واقعیت این است که اینجایی که هستم ، (یعنی این اداره و شغلی که اکنون دارم و بزودی 25 سال خدمتم به پایان می رسد و به درخواست خودم بازنشسته می شوم ) حاصل یک اتفاق است ، درست مثل انتخاب رشته ام بعد از کنکور و خیلی اتفاق های دیگر زندگی !!!!
راستش هرگز فکر نمی کردم روزی تن به کار اداری بدهم ( آموزشگاه داشتم و تدریس می کردم در عین حال اختیار زمان دست خودم بود )، با اینکه خانه و ماشین نداشتیم ، (حدود 30 سال پیش ) تازه دانشگاه را تمام کرده بودیم ، بچه ها خیلی کوچک بودند ، فاصله سنی کمی هم داشتند، در کل وضعیت مالی خوبی نداشتیم
اوایل زندگی بود خب و من بسیار بی تجربه بودم ، من و همسرم ، هردو تازه از دانشگاه خلاص شده بودیم و از صفر هم نه، بلکه از زیر صفر استارت زندگی را زده بودیم ، (واقعا چه خریتی بود) ، در طرف مقابلم هم جندان حس مسئولیت را نمی دیدم . این بود که کم کم بفکر شغلی ثابت و قابل برنامه ریزی افتادم....
آن روزها خیلی وقت کم می آوردم و چون نمی رسیدم کتاب بخوانم گاهی زمان های کوتاهی را به مطالعه روزنامه اختصاص می دادم ، بیشتر برای رفع خلاء مطالعه ، در همین مطالعه ها بود که روزی آگهی استخدام اداره به چشمم خورد و تصمیم گرفتم خودم را محک بزنم .
در اولین فرصت مدارک لازم را تهیه و به آدرس داده شده پست کردم . (آن زمان خبری از سایت و ثبت نام آنلاین نبود ) درست یکسال بعداز آن اتفاق بود که پس از طی مراحلی چند در نهایت با معرفی نامه به این اداره آمدم ، مراحل استخدام شامل آزمون کتبی و آزمون تخصصی و شفاهی در یک شرکت معتبر در تهران و سپس معرفی به حراست استان و گزینش وووو همه برای من بخوبی طی شد ، بی هیچ پارتی و سفارشی
تنها شانسی که آورم در آن سالها تعداد فارغ التحصیلان بیکار در رشته کامپیوتر در شهر ما تقریبا صفر بود و من تنها شرکت کننده شان بودم !!! رشته های دیگر غوغا بود و بی شک بدون پارتی پذیرشش سخت می شد
یادمه روز اول که با معرفی نامه به اداره آمده بودم ، یکی از همکاران باسابقه خیلی رک و بی تعارف بهم گفت اگر مهندس کامپیوتر نبودی ، مطمن باش هرگز استخدام نمی شدی!!!
راست می گفت ، دهه 70 متقاضی کار در رشته های دیگر خیلی زیاد بود . در شهر هر ساله بالای صد نفر از دانشگاه آزاد در رشته مدیریت فارغ می شدند در حالی که کمتر از 10 درصدشان جذب کار میشدند ، رشته ی پرستاری و مامائی و آموزش ابتدایی و حسابداری ووو همین وضعیت را داشت ....
الان که فکر میکنم می بینم بعضی اتفاق ها را انگار دستانی نامرئی کنار هم چیده تا به اینجایی که هستم برسم . اگرچه تلاش و اراده و پشتکار خودم هم بوده اما وقتی عمیق فکر میکنم، می بینم یه جاهایی من بی تاثیر بودم و حتی مخالف اما آن دست به اجبار هم شده ، هدایتم کرده ، من آن دستان نامرئی را می بوسم و از چنین چیدمانش هزاران بار ممنونم .....