دوباره از گیسوم می گذرم

و سرسبزی بهار را به تماشا می نشینم

اگرچه خزان گیسوم

یاد ترا در خود دارد

ولی بهارش

عطرت را زنده می کند...

دلتنگی...

دلتنگ بهارم

دلتنگ بهارین نگاهت

دلتنگ تو و قصه ها ی بی تابی

دلتنگ ترین ابر خزانم

آرام آرام ببارم

آرام ....

پ.ن: حالا که دل

دل به دریا زدن ندارم،

راهی جاده ها می شوم

شاید به تو ختم شوم،

شاید....

سحرگاهی....

لعنت به من

که هیچ ندیدم نگاه تو

آواز درد و اشک و غم و

سوز و آه تو

آسوده از کنار غم تو گذشته ام

بیهوده بر خیال خوشی ها غنوده ام

لعنت بر این صبوری بی حد و بی حساب

لعنت به هرچه باور زرین خوش نقاب

در حسرتت بگو چه کنم با دلم کنون

جز لعنت خدا که نثارش کند جنون.......

پ.ن: چه خواب شومی....

قلمه ی رز ها

چه خوش است حال خوبی ،

که تو بر دلم رسانی

چو نسیم صبح آیی ،

خبر از بهار داری

به دلم شکوفه باران

به لبم ، خیال خنده

به نگاه مست و حیران

تو ترنم بهاری

تو بیا که زندگانی

همه غصه و کدر شد

تو به جان من گوارا

تو امید روزگاری

صنما تو قصه گویی

ز سرایی عشق آیی

به سرای ساکت من

تو نوای مهر ، باری

برسان خیال خوبت

بنوا به ساز باران

برسان قرار و رامی

به خیال بی قراری ..

پ.ن: دیدن این فسقلی ها که به گل نشستن واقعا نشاط آوره ، تمام قلمه هایی که در مهر ماه زدیم نه تنها گرفته که گل هم دادن😍

فونتامارا.....اینیاتسیو سیلونه

نان و شراب اولین کتابی بود که از این نویسنده خواندم و واقعا لذت بخش بود و این باعث شد دنبال نوشته هایش را بگیرم و متوجه شدم که ایشان سه رمان دارد که به نوعی ادامه همدیگر هستند.و در واقع ابتدا باید "فونتامارا" را خواند و بعد "نان و شراب " و در نهایت کتاب " دانه زیر برف " را ، این شد که رفتم سراغ این کتاب :

فونتامارا را رمانی تلخ با ته مایه ای از طنز ، و بسیار پر نکته و عمیق یافتم،

داستان ، داستان زندگی مردم روستایی و کشاور ایتالیایی که زیر سلطه فاشیسم سالهای ۱۹۲۱ ، دوران سختی را سپری می کنند

بخش های از کتاب:

ظرف مدت بیست سال، همان زمین، همان باران و برف، همان روزهای مقدس، همان غذا، همان دلتنگی و همان درد و همان فقر بود. فقری که از پدران رسیده و آنان نیز از پدربزرگ‌ها به ارث برده بودند. نتیجه اینکه کار سخت و شرافتمندانه هرگز دردی را دوا نکرده است. شریرانه‌ترین بی‌عدالتی‌ها، آنجا چنان عمری طولانی داشتند که جای خود را در میان پدیده‌های طبیعی مثل باد و باران و برف باز کرده بودند.(صفحه ۹)

رعایا، شخم می‌زدند، زمین را هموار می‌کردند، بیل می‌زدند، درو می‌کردند، خرمنکوبی می‌کردند و وقتی که همه‌چیز تمام می‌شد یک آدم غریبه می‌آمد و تمام منافع را می‌برد. کی می‌توانست اعتراض کند؟ حتی نمی‌توانستی اعتراض کنی زیرا همه‌چیز قانونی بود، فقط خود اعتراض، غیرقانونی بود. ( صفحه ۱۳۱)

یک چیز روشن بود: روز به روز قوانین جدیدی به نفع مالکین سبز می‌شد، اما قوانین کهنی که به نفع رعایا بود منسوخ می‌شد و آن‌هایی که به ضررشان بود باقی می‌ماند. ( صفحه ۱۳۶)

هر بانکی عظیم‌تر از بانک قبلی بود و بعضی از آن‌ها مثل کلیسا گنبد و قبه داشتند. گرداگرد آن‌ها انبوهی از آدم و اتومبیل وجود داشت. براردو هرگز از تحسین این چیزها خسته نمی‌شد. من پرسیدم: «اما این‌ها گنبد دارن، شاید کلیسا باشن!» براردو باخنده جواب داد: «آره، اما مربوط به خدای دیگه. خدایی که حقیقتا بر زمین حکومت می‌کنه، پوله. و او بر همه‌کس حکومت می‌کنه، حتی بر کشیش‌هایی مثل دون‌آباکیو که درباره خدای آسمان صحبت می‌کنن. حالا که خدای تازه بر زمین حکومت می‌کنه، کاش ما با اعتقاد به همان خدای قدیمی از بین می‌رفتیم.» ( صفحه ۱۶۵)

پ.ن: و چقدر شبیه زندگی و احوال کنونی ما ایرانی هاست.

با توجه به اینکه کتاب را از اپلیکیشن نوار گوش دادم ، یادداشت ها را از سایت کافه کتاب برداشتم

لذت نوشتن.....

دنیای بدون خیال، جز تلخی حقیقت، چه دارد؟

هر آن که رنج زندگی انبوه می شود،

هر آن که هستی، کامم را تلخ می نماید،

هر آن که نامرادی ها ، ویرانم می کند،

تنها گریزگاهم، خیال است ، پناهگاهی امن و مطمئن ،

واگویه های تلخ درون را به حلاوت رویاهای شیرین می آمیزم و دمی ، تنها دمی در آرامش خیال خوشت می آسایم.

این دم ها غنیمتی ست که مغتنم می دارم،

آنجا که هیچ دستی توان یاری ندارد و هیچ چشمی مهر نمی بارد ،

درست آنجا که قدم ها به خطا می روند و دل ها به فنا،

کافی ست به کلمات پناه برد و برای خود نگاشت و دل خوش کنکی ساخت، لطیف و دلنواز بسان موج های نرم به ساحلی نشسته ای که ذره ذره از سختی صخره ها می کاهد.

من نیز همراه هر، خزان می نوازم، از آرامش دریا، قطره ای می ستانم ، سرسبزی بهار را می ستایم و بر استواری کوه تکیه می کنم،

از عشق سپری می سازم و با عشق می آمیزم ، چرا که تنها عشق است که به هستی، لطافت و معنایی زیبا می بخشد....

پ.ن:بالاخره تمام شد ، دقیقا دو هفته وقت برد تا لا به لای کارهای دیگرم،صد دلنوشته چاپ نشده را جمع آوری و ویرایش و گلچین کنم و برای ناشر بفرستم .و این نوشته را هم جهت ابتدای کتاب شاید بفرستم، ....حالا باید نامی برگزینم که بنظر کمی سخت می آید

مجادله شاعران....

1- حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و با را

2 - صایب
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و نن و پارا

هرآنکس چیز میبخشد، زمال خویش میبخشد
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را


3 - شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هرآنکس چیز می بخشد ، بسان مرد میبخشد
نه چون صایب که میبخشد سرو دست و تن و پا را

سرو دست و تن و پارا به خاک گور میبخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


4 - محمد عباد زاده ( متخلص به دریایی)
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
خوشا بر حال خوشبحتش ، بدست آورده دنیارا

نه جان و روح میبخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم ؟ چه معنی دارد این کارا؟

وخال هندویش دیگرندارد ارزشی اصلا
که با جراحی صورت عمل کردند خال هارا

نه حافظ داد املاکی نه صایب دست و پاها را
فقط میخواستند اینها بگیرندوقت .ماها را


5 - محمود انصاری کلیبری (محمود)
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
تشکر کرده از او ، میدهم یکدانه خرما را !!!

هرآنکس چیز میبخشد ، شبی نادم شود شاید
نگردد صایب و حافظ که بخشیدند هرجارا

نه خال او به کار آید نه دست و سر، نه پا و تن
نمیدانی که لازم دارد اینجا ، خود همین هارا؟

نه چون دریایی بی موج و ماهی وقت میگیرد
نه بر بی ذوقی خود می نگارد خط منها (-) را

الا ای ترک شیراری اگر خواهی شود راحت
مخور هرگز تو گول اینچنین اشعار بیجا را !!!



6 - سرکارخانم سیمین حیدربان

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
خوشا بر اهل شیرازی که عاشق کرده دنیا را

اگرچه صایب والا ز جان خود نثارش کرد
به حافظ خرده جایز نیست ، بخشیده بخارا را

هر آنکو هر چه بخشیده ، بقدر وسع قلبش بود
من آن اندازه می بخشم که داده بر دلم دارا

گرش دل برد از شاعر چه باک از بخشش روحش
که آرام دلش گشته دل بی تاب رسوا را

وگر بنگاهداری شد خیال سرخوش یاری
همان بهتر که دریایی شود هر موج بیجا را

چه دانی قدر حافظ را، که شاه شعر عالم شد
نه چون محمود کم دارد ، دهد یکدانه خرما را

نباشد در جهان چیزی ، مهمتر از خیال عشق
بگو آن ترک شیرازی ، ببخشم قلب زیبا را

پ.ن: ضمن تشکر فراوان از استاد گرامی آقای انصاری بنا به دعوت ایشان جهت شرکت در مجادله شاعرانه ، این شد شروع صبح امروزم ....

پرواز و پرنده....

به آسمان نگاه کن

پرنده میراست

به سبزه زار دل نبند

بهار هم رفتنی ست

به هر کسی وفا نکن

زمین مدام به چرخش است

به حرف ها تکیه نکن

ترانه های خواندنی ست....

پ.ن: بفکر پرواز باش نه پر ، روزی پرنده ها می میرند بی آنکه پرواز تمام شود....

بعد از باران....

یک گوشه ز چشمان تو

دنیای خوشی ست

ابروی کمان تو

امید سر خوشی ست

باران محبتت سرازیر شده

هر صبح نشان تو

نوید دلخوشی ست.....

آسمان صاف، طبیعت شفاف،

ساز و آواز چکاوک پر طنین

برگ ها هم بی غبار و غنچه ها مست اند باز.....چه صبح دل انگیزی ست

زندگی؟!

بدون استثنا هر روز صبح به محض بیدار شدن خدا را شکر می کنم

نه اینکه کارم را دوست نداشتم ،نه

اتفاقا خیلی هم دوست داشتم، هم کارم را ، هم محیطش را و هم همکاران با معرفتم را ، اما برای این شکر گزاری دلایل دیگری دارم ...

گاهی بعضی ها وقتی خبر دار می شوند زودتر از موعد خودم را بازنشسته کرده ام افسوس می خوردن و می گویند حیف !!!

خیلی ضرر کردی !!!!

نمی دانم واقعا زندگی برای بعضی ها اینقدر بی ارزش هست یا زندگی کردن بلد نیستند .

از آنها سوال می کنم حیف برای چی ؟!

و آنها لبخند می زنند و می گویند خیلی زود پشیمان می شوی و حوصله ات سر می رود !!!!....

چیزی نمی گویم چون حوصله بحث کردن با این نوع سطح فکر را ندارم .بگذار در اندیشه های خود بمانند لابد درست فکر می کنند، نمی دانم

من اما این آزادی از مسیولیت را ، این خلاصی را شکر می کنم و نه تنها حوصله ام سر نمی رود بلکه زمان کم می آورم تا حدی که مدتهاست نتوانسته ام کتابهایی که شروع کرده ام تمام کنم ،

حالا راحت تر می توان سغر کنم ، محدودیت مرخصی و دغدغه کار مردم را ندارم ، راحتر در جهت اهداف تعیین شده ام حرکت می کنم و هر روز یک قدم به آرزوهای فراموش شده ام نزدیکتر می شوم ...

یقین دارم برآورده شدن هر آرزو یعنی مرگی راحت داشتن ، زندگی بی حسرت کردن ،

و این شاید رسیدن به معنای واقعی زندگی باشد ، شاید

اما قطعا زندگی فقط کار و پول نیست ، ......

معجزه لبخند....

ببین باران یاد تو، چه سیلی را به پا کرده

به طوفان خیالاتی ، جهانم مبتلا کرده

درون سینه جنگی را میان عقل و دل جاری

به دل اندوه جانکاه و به تن، رخت عزا کرده

به چشمانم غبار غم ، به روحم، خستگی داده

جلای زندگی برده ، سیاهی را، عطا کرده

به دیوار دلم نقشی، ز چشمان تو ، آویزان

به جانم، درد هجران و، لبم بی بوسه وا کرده

تمام آرزوهایم، شده دیدار چشمانت

همان چشمان مستی که، به چشمانم جفا کرده

بیا لیلای جان من ، بلای بی امان من

عنایت کن به مجنونی که نامت را صدا کرده

نکن بیمارتر دل را ، گره بگشای مشکل را

به لبخندی بخندانم ، که لبخندت شفا کرده

پ.ن: گر بخندی ، به جهان ، غصه فراموش شود

تو نخندی دل من ، مرده و خاموش شود ...

یکسال گذشت و.....

.....

چه عذابی ست مرورت

وقتی به تمامی

درد است و حسرت

نبودنت

تلخ ترین حقیقتی ست

که در باورم نمی گنجد ......

رز زیبا....

رخ زیبای ترا باز به خوابی دیدم

چشم بگشودم و برچهره گل خندیدم

سینه لبریز شد از عطر خیال انگیزت

جان و دل دادم و بر منظره ها، بالیدم

ابر ها رفته از این پنجره های تاریک

آسمان دل من صاف شد و تابیدم

عطر رویایی تو تا، بر سر باغ ام افتاد

برگ برگ صفحه ی خاطره را، پاییدم

غصه ها رفت به تاراج خزانی خاموش

شادمانی به دل افتاد و بسی رقصیدم

بر لب جوی نشستم به تماشای بهار

بر لب غنچه گل بوسه زدم ، بوییدم

یادگار تو به هر غنچه نمایان شده است

غنچه ها گشته شکوفا و بشادی، دیدم.....

پ.ن:عکس رز سرخ باغچه ....

مشاعره شیرین....

از امروز مشغول جمع آوری و ویرایش و بازبینی سروده های دوسال اخیرم هستم که طبق هماهنگی با ناشرم ، قراره برای چاپ ارسال کنم (پارسال وعده داده بودم بعداز بازنشستگی انجام بدهم و حالا دیگر هیچ بهانه ای ندارم )،

بطور اتفاقی به شعر قبلا چاپ شده ی حلال رسیدم و برحسب اتفاق کامنت ها را دیدم ،

یهو یاده دروه ی راهنمایی افتادم . اول راهنمایی معلم ادبیاتی داشتیم بنام آقای فرزام که همکلاسی پدرم بوده ، ایشان در هفته یک ساعت از کلاس را اختصاص می داد به مشاعره که شیرینترین ساعت کلاس ادبیات بود و خب ، من برنده ی دایمی این یک ساعت بودم . آن موقع شعر های زیادی از شاعران خوب را از بر بودم و همین کمک می کرد در مشاعره ، پیروز میدان باشم .

افسوس که مدتهاست دیگه یک بیت هم در خاطرم نمی ماند و خیلی زود فراموش می کنم . امروز با دیدن کامنت های این پست حلال ناخودآگاه یاد آقای فرزام و کلاس مشاعره اش افتادم.

راستش یادم رفته بود استاد انصاری چقدر به پست های من لطف داشته اند . ممنونم از ایشان هم بخاطر توجه و حضور شان و هم بخاطر این یادآوری شیرین گذشته های دور .....

ادامه نوشته

نوای بیداری طبعت...

میان این همه غوغا چه خاموش

هیاهوی سحرگاهی ست مدهوش

غزل واره نشیند بر دل و جان

به مستی می کشاند سوی آغوش

نگاه کن هر کسی بانگ سراید

یکی وز وز کن آن دیگری گوش

یکی از صبح می خواند به خورشید

یکی هم در خیالاتی چو خرگوش

یکی `ما` `ما` نماید کنج دنجش

یکی `عو` می کند سرمست و سر خوش

طلوع صبح در این گوشه ی شهر

پر آواز است و هم لبریز می، خوش......

پ.ن: صبح صبح صدای ملایم جیرجیرک ها و پچ پچ برگ ها ووو و آرامش بی مثال این روستا، مرا به شکر وا می دارد ،

سپاس از این همه نعمت زیبا و تسلی بخش که رایگان به گوش ها و چشم های اهالی تقدیم می شود اگرچه اکثرا حواسشان به این زیبایی های طبیعت نیست‌.....

آرزوهای خاک خورده...

رویا ، خیال ، آرزو ، از شیرینترین سرگرمی های زندگی ست اما تلخی یا شاید به نوعی شیرینی ماجرا از وقتی شروع می شود که گاه بخاطر عشق قید یکسری از آرزوهایت را می زنی و این در بین مادران ایرانی متداول تر است ( البته فرقی نمی کند در مورد خیلی از پدران هم ممکنه صادق باشه اما من از نگاه خودم به عنوان مادر بیان کردم)

مثل اکثر مادران ایرانی ، سالهای زیادی بعد از مادر شدن تمام رویا و خیالات را بوسیده و در یک گوشه از صندوقچه ی قلبم خاک کردم تا این چند سال اخیر که بچه ها هر کدام مسیر زندگی خود را یافتن و روی پای خود ایستادن و مستقل شدند

حالا فرصتی پیش آمده تا در این صندوقچه را بگشایم و به بعضی از این رویاهای فراموش شده نگاهی تازه داشته باشم.بی شک سلیقه ام عوض شده ، رویاهایم فرق کرده اما خصوصا بعداز بازنشستگی برخی را قابل دسترس یافته ام .

چنانچه پارسال بعداز سالها موفق شدم به دیدار سازه های ابی شوشتر بروم یا دریاچه رنگی باداب سورت را از نزدیک ببینم ، یا دریاچه صورتی چابهار را یا صخره های مریخی اش را به نظاره بنشینم ، از این دست آرزو ها خیلی دارم اما یکی را که فکر می کردم هرگز میسر نخواهد شد، شب های سفید روسیه بود که خدا را شکر امروز ثبت نامم قطعی کردم و عمری باشه هفته دوم خرداد ماه این سفر هم استارت خواهد خورد . حس خیلی خوبی دارم به عبارتی در پوست خود نمی گنجم و بی صبرانه منتظر گذشت این سه هفته هستم تا چه پیش آید😊......

سحرگاهی...

نم نم باران و نوایی چو آب

نرم و خرامان پراندی تو خواب

در دل شب بی رخ ماه قشنگ

تیره و تاریک ، بدون شهاب

باز خیال خوش تو تازه شد

باز رساندی به دل من سراب

خیره شدم بر در درگاه تو

محو نگاه تو به جام شراب

می نزده مست نگاهت شدم

مست می غنجه لب های ناب

خواب ربودی و ندادی مراد

من به فدای تو شوم بی حساب....

باران بهاری ....

ببین باران عطر توست

که جاری گشته در جانم

تو رفتی یاد تو باقی ست

میان باغ و بستانم

خیال خوب تو دایم

به جان خسته ی دریاست

رخ زیبای تو هردم

درون قاب دل پیداست .....

پ.ن: تنها و تنها کنار این گل ها ، در این گوشه دنج ، فارغ از تمام اخبار بد آنسوی دیوار ، می توان اندکی آرامش خیال یافت ، به لطف این شکوفه های دل انگیز ......

ب .ن:چقدر دلتنگ باغچه کوچک و زیبای خودم بودم ....مثل همیشه به دیدار شکفتن های هر کدام شگفت زده شدم

بهارا....

تا نظر بازی چشمان تو ، نازی دارد

در دلم حال و هوای تو، گدازی دارد

می رسد خط نگاه تو به دیوار دلم

با خیال خوش تو راز و نیازی دارد.....

باران بهاری دودی....

دلم باران می خواست و

آسمان مهربان

بارید

و عطر خاک باران خورده ای

برخاست

بهاری شد هوای مرکز و در مرکز هستی

غریو بادها پیچید

نفس باید کشید اینجا

درون سینه آهی برد

برون شو،

ابرها بارید

برون شو،

آسمان غرید.....

پ.ن: در نهایت بارید....

تهران ۳ اردیبهشت

سه خواهر....آنتوان چخوف

بعضی خاک ها انگار معجزه می کنند ، و شاید در زمان خاصی معجزه کرده اند ، سرزمین روسیه نیز زمانی معجزه کرده و در خود بزرگانی چون داستایفسکی و تولستوی و چخوف را پرورش داده که بهترین های ادبیات جهان هستند ....

این کتاب هم یکی دیگر از داستان های کوتاه چخوف می باشد که بسادگی در قالب نمایشنامه شرح حال سرنوشت سه خواهر زیبا را بیان می کند که ساکن شهر کوچکی بوده ولی آرزوی برگشتن به مسکو را دارند ، اما چنان درگیر مسایل ناخواسته ای می گردند که این آرزو برایشان یک حسرت می شود . داستان بخوبی وضعیت آن دوره از روسیه ، خصوصا جوانانش را شرح داده

دلتنگی ....

تلخ ترین بخش زندگی ام

آنجاست که

نباید بهت فکر کنم اما

همچنان

فکر می کنم

و این

پازل سرخوشی هایم را

ناقص می کند .....

پ.ن: همه چیز خوب است، بجز تو که نیستی ....

ادامه نوشته

سپاس از استاد گرانقدر

اردیبهشت سال ۹۷ بود که به لطف فیلترینگ تلگرام و به پیشنهاد عزیز جانم این وبلاگ را ساختم .اینجا نوشتن را مشق می کنم و سرودن را بی توجه به ردیف و قافیه و صرفا برای دل خود و صرفا واگویه های دل را کنار یادداشت هایی از کتاب هایی که می خوانم ثبت می کنم و این روال به لطف تداوم عمر تا اکنون ادامه داشته است و خدا می داند تا کی دوام خواهد داشت .

طی این سالها ، با وجود ظهور دنیای مجازی گسترده تر و ظهور واتساپ و اینستا ووو ولی همچنان مخاطبان بسیار خوبی داشته ام، دوستانی که همیشه به لطف می خوانند و به لطف مرا راهنمایی می کنند .خصوصا آنها که منتقدانه می نگرند و راهنمای راه می شوند ، از همه ی این عزیزان سپاسگزارم و امیدوارم همچنان باشند و ایرادت را تذکر دهند، مشوق باشند و دلگرمم کنند ، ( اسم نمی برم چرا که می ترسم کسی را از قلم بیاندازم )

پ.ن: امروز استاد گرامی آقای انصاری عزیز با پست شان مرا غافلگیر کردند و در واقع پست ایشان باعث شد این دلنوشته را ثبت کنم تا هم مروری بر تاریخچه ی وبم داشته باشم و هم بدینوسیله از ایشان تشکر نمایم....ایشان در نظرات پست «امید به زندگی » بتاریخ ۵ آذر ۱۴۰۲ برایم شعری نوشتند که حروف ابتدایش می شد نامم و من بپاس قدردانی پاسخش دادم که امروز در وب شان منتشر کردند. از لطف بیکران این استاد گرامی سپاسگزارم

در جبهه غرب خبری نیست.....اریش ماریا رمارک

کتاب، حکایت جنگ است، حکایت تکراری تاریخ بشر ، حکایت مصیبت ها و حماقت های حاصل از خودخواهی و زیاده خواهی یک دیکتاتور و چندین احمق هوادارش، حکایتی که شاید به شکلی متفاوت همچنان جاری ست.
چنانجه نویسنده در بخشی اشاره می کند :

یک فرمان نظامی این انسان‌های ساکت و آرام را دشمن ما کرده است و فرمان دیگری می‌تواند آن‌ها را دوست ما کند. بر سر میزی چند نفر که ما آن‌ها را نمی‌شناسیم ورقه‌ای را امضاء کردند و سالیان دراز آدمکشی و جنایت را برجسته‌ترین شغل و هدف زندگی ما ساختند. ص 211

آدم هایی که در جنگ شرکت کرده باشند و شاهد کشتار و کشته شدن بوده اند سخت می توانند به زندگی عادی برگردند و معمولا نسلی افسرده و گوشه گیر و یا مدعی و زیاده خواه می گردند همانطور که نویسنده در انتهای کتاب اعتراف می کند :

همه از صلح و متارکه حرف می‌زنند. همه منتظرند ... اگر در سال 1916 به خانه برمی‌گشتیم شاید به خاطر رنج‌هایی که کشیده بودیم و قدرت تجربه، زمین و زمان را به هم می‌زدیم. اما اگر امروز برگردیم (1918)، موجوداتی خسته، شکسته، سوخته، سست و ناامید خواهیم بود. دیگر نخواهیم توانست راه و رسم زندگی‌مان را بشناسیم. مردم زبان ما را نخواهند فهمید. چون نسل پیش از ما گرچه در کشاکش جنگ با ما شریک بود ولی پیش از آن خانه و زندگی و کار و پیشه‌ای به هم زده بود و نسلی که بعد از ما رشد کرده است با ما بیگانه و ناآشناست و ما را از خود خواهد راند. ص 317

پ.ن: بی شک حکایت جنگ و جنگ طلبان، حکایت خروج از انسانیت و رهایی از اخلاق و تمدن است که همچنان در جامعه به اصطلاح بشری تکرار می شود .

ابزارک تصویر