دقیقا یادم نیست سال اول دانشگاه بود یا دوم که تعطیلات بین دو ترم را رفتیم کرمانشاه ، فریده ، همکلاسی و هم دانشگاهی ام ،دختر کرمانشاهی چهار سالی از من بزرگتر بود ، اما از همان روزهای اول خیلی زود باهم دوستان صمیمی شدیم ، بعد ها حتی چند ترم آخر را که جو خوابگاه بهم ریخته شد ، پیشنهاد داد با هم بیرون ، نزدیک دانشگاه خانه اجاره کردیم .
اولین بار بود کرمانشاه می رفتم، هنوز چندان با خانواده فریده صمیمی نشده بودم ، آن وقت از سال،کرمانشاه سراسر برف بود و هوا بشدت سرد ، خانه فریده اینا دو طبقه داشت و اتاق مهمان را طبقه بالا درنظر گرفته بودند، فریده با مادری نسبتا پیر و برادرش سعید زندگی می کرد. یه خواهر بزرگتر هم داشت بنام مهری که ازدواج کرده بود و با همسرو بچه هاش چند کوچه آنطرف تر زندگی می کرند، برای راحتی من ، شام و ناهار را جدا از بی بی و سعید همان طبقه بالا می خوردیم ،
سعید دو سه سالی از من بزرگتر بود، دانشجوی ترم اخر مهندسی الکترونیک بود و روی پایان نامه اش کار می کرد، ، اما طفلی چند روزی که مهمانشان بودم درس و مشق را تعطیل کرد و ماشین خواهرش مهری خانم را گرفت و همه جای کرمانشاه را نشانم داد،
طاق بستان، تندیس هرکول، بیستون،بازار سنتی وووو.... کلا کرمانشاهی ها خیلی مهمان دوست و خونگرم هستند. خیلی زود سعید یخش باز شد و مرا هم مثل فریده بعنوان دوست و خواهر پذیرفت و با هم راحتر شدیم ،
اما بی بی ، مادر فریده در نگاه اول زنی بی سواد اما بسیار زبر و زرنگ و نترس و یه جورایی دیکتاتور منش بود ، برای خودش حکومتی داشت ، همه فامیل هم احترامش را داشتند و هم ازش حساب می بردند ، هیچ خیر و شری بدون حضور او یا بی خبر از او و یا بدون مشورت با او برگزار نمی شد ، برا خودش یک پادشاهی بود، وقتی فریده درموردش حرف می زد یکم ازش می ترسیدم ، اما وقتی مهمان شان شدم و بیشتر شناختمش ، نه تنها ترسم ریخت بلکه عاشقش شدم ، خیلی زود با هم گرم و راحت شدیم ، تا فرصتی پیش می آمد با هم حرف می زدیم. دوست داشتم با اون لهجه زیبای کرمانشاهی حرف بزند و من پای صحبت های شیرینش ، ساکت بشینم و گوش دهم ، ...
بعدها که با فریده اجازه نشین شدیم ، یه وقتهایی اول صبح سر می رسید ، باور کردنی نبود ، پیرزنی بی سواد تنها با کلی بار که اکثر شامل انواع غذاها و تنقلات و مربا و غیره بود سوار اتوبوس تهران می شد و بعد از رسیدن ، از میدان آزادی تا فرجام را یه دربست می گرفت و می آمد پشت در خانه ما ،
پیش خودم با مادرم مقایسه شان می کردم .مادرم با سواد و جوان تر بود، اما امکان نداشت تنها سفر کند ، برای امدن به تهران حتما باید یکی همراهی اش می کرد .....
روز اولی که کرمانشاه مهمان بودم و هنوز چندان با بی بی آشنایی نداشتم ، فریده خیلی جدی بهم گفت : سیمین حواست باشه از غذات توی بشقابت بمونه، بی بی کتکت می زنه .منم که همیشه خدا بد غذا بودم باور کردم، از ترسم دست به غذا نزدم ، گفتم پس یا بشقاب اضافه بیار یا ببر از سرش کم کن ، ....،بعدا که فهمیدم فریده سرکارم گذاشته ، کلی به این موضوع خندیدیم ...
بی بی همیشه مرا یاد مادر گلمحمد کتاب کلیدر می انداخت ، بی بی هم با تمام اقتدار و دیکتاتور منشی اش، بسیار مهربان بود و مردم دار، عاشق سعید بود و اینا همه می دانستند ، البته سعید هم پسر نازنینی بود ، سعید ، نفس بی بی بود .خدا رحمتش کنه ، پارسال که سعید فوت کرد ، انگار نفس بی بی هم ته کشید، امسال بعد از سالگرد فوت سعید بی بی هم فوت کرد خبرش را فریده بهم داد ، اما نشد به مراسمش برم ،
خاطره بی بی و سعید هم مثل هزاران خاطره خوب در تقویم خاطراتم حک شدند....
روحشان شاد و یادشان گرامی