بی پلاس

حتما شنیده اید که می گویند : "ملتی که تاریخ خود را نداند ، محکوم به تکرار آن است "

متاسفانه دوران دبیرستان تاریخ جزو درسهایی بود که میانه خوبی باهاش نداشتم ، بعد ها هم هر کتابی که به نوعی با تاریخ در ارتباط بود متاسفانه جذبم نمی کرد. نمی دانم ایراد از من بود یا کتاب ها که خسته کننده نوشته می شدند و یا معلم ها که بازگو کننده های خوبی نبودند .

اما خبر خوب اینکه از وقتی با "علی بندری " و تیم اش آشنا شدم ، نگاهم به تاریخ کلا عوض شد، حتما بهش سر بزنید ، واقعا خدا قوت میگم به ایشان و گروهی که کنار هم زحمت می کشند تا آگاهی را بدون هیچ تعصبی ، و کاملا یکطرفه به جامعه تزریق کنند......

البته ایشان فقط درباره تاریخ تحقیق نمی کند بلکه هر موضوعی که برایشان جالب و مهم و آموزنده باشد تحقیق می کنند و با ذکر منبع دانسته های خود را که بسیار با ارزش هستند به رایگان در اختیار دیگران قرار می دهند .

پ.ن: بنظرم یک ساعت پای صحبت هایش نشستن به اندازه چند کتاب و صد البته به اندازه هزاران ساعت از چرخیدن در اینستاگرام باارزشتر است .....

سفر DNA

سفر DNA - ضد نژادپرستی

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به‌درد آورَد روزگار

دگر عضوها را نمانَد قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

ویدیوی سفر DNA اشاره ای به بازتاب شعر بنی‌آدم قطعه شعر مشهوری از گلستان سعدی است که در «باب اول: در سیرت پادشاهان» آمده و به دلیل مضمون انسان‌دوستانه‌اش مورد توجه زیادی واقع شده‌است.

آزمایش DNA برای تشخیص هویت و اثبات بسیاری از ادعاها در پزشکی قانونی استفاده می‌شود، برای شناسایی اجساد سوخته، شهدای گمنام و بیماری‌های مادرزادی در دوران جنینی موثر است.

DNA به ما چه می‌گوید:

تفاوت های بسیار زیادی که انسان‌ها با هم دارند ناشی از تفاوت در ژن‌ها است و در واقع تفاوت‌ها ما از نظر قیافه، هیکل و حتی خلق و خوی رفتاری مربوط به تفاوت‌های موجود در DNA سلول‌های بدن هر یک از ما است.

DNA یک مولکول غول پیکر است که تمام اطلاعات تعیین هویت و آنچه « شما» نامیده می‌شود را در خود دارد و می‌توان گفت هر فرد بر اساس اطلاعات ثبت شده روی این مولکول، دارای رنگ چشمی ویژه، قد و قواره و یا حتی رنگ پوستی خاص است، همچنین این مولکول قابلیت تشخیص بیماری‌ها را هم دارد.

یکی از مهمترین کاربردهای آزمایش مولکولی برای تشخیص هویت، کشف روابط خانوادگی، تشخیص هویت اجساد سوخته و حلال بسیاری از مشکلات و ادعاهای موجود در پزشکی قانونی است؛ چرا که این نوع آزمایش بسیار دقیق و با خطای پایین انجام می‌شود.

از آنجا که خصوصیات ژنتیکی فرد در تک تک سلول‌هایش وجود دارد، استفاده از این شیوه به پژوهشگران امکان می‌دهد با در اختیار داشتن یک قطعه مو، یک قطره خون، یک قطعه استخوان یا حتی آثار بزاق دهان یک فرد نسبت به شناسایی او اقدام کنند.

ویدیوی سفر DNA – یک فیلم کوتاه ضد نژادپرستی است که روی چند نفر از کشورهای مختلف دنیا آزمایش DNA گرفته شده و به نتایج جالبی می رسند و باور هایشان را زیر و رو می کند ...

پ.ن :خواهید دید که "مذهب ، نژاد، و مرزها تعصبات کاذبی هستند که بین انسانها فاصله انداخته .انسانهای کل کره زمین یه جورایی از یک خانواده هستند

یادمان باشد رسیدن به دنیایی بدون مرز از ذهنهای باز شروع می شود

منبع

پیرمرد....ویلیام فاکنر

هفته ی گذشته ، بنا به پیشنهادی ، کتاب فیزیکی "تفسیر های زندگی " نوشته " ویل و آریل دورانت" را خریدم ، کتاب مروری بر زندگی چندین نویسنده مطرح دنیاست و با زندگینامه نویسنده معروف آمریکایی ، یعنی "ویلیام فاکنر " شروع می شود.

همین شروع بخاطرم آورد که چقدر برایم ناشناس است و تاکنون کتابی از فاکنر نخوانده ام.

این شد که "تفسیر های زندگی" را فعلا کنار گذاشتم و شروع کردم به جستجوی کتابهای فاکنر ،

یه چند تا کتاب صوتی پیدا کردم که الان در نوبت مطالعه هستند . علی الحساب این کتاب " پیرمرد" اش را دو شب پیش تمام کردم و الان هم کتاب دیگرش را گوش میکنم.

کتاب "پیرمرد" داستان پر هیجان و پر جدال سفر اجباریه یک زندانی محکوم به ۱۹۹ سال زندان هست که دچا حوادث شومی می شود و طی مسیر برای تداوم زندگی تلاش می کند ،

این کتاب به دو دلیل برایم جذاب آمد ، یکی جدال برای زندگی حتی اگر در زندان باشد و دیگری به نوعی تشابه عجیبی به کتاب "پیرمرد و دریا " نوشته ی ارنست همینگوی داشت ...

داستانی به نسبت کوتاه اما جالب دارد.

قابی پر از عشق.....

قدم به باغچه که می گذارم

جز جوشش عشق نمی یابم

جز مهربانی و صداقت هیچ حس نمی کنم

پروانه ایی را می بینم که با بالهایی رنگی

از کنارم می گذرد و بر گلبرگ شمعدانی می نشیند و

آن طرف تر سنجاقکی بال های نازکش را به هم می زند و

بر شاخه سبز انار می نشیند

چندی ست شکوفه های طناز انار ریخته و

میوه داده

آن بالاتر

بر بلندترین شاخه ی درخت آلوچه

چند تایی آلوچه ی رسیده ، خوراک گنجشک هاست

و لابه لای برگ های مو

غوره های سبز،

دلبری می کنند

بالای سرم

آسمان آبی گاه گاهی می غرد اما

خبری از باران نیست

و زیر پایم

علف های سبز لابه لای بوته های پونه

با لحاجت تمام قد می کشند

دورتر

آوای پرنده ایی می آید

و گنجشک ها

هر ازگاهی جسورانه

بر گوشه ای از باغ نوک می زنند

گویا دانه ای را شکار کرده باشند

یا کرمی را به کمین نشسته باشند

عطر گل ها

آرام آرام

همراه نسیم عصرگاهی

به مشامم می رسد و من

از این همه طراوت و سادگی

مست می شوم

نوازش نسیم که

از غنچه ها می گذرد

بر گونه هایم می نشیند

تا

فراموش کنم

دنیای زمخت آدم ها را .....

مردم چشم  .....

باز کن چشم قشنگی که، تو زیبا داری

خیره شو بر دل بیمار، که شیدا داری

باز آ بر سر این مرده، شفایی برسان

تو که بر هر گذری ، عطر مسیحا داری

مردم چشم چرا، خیره نباشد بر تو

تو که جانانی و بر مردمکم، جا داری

در خیالات شدم با تو به هر کوی ، بیا

تا ببینی که چنین عاشق رسوا داری

قسمتم باش دمی، بوسه به لب جان بدهم

از لبانی که به خود مستی مینا داری

چه شود باز شبی ، بر در این خانه رسی

به سرای دلم آیی که تمنا داری

....

پ.ن: شروع و الهام ، بخش سبز شده...

قسمت....

دور از تو حال سرخوشم افسرده می شود

در من خیال خاطره ، پژمرده می شود

دانی چگونه می شود احوال زار من؟

تنها ترین کسی که دلش مرده می شود

بر لب نقاب خنده زنم هر کجا روم

در خلوتم ولی، غم بیهوده می شود

در اشتیاق دیدن رویت سحر کنم

شوقم به دیدن تو چه سرخورده می شود

سرخوش بمان، تو ای همه ی آرزوی من

گرچه دلم به هجر تو فرسوده می شود

آزرده شد دلم به جهانی چنین خموش

عمری ست قسمتم، به غم آلوده می شود......

بازی زندگی....

چه غریبانه از کنارش گذشتم!

او که روزی تمام کس ام بود و حالا

حتی لایق ضمیر تو هم نیست

حتی در خیالاتم هم جای ندارد و تنها

چون سایه ای کم رنگ در خاطرات مانده

از خود می پرسم

چگونه روزی آشناترین آشنایم بود و حالا

بیگانه ترین بیگانه ایی هست که می شناسم

زندگی چه بازی هایی دارد!!!

......

دلتنگی همیشه با آدمی ست اما

دلتنگی روزهای خاص

جنس دیگری دارد

بی کسی ها را پر رنگ تر می کند و

غصه ها را عمیق تر

و زندگی را

بی معنا تر و پذیرش مرگ را

سهل می کند

جای بعضی ها در زندگی همیشه خالی ست

و مرگ

تنها راه دیدارشان هست....

روح عزیزان سفر کرده شاد 🖤

کوکورو....ناتسومه سوسه کی

​​​​​​کتابی حاوی روایت تنهایی انسان مدرن، تنهایی انسانی ساده و صادق که مورد خیانت نزدیکترین کسان خود قرارگرفته اما بعد از تغییر مسیر زندگی، بعدها خودش نیز برای رسیدن به معشوقه خود ، راهی جز خیانت پیش رو ندید و پس از چندی جدال درونی، در نهایت به نزدیک ترین دوست خود خیانت می کند.

او باوجود رسیدن به عشق دلخواهش، همواره سایه سیاه عذاب وجدان را روی زندگی خود حس میکند و هرگز چندان که باید از خوشبختی رسیدن به معشوق لذت نمی برد ....

پ.ن: اولین کتاب ژاپنی بود که خواندم و خوشم آمد .

جان....

درد دوری را به لطف واژه ها پنهان کنم

این دلم را با خیالات تهی درمان کنم

مستی چشمان مستت را درون قابها

خیره بر تصویر زیبایت دلم بستان کنم ....

پ.ن: فاصله ها که زیاد می شود ، امیدهایم رنگ می بازند .....

روزی نو ....

بیخیال هر آنچه بر تو گذشت

بیخیال تمام غصه ها

هر صبح

شروع تازه ای ست

صفحه ایی سفید فرا روی تو

زیبا بنویس

روز، ر دستان توست

و تو

معمار زندگی خود هستی

زیبا بساز ،

پر از عشق

پر از شادی

پر از مهربانی .....

حکمت بهار ....

حکمت اش چیست

که صبح

نغمه ها کوک کنی

شب ولی تیره و تار

سوز غم ساز کنی

آسمانت تاریک

سخت دلتنگ و سیاه

باز باران بارید

اشک هم گشت تباه

حکمت اش چیست بگو

این همه دلتنگی

این همه تاریکی

کاسه صبر شکست

طاقت از دل

وا شد

بی قراری آمد

بر دلم جاری شد

تا کجا خواهد بود

تا به کی باید بود

کاش در صبحی خوب

چشم بندم ، بروم

پا یه پای پرواز

سوی تو پر بکشم....

پ.ن: بهار هم با تمام طراوت اش ، مثل بعضی آدم ها ، دمدمی مزاج است ، صبح ها پر از شور زندگی و عصر ها ابری و غمزده....

خاطره ی بی بی ....

دقیقا یادم نیست سال اول دانشگاه بود یا دوم که تعطیلات بین دو ترم را رفتیم کرمانشاه ، فریده ، همکلاسی و هم دانشگاهی ام ،دختر کرمانشاهی چهار سالی از من بزرگتر بود ، اما از همان روزهای اول خیلی زود باهم دوستان صمیمی شدیم ، بعد ها حتی چند ترم آخر را که جو خوابگاه بهم ریخته شد ، پیشنهاد داد با هم بیرون ، نزدیک دانشگاه خانه اجاره کردیم .

اولین بار بود کرمانشاه می رفتم، هنوز چندان با خانواده فریده صمیمی نشده بودم ، آن وقت از سال،کرمانشاه سراسر برف بود و هوا بشدت سرد ، خانه فریده اینا دو طبقه داشت و اتاق مهمان را طبقه بالا درنظر گرفته بودند، فریده با مادری نسبتا پیر و برادرش سعید زندگی می کرد. یه خواهر بزرگتر هم داشت بنام مهری که ازدواج کرده بود و با همسرو بچه هاش چند کوچه آنطرف تر زندگی می کرند، برای راحتی من ، شام و ناهار را جدا از بی بی و سعید همان طبقه بالا می خوردیم ،

سعید دو سه سالی از من بزرگتر بود، دانشجوی ترم اخر مهندسی الکترونیک بود و روی پایان نامه اش کار می کرد، ، اما طفلی چند روزی که مهمانشان بودم درس و مشق را تعطیل کرد و ماشین خواهرش مهری خانم را گرفت و همه جای کرمانشاه را نشانم داد،

طاق بستان، تندیس هرکول، بیستون،بازار سنتی وووو.... کلا کرمانشاهی ها خیلی مهمان دوست و خونگرم هستند. خیلی زود سعید یخش باز شد و مرا هم مثل فریده بعنوان دوست و خواهر پذیرفت و با هم راحتر شدیم ،

اما بی بی ، مادر فریده در نگاه اول زنی بی سواد اما بسیار زبر و زرنگ و نترس و یه جورایی دیکتاتور منش بود ، برای خودش حکومتی داشت ، همه فامیل هم احترامش را داشتند و هم ازش حساب می بردند ، هیچ خیر و شری بدون حضور او یا بی خبر از او و یا بدون مشورت با او برگزار نمی شد ، برا خودش یک پادشاهی بود، وقتی فریده درموردش حرف می زد یکم ازش می ترسیدم ، اما وقتی مهمان شان شدم و بیشتر شناختمش ، نه تنها ترسم ریخت بلکه عاشقش شدم ، خیلی زود با هم گرم و راحت شدیم ، تا فرصتی پیش می آمد با هم حرف می زدیم. دوست داشتم با اون لهجه زیبای کرمانشاهی حرف بزند و من پای صحبت های شیرینش ، ساکت بشینم و گوش دهم ، ...

بعدها که با فریده اجازه نشین شدیم ، یه وقتهایی اول صبح سر می رسید ، باور کردنی نبود ، پیرزنی بی سواد تنها با کلی بار که اکثر شامل انواع غذاها و تنقلات و مربا و غیره بود سوار اتوبوس تهران می شد و بعد از رسیدن ، از میدان آزادی تا فرجام را یه دربست می گرفت و می آمد پشت در خانه ما ،

پیش خودم با مادرم مقایسه شان می کردم .مادرم با سواد و جوان تر بود، اما امکان نداشت تنها سفر کند ، برای امدن به تهران حتما باید یکی همراهی اش می کرد .....

روز اولی که کرمانشاه مهمان بودم و هنوز چندان با بی بی آشنایی نداشتم ، فریده خیلی جدی بهم گفت : سیمین حواست باشه از غذات توی بشقابت بمونه، بی بی کتکت می زنه .منم که همیشه خدا بد غذا بودم باور کردم، از ترسم دست به غذا نزدم ، گفتم پس یا بشقاب اضافه بیار یا ببر از سرش کم کن ، ....،بعدا که فهمیدم فریده سرکارم گذاشته ، کلی به این موضوع خندیدیم ...

بی بی همیشه مرا یاد مادر گلمحمد کتاب کلیدر می انداخت ، بی بی هم با تمام اقتدار و دیکتاتور منشی اش، بسیار مهربان بود و مردم دار، عاشق سعید بود و اینا همه می دانستند ، البته سعید هم پسر نازنینی بود ، سعید ، نفس بی بی بود .خدا رحمتش کنه ، پارسال که سعید فوت کرد ، انگار نفس بی بی هم ته کشید، امسال بعد از سالگرد فوت سعید بی بی هم فوت کرد خبرش را فریده بهم داد ، اما نشد به مراسمش برم ،

خاطره بی بی و سعید هم مثل هزاران خاطره خوب در تقویم خاطراتم حک شدند....

روحشان شاد و یادشان گرامی

صبح  و این  شوق نفس ....

عشق را

از نغمه پر شور این گنجشک ها

از نوازش های نرم و پر عبور باد ها

از ترنم های نور و

بوسه ی شبنم به گل

از طلوع بی نظیر آفتابی بس صبور

از هوای پر شده از شور و حال زندگی

از سحر تا صبح و از شبنم به روی برگ گل ....

پ.ن:

باز هم عطر نگاهت می رسد

مست و مبهوت ام، پگاهت می رسد...

پرونده هری کبر.....ژویل دیکر

هری گفت تنها چیزهایی که به زندگی معنا می دهند دو چیز هستند : عشق و کتاب ،

حتی اگر یک نفر از بین این میلیون ها آدم روی کره زمین از خواندن نوشته هایت لذت ببر ، کافی ست ،

شهرت هیولای گرسنه ای است و کسانی که آنرا تغذیه نکنند خیلی زود جای خودرا به دیگران می دهند....

به قول فیلسوفی، مهم نیست کجا سفر کنی، مشکلات در چمدانی که با خود می بری همراه توست.....

قرار نیست کتاب تو را همه بپسندند.پس نه فقط برای خوانده شدن ،بلکه برای آرامشت بنویس ،

پ.ن :کتاب بی نظیر و جذاب, پر از اتفاق های شگفت انگیز و نگته های آموزشی . جزو معدود کتابهای ست که دیروز تمام کردم و امروز دوباره از اول شروع کردم . اینبار می خواهم آروم آروم پیش برم و تمام نکات را یادداشت کنم....

دنیای فانی

دلفریبی تو جهان ، قصد چه حاجت داری؟

عمر بیهوده هدر شد ، تو رفاقت داری ؟

ظاهر آرایی و باطن ، به فنا می کشی ام

تو چرا با همگان میل عداوت داری ؟!

مردم شهر همه در طلبت بیمارند

غافلند از تو که در حیله مهارت داری

حس آرامش و مستی شده نابود ولی

هر کجا پا بنهم ، حرص حجامت داری

زخم ها بر دل تاریخ زدی بی انصاف

چه فریبنده دلی، پر ز خیانت داری

جمع کن سفره رنگین و خودت را بنما

تا به کی قصد فریبی به رسالت داری....

پ.ن:

همیشه بخشیدن آدم ها ، کار خوبی نیست، گاه طلبکارشان می کند، گاه پر مدعا و گاه گستاختر ،

کمتر کسی هست که بخشش را به حساب لطف بگذارد ، بیشتر آدم ها آنرا بحساب وظیفه ات می گذارند و یا حماقتت، ......اول طرفت را بشناس بعد ببخش....

قضاوت ممنوع.....

کاتلین فولبیگ در سال ۲۰۰۳ به خاطر مرگ چهار فرزند خردسالش زندانی شد، تا اینکه دیروز و بعد از ۲۰ سال، و پس تحقیقات علمی و پزشکی درباره این پرونده، بی‌گناه شناخته شد......

هرموقع خواستی قضاوت کنی به کاتلین فکر کن ، به این صورت شکسته و رنج کشیده بنگر و به آن قاضی که بعد از کلی مشورت و بررسی به اصطلاح شواهد ، خیلی قاطع و محکم حکم داده ، بیاندیش !!!!!!

هوشی ....

حکایت هوشی• ، مثل خیلی از حکایت های روتین و تکراری زندگی ست ، اما برای ما بیادمانی...

روزی پسرم بطور اتفاقی دید، غذا داد و شد عادت زندگی ما ، تا وقتی خودش بود بهش غذا می داد ، باهاش بازی میکرد و اونم لوس، حسابی سر کیف بود ، گاه بیشتر از غذا ،محبت می خواست ،...به این ترتیب خودجوش و خود خواسته شد نگهبان دم در .شب تا صبح جلوی در حیاط ، بیرون از حیاط می خوابید .

یک ذره بهش رو می دادی قشنگ سوارت می شد ، رو پاهاش بلند می شد و انگار بخواهد صورتت را لیس بزند دستانش را روی سینه ات می گذاشت و له له می زد ، نمی فهمید دستانش کثیف و گلی ست و لباس آدم کثیف میشه ، بقولی وقتی سر ذوق بود با تمام مهربانی هایش، غیر قابل تحمل میشد اما با همه اینها بانمک بود .

با من اما رابطه ی خاصی داشت ، متوجه شده بود که دوست ندارم بهم نزدیک بشه ، حیاط بیاد و گل هایم را خراب کنه ، یا خودش را بهم بماله ، برا همین خصوصا این اواخر ، پشت در منتظر می ماند تا ماشین را کامل در بیارم و بعد درای حیاط را ببندم ، بی آنکه وارد حیاط بشه و بعد بهش غذا بدم ، حد و حدودش را فهمیده بود وفاصله ها را رعایت میکرد اگر چه در چشمانش شوق فراوان به ناز و نوازش و بازی دیده میشد. دوستش داشتم اما می دانستم رو بدم دیگه نمی تونم جمعش کنم....

الان دو سه روزه ازش خبری نیست و حسابی نگرانم کرده، بعداز دوسه ماه بهش عادت کردیم ، به بودنش ، مهربانی و صداقتش، و نگهبانی دم دری اش.....امروز و دیروز تمام مسیر خانه تا اداره ، چشمانم در جستجویش بود و متاسفانه دریغ از آن چشمان پر مهر و غمبارش .دلم براش تنگ شده❤️....

خدای عاشق....

به همین زیبایی

ساده با طنازی

همره باد شویی

ابر را شکل دهی

نور خورشید

که می رفت به خواب

زینت ابر کنی

عاشقی می دانم

عاشقی

زیبایی.....

پ.ن: این تصویر ابری زیبا که خورشید را بدرقه می کرد ، برقله ی کوه سرسبز ، دیروز برای همه ی خاطره ساز شد ....

بنگرم....

خوش دارم ای دلم، که به دلدار بنگرم

کنجی نشسته بر لب گلزار بنگرم

*

آسوده در خیال خوشش غوطه ور شوم

بر آسمان صاف بی غبار بنگرم

*

وقتی که غنچه ی لب او خنده می کند

من خیره بر کلام گوهربار بنگرم

*

همراه هر قدم که نهد بر گذر گهی

آهسته همره اش شده پربار بنگرم

*

شب ها کنار ساحل خاموش در برش

بر آسمان غرق به اسرار بنگرم

*

وقتی که ماه بر لب ساحل رسد دمی

از بین بوسه بر لب تب دار بنگرم

*

در لحظه لحظه های عبور از تمام عمر

بینم نگاه مست و به هوشیار بنگرم

*

از من نگیر دلخوشی این خیال خوش

خوش دارم ای دلم به رخ یار بنگرم

آسمان هم دلش گرفته، .....

این دیگر بهار نیست

پاییزی ست سبز و پر گل اما

با انبوهی از غم و تیرگی و باران

و آسمانی

لبریز از بغض و فریاد و گلایه

مثل قلبی که پر از اندوه است .....


بخند...

خیز و بر حال دلم خوب بخند

بر خیال خوش معیوب بخند

با نوایی که دل انگیز و نکوست

بر غم و غصه ی مغلوب بخند

عشق را بر دل من جاری کن

مهربان باش و تو مطلوب بخند

عمر بی خنده مصفا نشود

بر صفای رخ محبوب بخند

تا غزل بر دل شیدا بارد

خیره بر دیده ی مرطوب بخند

عمر من رفت ، نگردد تکرار

تو به تکرار و به مضروب بخند

بی تو پر درد و دلم آشوب ست

تو بر این قلب پر آشوب بخند.....

پ.ن:خنده های تو به تکرار ، شراب است مرا .....

دلتنگ....

حرف می زنی و من

چشمان زیبایت را تجسم می کنم

و با صدای خنده هایت

می خندم

ناشکری نمی کنم اما

دلم لک زده برای چشمانت

وقتی پر از لبخندی....

پ.ن: به لطف آقایون از تماس تصویری هم محروم شدیم....

دیو جهل ....

و تو ای دیو

که بر جان جهان افتادی

و به رگ های پر از خون و نفس

مشتاقی

تو که از قدمت تاریخ آیی

تو که هرلحظه پی "مکاری "

حیله های تو دگر بی رنگ اند

گوش کن ،

می شنویی

که جهان در طلب دانایی ست

که "خرافات" دگر پوچ شدند

و زمان ، در پی یک رسوایی ست

مثل هر حادثه در بطن زمین

تکیه بر کاخ مکن

کاخ ها ویرانند

روزگاری تو به آوار نشینی

آری

میوه ات گندیده

شاخ هایت خشک اند

ریشه ات پوسیده

دیر نیست

تا که در چشم جهان

می ریزی

تو به زودی به زمین

می افتی

دیر نیست

حوصله ها سر رفته .....

پ.ن: وقتی می بینم که هنوز هستند کسانی که در قید و بند فال و طلسم وووو هستند واقعا می مانم .مگر می شود اینقدر ..... بود!!!!!

دلفریبی .....

تا غزلخوان توام ، در همه وقت و همه جا

چاره کن درد مرا ، نیست امیدی به خدا

گرم بازی ست جهان ، غافل از این معرکه ها

تو به یک معجزه درمان بنما آه مرا

عقل را خط زده ام ، تا بشوم دیوانه

همرهم شو ، بشویم، راهی صحرای بلا

خواب را دوره نمودم، که ببینم رویت

خوب من، خوب بخواب، باز به خوابم تو بیا

گل و بلبل چه دل انگیز، شدند همبازی

کی شود نوبت همراهی تو ، با دل ما

دل پریشان شده از غربت افعال غریب

آشنای دل من ، کوچ بکن شهر وفا

گر دلت را به دلم الفت و مهری مانده

بازگو با دل من، تا نفسی هست مرا

گرچه در شهر دمی ، خاطر آسوده نماند

دل ببستیم در این حادثه ، بر شعر و صفا ...

پ.ن: می رسد روزی که اخبار خوشی هم بشنوییم؟.....

تو و برکه....

در این گوشه از دنیا

خورشید مستانه تر

طلوع می کند

باد، دایم به رقص است

و باران

مشتاقانه جاری ست

اینجا

برکه ای ، با آرامشی به قدمت تاریخ خفته

و پرنده ها

مهمانان خوش نوایی هستند

که گاه گاهی کنار برکه اطراق می کنند

جلبک های سبز

سینه ریز برکه و

گل های زرد وحشی زینت بخش دامنه برکه اند

اینجا کوه سربلند سبزی

کمر کش برکه ایستاده

و بر این همه شکوه و زیبایی غبطه می خورد

و گاه به شادی

سکوت برکه را بهم می زند

و اما آسمان

مشتاقانه ، آینه داری می کند

هر روز

این همه شکوه و زیبایی را می بینم و

جای خالی تو را

بیشتر و بیشتر، حس میکنم ......

پ.ن:

من غزلخوان تو ام در همه وقت و همه جا

چاره کن چاره ی ما ، نیست امیدی به خدا

باران بی حساب....

انگار که آسمان

دل پری داشته

اینکه بارید

و خوابم ربود

باران نبود

بغض هزار ساله آسمان و

آفت جان زمین و

دشمن مال آدمی ست

برگ و گل به سیلاب میدهد و

خوشه ها به گنداب

بیچاره دل کشاورز

با آن چه می کند؟!....

پ.ن: گویا طبل تو خالی، چندان هم خالی نبوده بلکه منتظر جرقه های حادثه ای شاید ..

مرده....

شاید اگر

این حجم از سکوت و تنهایی

بر آستان قلبم

رخنه نمی کرد

به این زودی ها

نمی مردم

و می دانی عزیزکم

مرگ

تنها نفس نکشیدن نیست

وقتی

کسی را نداشته باشی که

سکوتت را

بخواند

تو مرده ایی....

پ.ن: آسمان بعد از ساعتها داد و بیداد که بنظر نوید بارانی سیل آسا داشت ، تنها بقدر لکه انداختن بر شیشه ها ، بارید، آسمان بهار ، حکایت طبل توخالی ست....

تو....

یار ما گر حرف دل را

بی سخن ها

می شنید

دم به دم

بر گفتن ” تو”

هیچ میل ما نبود....

پ.ن: یه یهویی ...

شوهر آهو خانم....علی محمد افغانی

با اینکه چند سال پیش، کتاب را از عزیزی کادو گرفته بودم و بسیار تعریفش را شنیده بودم اما ته دلم اصلا رغبتی به خواندنش نداشتم چرا که دورادور می دانستم داستانش روح و روان آدمی را بهم می ریزد ،

البته شکر خدا زنان جامعه کنونی کمتر به چنین خفت و خواری تن می دهند و نگاه جامعه به زنان و حق و حقوقش خیلی فرق کرده، فرهنگ نامیمون چند همسری حداقل در مناطق ما منفور و انگشت شمار مردانی و زنانی هستند که دست به چنین کارهایی می زنند ، معمولا مردانی که بخود اجازه می دهند دو یا چند همسری اختیار کنند ، نه تنها دچار هیچ عذاب وجدانی نمی شوند بلکه حق قانونی خود می دانند و به طرق مختلف کار خود را توجیح می نمایند ...

اما در مورد کتاب همانقدر می توان گفت که قدرت نویسندگی آقای افغانی ، تصویر سازی دقیق و زیبایش و بیان جزئی ترین جزییات داستان، ستودنی ست، چنانچه انگار تو هم یکی از همسایگان آهو خانم می شوی و در گوشه ای از حیاط خانه اش می نشینی و تمام ماجرا را با تمام وجود حس می کنی، و البته از ضعف و ناتوانی زن ، صبوری بیش از حدش ، استانه تحمل فوق بالا آهو خانم و وقاحت و بی شرمی هما ، مکر و حیله های وقت و بی وقتش و ساده لوحی و حقارت روح میران ، شهوت پرستی و عدم مسئولیتش ، کفری میشوی ، و ناخودآگاه نفرتی شدید نسبت به هر چه بی عدالتی و ظالم و مظلوم هایی که خودخواسته تن به ظلم می دهند ، در تو جان می گیرد. .....

پیش خود می گویی : آیا زندگی در این شرایط با مردی که ، عزت و احترامت را بگیرد ، دل و غرورت را بشکند، و عشق ات را آلوده هوس هایش بکند ، ارزشش را دارد، حتی اگر پدر بچه هایت باشد و تو روزی دل به دلش داده بودی ؟؟؟؟....

کوتاه...

دست کوتاه دلم، سخت رسد ، دامن تو

با شکوهی گل من، شوق نشیند، تن تو

با بهاران بنشین ، غصه ی تاراج مخور

دل نگهدار دلا ، خوشه دهد، خرمن تو

بزم بازار ریا ، پر طرب و هموار است

بی ریایی تو بس تلخ کند، دشمن تو

خاطرت شاد ، که یک خاطره ی شیرینی

دل من گرم دلت ، دیده شده ، گلشن تو

بی وفای شده عادت، به مرام گل ها

من هوا خواه تو ام ، سخت نکن، دیدن تو

تو نگهدار دلم شو ، ندهم دست کسی

از ازل گشته دلم عاشق تو ، موطن تو

رفته از چشم و دلم خواب، شدم ویرانه

دست من گیر و رسانم، به نک، پیراهن تو