نقش....

من انتهای راهم و تو

ابتدای گذرگاه

من از نفس افتاده و تو از نفس

جدا

من در انتظار عبورم و

تو به تمامی گذشتی

تو به پروازی و من

در حسرت اوج

نمی دانم جهانی که بدهکار توست

مرا به دیدارت خواهد رساند؟

نمی دانم تقدیرم

چگونه خواهد بود

اما

نقش تو بر تقویمم

ماندگار است....

پ.ن:عکس دریاچه صورتی لیپار در چابهار که متاسفانه رو به نابودی و خشکی ست .

مرز..‌

دیدم آن حادثه ی زیبا را

لحظه ی `ما` شدن دریا را

مرز بوسیدن دریا و کویر

اوج زیبایی یک رویا را....

پ.ن: ساحل درک چابهار ، محل تلاقی دریا و کویر ساحلی زیبا و شگفت انگیز....

بلوچ مهربان....

این بلوچ و بلوچی زیبا و نجیب ، چه صادقانه، دل می رباید ، با زلالی بی نظیر دریایش، با گرمای نفس های کویرش، با آغوش مهربان کوه هایش و از همه مهمتر با نجابت و سادگی و پاکی روح مردمانش،

چه کم نظیرند این مردمان محروم پر مهر، صاف و صادق، بسان خاطره ی خوش فراموش شده در تاریخ ، بسان گذشتگان دور دور ، بی هیچ اما و اگری، پذیرای تو هستند ، بی آنکه نامت بپرسند یا مکانت را جویا باشند، سفره هایشان کوچک اما چون دل هایشان گسترده است و نگاهشان پاک و زلال و نجیب است ، دریغا که نه طبیعت با آن ها سازگار است و نه سران مملکت ، اما آن ها همچنان مهر می بخشند، خوشا به غیرت شان ، خوشا به صداقت و پاکی شان و

هزاران دریغ و درد بر مظلومیتشان.....

می خواستم از دیدنی های کم نظیر چابهار بنویسم ولی

افسوس که شیرینی سفرم با خبر شهادت عزیزان بلوچی به کامم تلخ شد....

روحشان شاد این فرشته های زیبا 🖤🖤🖤

باز سفر ....

دل به صحرا می زنم

همراه دریا می شوم

همقدم با جاده

همسوی رویا می شوم

باز راهی می شوم

سوی دیار عاشقان

می روم سویی دگر

همراه یادی مهربان

.....

پ.ن: عازمم بی تو ولی، با یادت.....

حرفه داستان نویس....ساندرا اسمیت

مجموعه کتاب های تحت عنوان ذکر شد چند جلد کتاب از خانم ساندرا اسمیت است که برای علاقه مندان به نویسندگی شدیدا توصیه می شود .

میشه گفت یه دوره کارگاه نویسندگی مکتبوب می باشد که به سادگی و پله پله مراحل نویسندگی را توضیح می دهد

البته فایل صوتی با صدای مترجم کتاب(جناب اقای کاوه فولادی نسب) جذابیت خاصی دارد ....

نم نم باران و....

خانه تاریک است و من از پشت قاب پنجره

آسمان را روشن و لبریز یادت دیده ام

گرچه باران جاری و سرما به جانم ریخته

در خیالم گرمی لبخند شادت دیده ام.....

پ.ن:

تو که می دانستی

حجم تنهایی من

سنگین است

رفتی و بار دلم

سنگین شد....

تسلیت....

چگونه شرح دهم

قصه ی فسانه ی خود

که شرحه شرحه شده

ناله در زمانه ی خود

ز ماجرای تو رستم

به دست طوفانی

فتاده ام زغمت تلخ

در ترانه ی خود

نه شادی ام به دوام است

نه غصه و غم تو

چه باید این همه زاری

شکسته چانه ی خود

جهان ما به سیاهی ست

عمر

رو به فنا

تو ماه شو به خیالم

بیا به لانه ی خود

دلم شکسته از این

خلق بی مروت تو

کجا شوم که نبینم

جز از نشانه ی خود

پ.ن: قربان گاه شده جایی که روزگاری وطن می نامیدند....

رختخوابت را مرتب کن...ویلیام اچ.مک ریون

خلاصه کتاب "رختخوابت را مرتب کن " می شود ده قانون زیر که نویسنده برای رسیدن به موفقیت معرفی می کند که اقای بهمنی در پادکست "کتاب جیبی " اپیزود 80 آن را به زیبایی بیان کرده :

۱. از کارهای ساده شروع کن (مثل رختخواب نامرتب خود)

۲.همیشه یک یا چند همراه خوب داشته باش

تنهای زندگی سخت می گذرد و کارها دشوارتر می شود ، یک همراه خوب ، بهترین انگیزه برای ادامه ی هر چیزی ست

۳. قلبت را بزرگ کن

وسعت قلبت را زیاد کن و مردم را با همون وسعت بپذیر، حرف مردم را جدی نگیر ، بگذار هر طور دلشان می خواهد حرف بزنند و قضاوت کنند. عزم و اراده ات را گسترش بده ، بقول دکتر هلاکویی "در مقابل مردم و حرف مردم ، پوستت را کلفت کن "

۴.قبول کن دنیا خیلی بی رحم هست ، و زندگی هرگز عادلانه نیست و تمام تلاشش را می کند تا ترا زمین بزند ، تو باید قوی باشی

۵. شکست قوی ترت می کند ....از شکست نترس

۶. جسارتت را زیاد کن، ریسک پذیر باش، ترس را کنار بگذار

۷.در مقابل ظالم بیایست .....

یادت باشد کوسه ها، دور ماهی های ترسو حلقه می زند.... هرگز باج نده ، به هدفت فکر کن ، هدف ، به تو شجاعت می دهد و بدون شجاعت پیشرفت نمی کنی....

۸.در موقعیت درست قرار بگیر ، بهترین بهترین خودت باش ، در تاریکی زندگی، گم نشو .

۹.به دیگران هم امید بده...

الگویی خوب برای دیگران باش ، در اوج بدبختی هم، پر از امید و انرژی باش ، امید، نیرومندترین قدرت در دنیاست

۱۰.هرگز هرگز تسلیم نشو...

صبح پر خاطره ...

عشق است،

خیالی که

تو در آن باشی

زیباست بهاری که

به بستان باشی

آن خواب که با

خاطر خوبت گذرد

ارزد که بخوابی و

بدانسان باشی

سه  پرسش......لئو تولستوی

در بخشی از کتاب « از جناب غول چه خبر » نوشته ی تولستوی ، به داستان جالبی بر خوردم .

لئو تولستوی در باره امپراطوری صحبت می کند که سه سوال، تمام ذهنش را درگیر کرده بود و فکر می کرد با پیدا کردن جواب این سوالها ، به آرامش خواهد رسید . او تمام بزرگان دربار را جمع می کند و سوالاتش را می پرسد ولی هیچ جواب قانع کننده ای نمی گیرد ، به او گفته شده عالمی در جنگل زندگی می کند که جواب همه ی سوالات را می داند ، اما هرگز به دربار نمی آید و با ثروتمندان هم صحبت نمی کند، امپراطور تصمیم می گیرد تنها و بشکل فردی عادی به دیدار عالم مورد نظر برود .

بماند که در این مسیر اتفاقهای زیادی می افتد و باید داستان را کامل خواند اما انچه برایم جالب بود ، پاسخهای داده شده است:

سوال ۱: مهمترین زمان چه زمانی ست؟

جواب : زمان حال، تنها زمانی که بر آن تسلط داریم

سوال ۲: مهمترین فرد کدام است؟

جواب : همان که کنار شما هست

سوال ۳: مهمترین کار چیست؟

جواب : خوشحال کردن فردی که کنارتان هست

قلبت را روی کاغذ بیاور ...کتاب جیبی

تصور کن در اوج خستگی و درماندگی هستی و وقتی در کیف خود دنبال خودکار می گردی چشمت به یادداشت کوچکی می خورد که روی آن عزیزی از عزیزان، جمله کوچکی شبیه جمله ی زیر نوشته باشد :

" تو بهترینی ...دوستت دارم"

چه حسی خواهی یافت ؟!

بی شک با لبخندی برلب، تمام خستگی ها را فراموش می کنی ...

این یادداشت و شبیه آن را می توان هرجای گذاشت ، روی یخچال چسباند ، روی میز کار گذاشت ، کنار لیوان قهوه قرار داد یا حتی پیامک کرد .....

به همین سادگی ست ....

گاهی یک جمله ی کوچک و ساده ، حال و روز آدم را به زیبایی می سازد

کتاب "قلبت را روی کاغذ بیاور " به همین زیبایی با معرفی راهکار های ساده و کوچک، عشق را به قلب ها تزریق می کند و باعث تحکیم و دوام رابطه ها می شود ....

تا کنون به لطف پادکست "کتاب جیبی " خلاصه سه کتاب از خانم هنریت کلاوسر روانشناس و نویسنده ی موفق و بی حاشیه آمریکا را گوش کرده ام . هر سه عالی بودند

اپیزود 1 کتاب "بنویس تا اتفاق بیافتد "

اپیزود 7 کتاب "با هر دو طرف مغزت بنویس "

اپیزود 14 کتاب " قلبت را روی کاغذ بیاور "

بی شک اصل کتاب ها مفصل تر هستند اما من به همان خلاصه هایشان اکتفا کردم

کتاب اوهام....پل استر

استاد دانشگاه و نویسنده و مترجم مشهوری که در یک حادثه ناگواری همسر و دو پسر خود را از دست داده و دچار افسردگی شدید شده و در حال فرو پاشی، شدیدا آلوده ی الکل شده و مدتهاست از مردم و همکارانش فاصله گرفته و در انزوای خود بسیار در اندیشه خودکشی ست ،

در یک اتفاق غیر منتظره، یک صحنه کمدی از یک کمدین قدیمی را می بیند و بعداز مدتها برای اولین بار می خندد. از ته دل هم می خندد و همین شروع داستانی پر از ابهام و هیجان و کش دار می شود که حاصلش "کتاب اوهام" است، کتابی به ظاهر خسته کننده اما پر از ابهام که ذهن پرسشگر خواننده را درگیر ماجرا می کند و او را تا پایان پای داستان می نشاند ....

زن

​​​​​

زن شدی، زیباترین معنا شوی

جایگاه یک بغل رویا شوی

عشق را هم خانه ی دل می کنی

با محبت با صفا، بینا شوی

*

زن شدی شور و شرر ها می کنی

هر جهانی را مصفا می کنی

پاکیت، عطر بهشت را آورد

با صداقت خانه زیبا می کنی

*

زن شدی محرم به هر رازی، بدان

بهر هر کاری تو آغازی، بدان

جسم تو نازک بسان غنچه ها

روحت اما، پر ز اعجازی، بدان

*

زن شدی آرامش هر خانه ای

چلچراغ روشن غمخانه ای

هم انیس و همدم هم خانه را

هم به بزم خانه چون دردانه ای

14001217065000



پ.ن: اگرچه روز جهانی زن هنوز مانده اما در کشور ما مناسیت ها جور دیگری تعریف شده و البته ما از هر بهانه ای برای قدردانی از زنان و خصوصا مادران استقبال می کنیم😊
لذا فرصت را غنیمت شمرده و به همه
تبریک می گویم و برای مادران آسمانی نیز شادی روحشان را آرزومندم❤️❤️❤️🌹🌹🌹

این نوشته را در اصل به مناسبت روز زن سال ۱۴۰۰ متشر کرده بودم

کتاب جیبی

یکی از اتفاق های خوب زندگی، آشنایی با پادکست کتاب جیبی ست ، پادکستی که با انتخاب کتاب های خوب و خلاصه سازی آنها ، کمک می کند تا گپ های زندگی مان با مطالب مفید پر شود ، از این خلاصه ها می توان در زمانهایی همچون رانندگی ، آشپزی ، نظافت خانه ، پیاده روی و حتی مثل من زمانهای بیخوابی شبانه مدد جست ، با گوش کردن به صوت های کوتاه حداکثر یک ساعته نهایت استفاده را از زمان برد .

برای من یک فایده مضاعف دارد ، از آنجائیکه هیچوقت دلم نمی آمد کتاب های انگیزشی بخوانم و بجایشان ترجیحم کتاب هایی از ژانر های دیگر بوده حالا به لطف آقای بهمنی و همکارانش می توانم خلاصه و نکات مهم این کتاب ها را، نیمه شب ها وقتی بی خوابی به سرم می زند گوش کنم

دیشب بعد از مدتها خلاصه کتاب "اثر مرکب " را گوش دادم ، این کتاب را بارها دیده بودم و تعریفش را شنیده بودم اما چون از آن دست کتابهای انگیزشی بود در مقابلش مقاومت می کردم

کتاب خوبی ست البته همین خلاصه اش کفایت می کند . بعضی کتاب ها آنقدر خوب نیستند که خیلی برایشان زمان بگذاریم همین خلاصه ها کفایت می کنند .........

توفیق اجباری ....

واقعیت این است که اینجایی که هستم ، (یعنی این اداره و شغلی که اکنون دارم و بزودی 25 سال خدمتم به پایان می رسد و به درخواست خودم بازنشسته می شوم ) حاصل یک اتفاق است ، درست مثل انتخاب رشته ام بعد از کنکور و خیلی اتفاق های دیگر زندگی !!!!

راستش هرگز فکر نمی کردم روزی تن به کار اداری بدهم ( آموزشگاه داشتم و تدریس می کردم در عین حال اختیار زمان دست خودم بود )، با اینکه خانه و ماشین نداشتیم ، (حدود 30 سال پیش ) تازه دانشگاه را تمام کرده بودیم ، بچه ها خیلی کوچک بودند ، فاصله سنی کمی هم داشتند، در کل وضعیت مالی خوبی نداشتیم

اوایل زندگی بود خب و من بسیار بی تجربه بودم ، من و همسرم ، هردو تازه از دانشگاه خلاص شده بودیم و از صفر هم نه، بلکه از زیر صفر استارت زندگی را زده بودیم ، (واقعا چه خریتی بود) ، در طرف مقابلم هم جندان حس مسئولیت را نمی دیدم . این بود که کم کم بفکر شغلی ثابت و قابل برنامه ریزی افتادم....

آن روزها خیلی وقت کم می آوردم و چون نمی رسیدم کتاب بخوانم گاهی زمان های کوتاهی را به مطالعه روزنامه اختصاص می دادم ، بیشتر برای رفع خلاء مطالعه ، در همین مطالعه ها بود که روزی آگهی استخدام اداره به چشمم خورد و تصمیم گرفتم خودم را محک بزنم .

در اولین فرصت مدارک لازم را تهیه و به آدرس داده شده پست کردم . (آن زمان خبری از سایت و ثبت نام آنلاین نبود ) درست یکسال بعداز آن اتفاق بود که پس از طی مراحلی چند در نهایت با معرفی نامه به این اداره آمدم ، مراحل استخدام شامل آزمون کتبی و آزمون تخصصی و شفاهی در یک شرکت معتبر در تهران و سپس معرفی به حراست استان و گزینش وووو همه برای من بخوبی طی شد ، بی هیچ پارتی و سفارشی

تنها شانسی که آورم در آن سالها تعداد فارغ التحصیلان بیکار در رشته کامپیوتر در شهر ما تقریبا صفر بود و من تنها شرکت کننده شان بودم !!! رشته های دیگر غوغا بود و بی شک بدون پارتی پذیرشش سخت می شد

یادمه روز اول که با معرفی نامه به اداره آمده بودم ، یکی از همکاران باسابقه خیلی رک و بی تعارف بهم گفت اگر مهندس کامپیوتر نبودی ، مطمن باش هرگز استخدام نمی شدی!!!

راست می گفت ، دهه 70 متقاضی کار در رشته های دیگر خیلی زیاد بود . در شهر هر ساله بالای صد نفر از دانشگاه آزاد در رشته مدیریت فارغ می شدند در حالی که کمتر از 10 درصدشان جذب کار میشدند ، رشته ی پرستاری و مامائی و آموزش ابتدایی و حسابداری ووو همین وضعیت را داشت ....

الان که فکر میکنم می بینم بعضی اتفاق ها را انگار دستانی نامرئی کنار هم چیده تا به اینجایی که هستم برسم . اگرچه تلاش و اراده و پشتکار خودم هم بوده اما وقتی عمیق فکر میکنم، می بینم یه جاهایی من بی تاثیر بودم و حتی مخالف اما آن دست به اجبار هم شده ، هدایتم کرده ، من آن دستان نامرئی را می بوسم و از چنین چیدمانش هزاران بار ممنونم .....

دیدار دوباره...

صبح پدیدار شد از

گوشه ی چشمت ،

آری

ماه هم خیره شده

سوی نگاری ،

باری

دیدنت ،شوق دهد

جان و دلم را

بی شک

باز آیم که کنم تازه به دل

دیداری.....

عزت نفس....ناتانیل براندن

کتاب Six Pillars of Self-esteem نوشته "ناتانیل براندن" که توسط مترجم بنام "عزت نفس " ترجمه شده سه بخش دارد که در ابتدا به معرفی مفاهیم می پردازد و سپس اشاره به شش ستون اصلی عزت نفس و شرح آنها و در نهایت به بررسی تاثیر عوامل محیطی (همچون والدین ، مدرسه، محیط کار و....)در شکل گیری عزت نفس می پردازد.

اما مهمترین بخش همان 6 ستون اشاره شده در بخش دوم هست که فرد مختار است تا با تمرین و تکرار به تقویت و گسترش عزت نفس خود کمک کند . اینجا نکاتی که برایم جالب بود را یادداشت می کنم تا گاهی مرورشان کنم .....

ادامه نوشته

خندیدن دلیل نمی خواهد....مادان کاتاریا

حالا که روزگار

قصد جانمان را کرده و لبخند های خشک شده بر لبانمان را

به تاراج می برد

حالا که امید

راه خانه هایمان را گم کرده و شادی

از دل هایمان کوچ نموده

حالا که تنهایی

تنها پناهگاه مان گشته و سکوت

بهترین حافظ غرور

بگذار بگویمت که من

به لطافت خنده هایت

دل خوش کرده ام

به کلمات مهر آمیزت

از میان خاطرات بجا مانده از ایام خوشی

زیباترین ها چیده و به دیوار دلم آویخته ام

خاطره ی شوخ چشمانت و

خنده ی شیرینی که بر خیالم مدام

نقش می بندد

جانپناه روزهای بی پناهی ام

بگذار بگویمت که بعد از این

مدام خواهم خندید

و طعم شیرین لبخند ترا

خواهم چشید .....

پ.ن:در بیخوابی های شبانه ی دیشب ، خیلی اتفاقی با کتاب "خندیدن دلیل نمی خواهد " نوشته شگفت انگیز دکتر مادان کاتاریا، پزشک هندی و بنیانگذار باشگاه خنده ، آشنا شدم . بی شک بی حکمت نیست این اتفاق و این آشنایی ...کتاب خوبی ست حتما بخوانید .....کاتاریا درست گفته ، هر موقع که یاد خنده هایت می افتم بی اختیار می خندم ، و حالم عجیب خوب می شود .خلاصه این کتاب در پادکست "کتاب جیبی " اپیزود 71 قابل دسترس هست

آسمان ...

ترا خندان و خندان باز بینم

میان آسمان ها راز بینم

نگاهت پر ز عشق است و پر از گل

طراوت های بسیار است و بلبل

درون سینه ام یادت نشسته

به هر سوی نگاهی تیره بسته

بشادی شاد کردی جان مارا

بشادی یاد کردم یاد یارا

درون خاطراتم خوش نشستی

به لبخندی که از لب ها گسستی

ترا با خنده هایت یاد کردم

ترا هر لحظه من فریاد کردم

بخندان این دلم را باز با شوق

به شوق دیدنت گشتم پر از ذوق ....

پ.ن: این صبح ها آسمان و ماه دست به دست هم داده اند و سنگ تمام گذاشته اند

این همه زیبایی و کمال را چگونه می توان توصیف کرد ....

ماه بی فروغ....

نه دگر

ماه همان مهتاب نیست

آسمان صاف، ولی،

چشم و دلم

بی تاب نیست

غرق رویا نشوم

باز

خیالی نکنم

بعد از این ماه مرا

دغدغه ی محراب

نیست

دیگر هرگز نشوم

خیره بر این بحر سیاه

خاطرات دل من

رفت و دلم

شاداب نیست.....

پ.ن: نمی دانم چه بر فروغ گذشته بود که گفت :

به خدا در دل و جانم نیست

هیچ، جز حسرت دیدارش

۸ دی تولد این شاعر نازنین گرامی باد و روحش شاد

سه گانه نیویورک.....پل استر

ا

سه داستان در یک کتاب ، با سه موضوع بظاهر متفاوت و البته معمایی و اندکی پلیسی اما ، هر سه در نهایت به جایی می رسد که مرز بین معلوم و مجهول برداشته می شود و گویی پاسخ معما، نه در دیگری که در اندرون خود فرد جستجو کننده ادامه می یابد ،

نوعی گریز به درون و یکی شدن با خود ، جستجوی حقیقت خود و روبرو شدن با سیاهی های پنهان درون خود ، ......

کتاب خوبی ست و بی شک به یکبار خواندن می ارزد....

درد...

جا مانده گوشه ای ز دلم

در خیال خاموشی

که دگر هیچ

دقیقا هیچ

چیز و کسی

نخواهد فهمید

حجم درد

بجا مانده را.....

پ.ن: زمستان نرسیده زهرش را ریخت و بالاخره خانه نشینم کرد

صبح و آسمان...

آسمان تا خود صبح

نقش و نگاری زده است

شده همدست به بادی و

چه باری زده است

رنگ رخساره ی ابر

سرخ و سیاه و آبی

بر حریر دل خود

نقش خماری زده است.....

پ.ن: شب به باد و طوفان و تب و سرفه ، سخت گذشت ، اما دیدن این آسمان شگفت انگیز، آرزوی زیستن و دیدن های دوباره را تجدید می کند....حال نداشتم برم بیرون ، عکس از پشت پنجره گرفتم🤦

قوی باش....

طوفان ها می آیند و می روند

چه کسی گفته

زندگی باید آآنی باشد که ما می خواهیم

نه جانم

دنیا

منتظر ما نمی ماند

بگذار روزها به کار خود سرگرم باشند و روزگار

به بازی خود

تو اما

بدنبال آرزوهای خود باش

بی توجه به هر باد و بارانی

و یقین بدار تا تو نخواهی

هیچ طوفانی

راه به خیالت نمی یابد .....

پ.ن:

یک منم ،

یک خلوت و

یک یار شیرین گفتگو

در خیالاتم شب و روزش

برایم قصه گو....

دلخوشی ....

ادمی چقدر تنهاست

در این تکرارهای تکراری

دراین بی مهری های واگیر دار

در این زندانهای انفرادی

دلم را به تو خوش کرده بودم،

به کتابهایم،

به نوشتن، به خواندن ، به سرودن ،

به جاده گسترده عمر

و

سفرهای گاه و بی گاهم

اما

به ناگاه طوفانی آمد و لرزه بر اندام آرزوها انداخت

و ترا

از دلخوشی هایم حذف کرد

حالا

در آغاز این زمستان تنهایی

بزودی برگ دیگری از تقویم را ورق خواهم زد

چند برگ مانده، نمی دانم اما

تلاش می کنم

این برگ های باقی مانده را

با زیبایی های زندگی پر کنم

با خاطرات شیرین

با آدم های خوب

این تنها کاری ست که می تواند کرد....

سحرگاهی....

دختر گیسو بلند شب،

چرا

تیره کردی روزگار تیره را؟

جمع بکن گیسوی خود را باز رو

تا بتابد نور امیدی به ما

صبح صادق می رسد از پشت ابر

باز روشن می شود دنیای ما.....

پ.ن: آخه شب یلدا هم ادم مریض میشه؟!