ساحل امن تو

ماوای دل دیوانه بود

تا که طوفان آمد و

ویرانه کرد آرامشم

دریا، چه حکایتی دارد ، می خروشد و به هر زحمتی شده، لبان کف پوش موجش را به لب ساحل می رساند و به ثانیه ای پا پس می کشد ،

گویی نیرویی شیطانی به دستی پلید ، خواسته باشد به جادویی میانه ی دو عاشق را ، بهم زند، به افق که می نگرم کرانه اش نا پیداست ، اما درست در نقطه ی بیکرانی اش ، خورشید خطی می کشد و مرزی می گسترد ،

آنگاه می اندیشم ، در چرخش این کره ی خاکی ، در دل دریا چه می گذرد ، در عمیق ترین نقطه ی جانش، چه رازهای نهفته دارد ، این بهت زدگی از چه روست که اینچنین ، تماشاگرانش را محو خود می کند

هر زمان به دریا می اندیشم ناخودآگاه تو در منظرم می نشینی و هرگاه به تو می اندیشم ، دریای بیکران در خاطرم زنده می شود، بین شما چه رازی ست و چه رابطه ای، نمی دام اما بی شک با قلب هایتان نسبتی مستقیم دارد ،

دریا دل من ، ۳۰ سال گذشت و هیچ فراموش ات نکردم ، هر آن بودنت را کنار خودم حس می کنم ، سبزه زارها ، یادگار چشمان توست و دریا، شکوه قلب پر مهرت ، مهربانی را از تو به یادگار دارم و عشق را مدیون تو هستم، .....

روحت شاد پاپا جان🖤