بلندی های بادگیر....امیلی برونته

حدود سی سال پیش خوانده بودم ولی داستانش را فراموش کرده بودم . برای همین بعداز کتاب " عشق با حروف کوچک" چون کتاب خاصی دم دستم نبود ، تصمیم گرفتم این چند شب را به این کتاب اختصاص دهم ، بی شک رمان قشنگیه و نویسنده توانمند اما داستانش هرگز به پای " جین ایر" نمی رسد....(البته این نظره من هست )

بنظر من عشق مقدس تر از آن است که با خباثت و خشونت و انتقام آلوده شود. عاشق واقعی اصولا باید خالی از کینه و لبریز از مهر و محبت باشد ، برای همه جز خوبی نخواهد . قهرمانان اصلی این کتاب که بعنوان عاشق و معشوق معرفی شده اند ، با آنچه که باید باشند خیلی فاصله دارند . بنظرم این ها فقط دو آدم خودشیفته و وابسته به هم بودند. ....

هایلایت های جالب کتاب

***حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که هر لگدی که میخورد، حقش است و از تمام دنیا به اندازه کسی که لگدش میزند، متنفر است!

***حسن‌ها در میان علف‌های وحشی ازنظر پنهان می‌مانند، زیرا پرپشتی علف‌ها باعث می‌شود ما ریشه‌های سالم را نبینیم. با اینحال خاک سالم در شرایطی مناسب حتما محصول بهتری پرورش میدهد.

نیستی و....

تو نیستی و غم دل، سه پیچ می ماند

و زندگی پر هیچ است و هیچ می ماند

به تنگی نفس ام ، فکر کوچ می آید

و لحظه ها همه پوچ اند و پوچ می آید

تو نیستی و دلم در سکوت می میرد

و جای عشق ، غم و اشک و آه می گیرد .....

شب بی ماه

​​​​​​امشبم

ماه به خواب است بیا

تا سحر

درد دلم

چاره کنیم

خط به خط

دفتر هر خاطره را

باز هم

از سر خط

دوره کنیم

خاطرات خوش و خرم

گلچین

هرچه تلخی ست

همه ،

پاره کنیم .....

عشق با حروف کوچک .....فرانسس میرالس

همیشه بعداز اتمام یک کتاب فلسفی آن هم از نوع شوپنهاوری ، احساس نیاز شدید به یک کتاب عاشقانه لطیف می کنم ، پریروز با همین احساس نیاز در اپلیکیشن "نوار " جستجو کردم و به کتاب " عشق با حروف کوچک " رسیدم . چیزی که بیشتر مشتاق خواندنم کرد یکی گوینده بود که همیشه صدای آقای "نیما رئیسی " بازیگر را دوست داشتم و دیگری نظرات خواننده ها که مطلوب بود ،

انتخابم عالی بود ، یک عاشقانه ایی کم نظیر ، بی تکرار و دلنشین ، با آن صدای دل انگیز ، روحم را سرشار از آرامش کرد و روزم را به خوبی ساخت ...

داستان زندگی استاد ادبیاتی که تنهاست و زندکی یکنواخت و بی هیچانی دارد ، اما بطور اتفاقی با ورود گربه ای در زندگی اش و پشت بند آن اتفاق های شگفت انگیزی ، ریتم آرام زندگیش را بهم می زند. کتاب سرشار از متون ادبی و داستانهای زیباست. استاد ادبیات هرجا شرایط را مناسب می بیند اشاره ای به بزرگان ادبیات دنیا کرده و جملات یا داستانهایی را از آنها بیان می کند . این کتاب از آن دست کتاب هاست که باید هر ازگاهی برای آرامش ذهن و روح بازخوانی اش کرد و اصلا گزینش بخش های از آن بسیار سخت است با این حال به دو بخش اشاره می کنم :

* هزاران شمع را می‌توان با یک شمع روشن کرد، و زندگی این شمع کوتاه‌تر نمی‌شود. سهیم کردن شادی هرگز از آن نمی‌کاهد.

* پرنده می‌جنگد که از تخم بیرون بیاید. تخم (نماد) جهان است. هرکسی که می‌خواهد متولد شود باید جهانی را نابود کند.

خانه ام....

خانه ام در نبش یک تنهایی است

روبرویم جنگلی رویایی است

در جوار باغ و بستان خفته ام

سرخی گلها تب شیدایی است

تا سحر ، عطر چمن جاری شود

نغمه هایش شاد و بی پروایی است

صبح ها آواز گنجشک های شاد

شب به شب مهمانی زیبایی است

جیر جیرک ها نوایی سر دهند

همزمان در آسمان، غوغایی است

پنجره در انحصار نور ماه

چشم هایم در پی معنایی است

همره خورشید بیدارم سحر

در خیالم خاطر دریایی است

آخرین دیدار تو ، آن گفتگو

در دل من، بهترین دارایی است .....

پ.ن: خوشه های طلائی شالیزارها، هرچه عطر زندگی ست به جانم می بخشند و من، افسوس می خورم ، میان این همه زیبایی، ترا کم دارم ....

آشناترین.....

در اندیشه ات سیر می کنم

هر آن، که به سکوت شب می اندیشم

و در آن غرق می شوم

چه ماه در آسمان باشد

چه آسمان ،

غرق در ستاره شود،

در اندیشه ات سیر می کنم

حتی وقتی

جیرجیرک ها

نفس تازه می کنند و سکوت

حاکم می شود

تو همیشه در دلم

شکوفایی........‌‌

پ.ن:

بگو چگونه فراموش می کنی رویا

چگونه غافلی تو از خیال این دریا

هزار سال گر از عمر آسمان گذرد

به غیر عشق نبینی نشانه ای از ما.....

​​​​​​

آگاهی ....

شاید یکی از مهمترین سوالاتی که برای خیلی ها پیش آمده باشد این است که :

حجاب در عصر پیامبر چگونه بود؟

آقای امیر حسین ترکاشوند پژوهشگر قرانی و متون دینی در این خصوص کتابی دارد که اگرچه مجوز چاپ نگرفتند اما توسط خودشان در اینترنت به اشتراک گذاشته اند . ظاهرا نوشته در اردیبهشت 1390 است

یکی از دوستانم این کتاب را معرفی وپیشنهاد داد بخوانم و تازه دانلود کردم و هنوز شروع به خواندن نکردم اما برای علاقه مندان لینک دانلود را به اشتراک می گذارم

دانلود

رخشان.....

به صد احسان کنم دلدار زیبا روی زیبا را

اگر یک دم به دیدار دلم آید

تبرک می کنم جان و تن و عمر و خیالم را

بپای مقدمش تا بر دلم تابد ......

ماه من ....

تکیه بر ابر زدی

یعنی چه؟

تا کجا

خیره به در می مانی؟!

خیز و باز آی کنار دل من

لب گشا،

تا که بخندد لب من

گله ها وا شود از سینه رها

غصه ها دور شود از بر ما

کنج تنهایی من

ویران است

به تماشا ننشین

حرف بزن

دل من تنگ صدایت گشته

حرف بزن

خسته شد این دلم از دست سکوت.....

پ.ن: این شب ها ، ماه باریک اندام ، در شرقترین سمت اسمان درست روبروی پنجره ی اتاق من ، خوب دلبری می کند ....‌

آرام ....

چه در چنته داری

بعداز این همه دویدن ها

هیاهو، مارا، به کجا می کشاند

بگذار کمی مکث کنیم

به چشمان مان، مهلت دیدن

به عقل مان، فرصت اندیشیدن

و به دل های مان ، لمس لذت های زندگی را

هدیه کنیم

به هیچ کجای دنیا بر نمی خورد اگر

پاهایمان

بایستند و

قلب هایمان

بتپند.....

پ.ن : امروز از اول صبح دیتای شهر قطع بود و در نتیجه نه اینترنت داشتیم نه اینترانت!!!

روزی که شروع اینگونه داشته باشد دیگه تا آخر وقت اداری به زور میشه اداره را تحمل کرد . اونم من که کلا کارم با سیستم هست و ارباب رجوع ندارم ....آخرای وقت اداری نت وصل شد که دیگه استارت هیچ کاری را نمیشد زد.

از بیکاری و بی حوصلگی افتادم به پاکسازی وبم فرصتی شد خاطره بازی کنم و مروری بر پست ها و کامنت های سالهای ابتدایی داشته باشم ... جالب بود.....

درمان شوپنهاور ....اروین د.یالوم

هر نفسی که فرو می‌بریم، مرگی را که مدام به ما دست‌اندازی می‌کند، پس می‌زند… . در نهایت این مرگ است که باید پیروز شود زیرا از هنگام تولد، بخشی از سرنوشت ما شده و فقط مدت کوتاهی پیش از بلعیدن طعمه‌اش، با آن بازی می‌کند. با این همه، ما تا آنجا که ممکن است، با علاقه‌ی فراوان و دلواپسی زیاد به زندگی ادامه می‌دهیم، همان‌جور که تا آنجا که ممکن است طولانی‌تر در یک حباب صابون می‌دمیم تا بزرگتر شود، گرچه با قطعیتی تمام می‌دانیم که خواهد ترکید. صفحه ۱۵

یکی از فرمول‌های شوپنهاور که خیلی به من کمک کرد، این ایده بود که شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می‌گیره: آنچه هستی، آنچه داری و آنچه در چشم مردم جلوه می‌کنی. او اصرار دارد که ما باید فقط بر اولی تمرکز کنیم و بر دومی و سومی یعنی بر داشته‌ها و بر وجهه‌مان ، سرمایه‌گذاری نکنیم چون کنترلی بر انها نداریم، چون از ما گرفته می‌شوند – درست مثل پیری گریزناپذیر که زیبایی را می‌گیرد. صفحه ۴۱۸

پ.ن: اولین کتابی که از این نویسنده ی معروف خواندم حدودا اوایل 97 کتاب " وقتی نیچه گریست " بود که برایم بسیار جذاب بود و مشتاقانه فیلمی که با همین نام از روی کتاب ساخته شده را به تماشا نشستم ، بعد ها کتاب های دیگری از ایشان را هم خواندم ولی تعریف این کتاب را زیاد شنیده بودم . نمی دوانم شاید بخاطر نام سنگین "شوپنهاور " بود که جرعت نمی کردم سمتش بروم . دو روز پیش بالاخره دل به دریا زدم و کتاب را شروع کردم . مثل همیشه ، یک فلسفه درمانی زیبا که مختص آقای د.یالوم هست ....برای علاقه مندان به روانشناسی و فلسفه با هم بسیار مفید است .

خرما پزان....

زمان

به سرعت باد می گذرد

و سایه ها

آرام و بی صدا

کوتاه و بلند می شوند

بی آنکه از نسیم دلچسب شان

بهره ای ببریم

افسوس ندارد

این روزهای سوزان

بدون تو

یادآور جهنم اند

به دلم افتاده

تو با باران می آیی

و من

در کنجی خاموش

چشم به راه باران ام
....

ربه کا.....دافنه دوموریه

طبق معرفی ویکی پدیا:

دام دافنه دو موریه، بانو براونینگ (به انگلیسی: Dame Daphne du Maurier, Lady Browning) (متولد ۱۳ مه، ۱۹۰۷ در لندن – ۱۹ آوریل، ۱۹۸۹) که بیش‌تر با نام دافنه دوموریه (Daphne du Maurier) در دنیای ادبیات شناخته شده‌است، بود. او رمان نویس و نمایشنامه نویس معروف بریتانیایی است که بیش‌تر شهرتش را مدیون رمانِ ربه‌کا (۱۹۳۸) می‌باشد. هم‌چنین داستان کوتاه او به‌نام پرندگان نیز معروف است. بعدها این دو رمان و رمان دیگرش به نام مهمان‌خانه جامائیکا توسط آلفرد هیچکاک به فیلم تبدیل شدند......

پ.ن:روزی یکی از دوستانم پرسید اگر بازنشسته شدی چه می کنی ، گفتم کتاب می خوانم و سفر می روم و او گفت اگر کتابی برا خواندن نداشتی چه ، گفتم آنقدر کتاب نخوانده دارم که کفاف عمرم را می دهد ولی اگر فرصت اضافه داشتم برخی کتاب ها را دوست دارم بازخوانی کنم .البته نویسنده های دیگری هستند که اولویت بالاتری دارند ولی این چند روز بعد از بازخوانی جین ایر با یادآوری یکی از خوانندگان وب ،این کتاب را هم مجدد خواندم .در نقدها خواندم نویسنده از خواهران برونته ایده گرفته و این کتاب هم ایده ای از جین ایر هست ولی نه به زیبایی ان..... از این نویسنده ۴ کتاب با نام های «ربکا» و «پرندگان» و «زنجیر عشق» و« تنهایی» که این آخری کادو تولد سال ۶۳ می باشد, در کتابخانه دارم که همگی قدیمی و مربوط به چاپ های ۶۳ تا ۶۸ می باشند .اما تقریبا همه را فراموش کرده ام . بجز ربکا که بازخوانی شد.فکر نمی کنم فرصت بشه بقیه را هم بازخوانی کنم.فعلا کتابی از اروین د.یالوم در دست دارم که یه جورایی شاهکاره.....

......

امشب این ماه

چه نازی دارد

ناز چشمان تو

با خود دارد

تکیه بر شب

به نگاهی خیره

روز دیدار تو

خاطر آرد.....

سهم ....

سهم من نیستی و می دانم

باز اما ترا به دل دارم

خاطرات خوش بجامانده

در خیالم ترانه می بارم

یاد تو روشن است و سرزنده

با دلم صد بهانه می کارم

روز هایم به انتظار خبر

شب در اندیشه ی تو بیدارم

گرچه سهم دلم نخواهی شد

در جدال دلم، به تکرارم.....

یک گوشه ی چشم تو ، جهانی ارزد.

فارغ شده از حال خودم، فکر تو هستم

هر لحظه به امید نگاه تو نشستم

بیهوده شب و روز گذر می کند از عمر

از هر چه در این قائله ها رفت گسستم

دل بسته به روی همه آفاق چو سنگی

از حادثه ی عشق ، ولی نرم شکستم

در غربت چشمان تو ، بی هیچ نگاهی

با دیدن آن دیده به خوابی شده مستم

دستم به تمنای دو دستان پر از مهر

یخ بسته بر این شانه ی آویز، ببستم

یعقوب که پیراهن او داشت ، چه نالد؟

بی هیچ نشان از تو یه ویرانه نشستم

عطر تو نپیچد به جهان، چاره چه سازم؟

بی حرم نفس های تو میخانه پرستم ......

گل وحشی ....

زندگی می تواند

به زیبای گلی

روییده در علفزار باشد

کافی ست تصمیم بگیری

جز زیبایی نبینی .....

ویدا و عشق اش.....

آن زمان ها دو تا مدرسه برای مقطع راهنمایی دخترانه بود ، خبر ندارم الان دقیقا چند تا مدرسه در شهرمان هست ولی آن زمان ها خبری از غیر انتفاعی و نمونه مردمی و غیره نبود .

اتفاقا دبیرستان دخترانه هم دو تا بیشتر نبود که یکی رشته ی تجربی داشت و دیگری رشته ی علوم انسانی ، هنوز رشته ریاضی برای دخترا نداشتیم .

ادامه نوشته

....

می گویند خواب ، برادر مرگ است :

مرگ اگر چون خواب هایم هست من خود راضی ام

زندگی را مفت می بخشم

مرا مرگی دهید.....

پ.ن: .صبح امروز ، به صدای گوشی بیدار شدم و گوشی را نگاه کردم پیامکی آمده بود, به وضوح نام و حتی بخشی از متن پیامک را دیدم و ذوق زده خواستم بلند شوم که.....از خواب بیدار شدم . چند لحظه هنگ کردم ، یک آن، بین خواب بودن و بیدار بودن شک کردم . اما افسوس تماما خواب بود، هیچ خبری نبود !!!!

خزر و خیال خوبت...

همچو موجی کف گرفته

با تنی رنجور و خسته

در مرور خاطراتت

غرق در عمق خیالت

در کنار ساحل ام من

چشمهایم گشته روشن

نام خوبت بر لبانم

حرفهایت بر زبانم

چشم بر راهت نشانم

خسته و بس بی قرارم ...

پ.ن: مباد روزی که خزر هم مثل دریاچه ی ارومیه محو شود!😔

دشمن مردم .....هنریک ایبسن

دشمن مردم (به نروژی: En folkefiende) یکی از شاهکارهای هنریک ایبسن، نویسنده نروژی، است که بیش از دیگر آثار او مورد توجه و بحث و گفتگو قرار گرفته‌است.

داستان این نمایشنامه ، داستان ملتی ست که مثل اکثر مردم دنیا، جرعت مقابله با واقعیت ها را ندارند، منافع شخصی را به منافع ملی ترجیح می دهند و هیچ تلاشی. برای دفاع از حقیقت نمی کنند و براحتی بازیچه سیاستمداران و پولداران شهر خود می شوند.

بهترین کشف قهرمان این داستان دو چیز است :

دشمن مردم ، مردم هستند!

قوی ترین شخص کسی ست که تنهاست!

ای کاش .....

گاهی ای کاش نمک گیر نگاهت می شدم

یا که لبخند قشنگی در پگاهت می شدم

کاش من همسایه ای در آن دیار عاشقان

یا چو شبگردی پریشانحال راهت می شدم

دم به دم با خاطرات تو شمارم روز و شب

کاش قدری در خیالات چو ماهت می شدم

یاد می کردی دلم را لا به لای بزم خود

کور سویی نور، در شام سیاهت می شدم

در دلم غوغا به پا کردی و رفتی بی وفا

عهد های بسته را، باید گواهت می شدم

جای خالی تو در قلبم ، شده تاریک و سرد

گر بیایی باز، جانم ، رو به راهت می شدم

زندگی جاری ست اما تلخ کامی سهم دل

کاش میشد باقی عمرم مباهت می شدم

ناز میکردی و من با ناز چشمانت دمی

سرخوشانه مست و مخمور نگاهت می شدم......

پ.ن: کاش بیایی و بیدارم کنی تا از این کابوس ها رها شوم .....

بازخوانی "جین ایر"

برخی کتاب ها جدا از داستان شان ، حسی را منتقل می کنند که تا پایان عمر با تو ماندگار می شود، حس زیبا و دل نشینی چون "دوست داشتنی خاص " و "عشقی ناب " ، "پاکی و صداقت " ، " خودساختگی " ، وووو که بسیار نادر است و آدمهای زیادی طالبش هستند و به ندرت بهش می رسند .

از خواهران برونته هر سه کتاب شارلوت یعنی "جین ایر" ، "شرلی " و "ویلت" را همان سالهای 67-68 خریده و خوانده و زینت بخش کتابخانه ام کرده ام. اما بین اینها "جین ایر " حکایت دیگری دارد .

در طی این سالها رمان خوب زیاد خوانده ام و خیلی از آنها را دوست دارم اگر عمر فرصت دهد یکبار دیگر هم بخوانم ، تجدید مطالعه کتاب هایی مثل "کلیدر " ، " "همسر پنهانی " ، " آخرین پدر خوانده " ، بیشتر کتاب های "اروین .د.یالوم " و نیز تمام کتاب های " داستایفسکی " و خیلی کتاب دیگر ، شاید حتی از واجبات باشد اما در طی این سالها تنها کتابی که هر از گاهی ذوق خواندنش به جانم می افتد و با اینکه واو به واوش را از برم اما هرگز برایم تکراری و خسته کننده نبوده و نیست همین کتاب " جین ایر " است .

هر بار که یادم می افتد یا به کسی امانت داده و پس گرفته ام ، مشتاق می شوم دوباره بخوانم اش .

چند روز پیش که یکی از مخاطبان اشاره ای به "شارلوت " کردند نا خودآگاه دوباره یاد جین و داستانش افتادم و با اینکه دو کتاب نیمه تمام در دست دارم اما جمعه که عزیزانم را راهی کردم دیگه خوابم نبرد تا عصر یکسره نشستم پای زندگینامه جین و اینبار فایل صوتی اش را از اپلیکیشن "نوار " با صدای دلنشین خانم "مریم پاک ذات " گوش کردم ......

یکی از زیباترین هایلایت هایم:

زندگی کوتاهتر از ان است که انرا صرف کینه ورزی یا بخاطر سپردن بدی های دیگران کنیم.

ما همگی بار خطا ها رابردوش خود حمل می کنیم .

یقینا بزودی زمانی میرسد که با بجا گذاشتن بدنهای فاسد شدنی خود، در این دنیا ٬ این بارها را هم بجا خواهیم گذاشت و خلاص خواهیم شد

دران موقع بدی و گناه با این کالبد مشقت اور ازما جدا خواهد شد و تنها اخگر روح باقی خواهد ماند

- ان منبع درک نشدنی حیات و فکر ٬ با همان خلوص نخستین در موقع جدا شدن از خالق برای الهام بخشیدن به مخلوق ٬ از همان جا که امده بود به همانجا باز خواهد گشت.

شاید دوباره به قالب موجودی عالی تر از انسان وارد شود - شاید از میان مراتب جلال ٬ از روح کم فروغ انسانی به روشنایی بیشتر ٬ به مقام فرشتگان مقرب برسد ....ص80

شروعی دوباره...

آنگاه که خورشید

دستان مهربانش را

بر چهره ی تاریک زمین

می گستراند

و چشمان زمین

از روشنای خیره روز

تار می شود

وقتی پرندگان

از خواب ناز

بیدار می شوند

و غوغا به پا می کنند

درست قبل از اینکه دروازه ی چشمانم به نمایش زندگی

گشوده شوند

یادت

در جان و دلم

جان می گیرد و در من

زندگی

آغاز می شود

و عشق

دوباره و دوباره

شکوفا می شود....

پ.ن:عکس قدیمیه

ترا کم دارم ای جانم....

در این هنگامه ی تاریک بودن ها

در این دنیای وانفسا

دلم سرگرم بستانی ست

که هر کنج اش

خیالت سایه افکنده

به هر جایی نگاهم رفت

گل رویت

شکوفا شد

ترا کم دارم ای جانم

ترا کم دارم و با خود

سخن با خاطرت گویم

ترا کم دارم ای جانم ....

بازی تقدیر....

بر لب پنجره در خاموشی، از خیالم ، تو گذر می کردی....

با چشم تو بر چهره ی گلها، خیره

با یاد تو از خاطره گیرم جیره

بر غصه و غمهای دلم، طعنه نزن

افسون نگاهت شده بر دل چیره

@

در خاطره ها دوره کنم یادت را

حرف و سخن و گفته و فریادت را

آن لحظه دیدار پر از شور و شعف

شوقی که عیان بود به بنیادت را

@

حیرت زده از کار قشنگ تقدیر

در فکر قضا و قدر و هر تدبیر

اندیشه کنم من همه دیدار ترا

دیدار پر از قصه و صدها تفسیر

@

انگار زمان، قصه ما را کم داشت

در دفتر خود نقشه ی یک ماتم داشت

هر دم به خیال خوش ما می خندید

تقدیر هزار نقشه بر آدم داشت

@

رندانه دلم را چه قشنگ، بازی داد

با ساز دل انگیز خودش نازی داد

تا دید که دل، خام خیالی گشته

زخمی زده بر سینه ی من، رازی داد

@

حالا تو ببین ، جز تو نمی جویم من

هر جا نگرم ، جز تو نمی پویم من

در باغ دلم تا گل رویت ، رویید

هر جا بروم یاد تو می بویم من

@

در کوچه به هر رهگذری می مانی

از شهر دلم، می گذریی پنهانی

در دورترین نقطه دنیا باشی

نزدیکترین مونس دل ، در جانی ....

خواص  کتاب

مطمنا فواید کتاب خواندن بیشتر از آن است که بتوان در چند بند خلاصه کرد اما جهت یادآوری و تلنگر به چند مورد آن اشاره می کنم :

0- مهمترین و شاید پر اهمیت ترین فایده کتاب (حداقل برای من ) رفاقت است .

هیچ رفاقتی به پای کتاب نمی رسد . بی آنکه قضاوتت کند ، دستانت را به دستانش می گیرد و ترا به رویاهای دور ، به هر آنچه طالبش هستی می رساند . تنهایی هایت را پر میکند و قلبت را تسلی می بخشد .کجا چنین رفیقی یافت می شود ؟!......

و اما :

1- فعال سازی ذهن....

2- کاهش استرس...

3- افزایش دانش و آگاهی ....

4- گسترش دایره لغات...

5- تقویت حافظه ....

6- مهارت های تفکر تحلیلی قوی تر....

7-افزایش دقت و تمرکز ...

8- مهارت نوشتن بهتر....

9- آرامش روح و روان

10 - سرگرمی نسبتا رایگان و قابل دسترس

وووو

دلبرانه ی خالق ...

مگر می شود این طلوع را دید و

عشق را

لمس نکرد....

شهر بارانی من می خندد....

هر سحر

گرچه پر از تنهایی

خستگی ، بار گران می گردد

زخم های دل ما تازه شود

زندگی

غم به دلم می آرد

باد اما

سرخوش

از سر ناز نسیمی آید

عطر باران به تنم می بارد

جان من تازه شود

خستگی های مرا می کاهد

نفسی باز عمیق

به درون دل خود می ریزم

و به دستان امید،

چشم خود می دوزم

روز چون تازه شود

کورسویی روشن

به دلم می بارد

عشق در سینه

ز غم می کاهد

باز هم می خندم

گرچه لبخند پر از تردید است

باز هم می خندم

شهر بارانی من می خندد....

فراموشی...

بهار که می رود

شکوفه ها هم فراموش می شوند

مثل ماه که با طلوع خورشید

محو می شود

و زیبایی های پاییز که با اولین برف

از خاطره ها می رود

من نیز

از خاطرت می روم

با اولین دیدار

با اولین دلدار.....

پ.ن: همه میروند و آنچه می ماند ، حسی ست که از بیاد آوری خاطره ها ، درک می کنیم و امیدوارم یاد من ، در تو یک حس خوشایند بجا بگذارد، مثل احساس قشنگ موجی که در اندیشه ساحل باشد ....

دلتنگی ....

از خدا پنهان که نیست ،از تو چرا پنهان کنم

دل بسی تنگ است بگو، چون درد تو درمان کنم؟

بی خبر از حال و روزت، مانده ام دور از نگاهت

در کجا جویم نشانت، از که من پرسان کنم ؟!

گفته بودی شب به شب، پرسی تو احوال دلم

عمر نازم را چه آسان، پای شب، قربان کنم

شوق دیدار تو آتش زد به جانم ، نازنین

با چه نیرنگی کنون، ویرانه را، بستان کنم

بر دلم هی صبر را، سرلوحه می سازم ولی

کاسه ی صبرم به سر شد، کین چنین عصیان کنم

گر نداری شوق دیدارم، برو سرخوش بمان

با من اما باز گو، فکری به حال جان کنم

جان فریبم ، بی نصیبم، رفته امید از کفم

همچو مجنون در بیابان، خانه در طوفان کنم

دل به دریا می زنم، در ساحل آرام تو

چاره ی دل را مگر، با خاطرت سامان کنم ....

صبح بارانی

آسمان مهربان

ابرهایش بی امان

قطره ها با شوق و ذوق

تا سحر باریده است

*

باز باران سر رسید

خاطرت در دل دمید

شوق دیدارت شکفت

غم ز چشمانم چکید......

پ.ن: نفس نگرفته و بی امان می بارد ، آسمان را می گویم ، زمین نم پس میدهد و دلم خاطره ....

بارون اومد و یادم داد....

اشک شوق است یا که غم دارد خدا

سیل بارد بر سر شاه و گدا....

سینه بگشاد ، آسمان مهربان

باز باریدن گرفته بیکران

می رسد صد قطره بر سیمای شهر

می گشاید چهره ی گل را ز قهر

باز باران باز می بارد ز جان

باز هم امید بارد بر جهان.....

پ.ن: بنازم به این بهشت بیکران

هنر عشق ورزیدن.....اریک فروم

عشق مرز ندارد عزیزِ من. هیچ وقت نداشته است. عشق محدوده تعیین نمی‌کند. من می‌توانم تمام مردم دنیا را به صرف یک لیوان چای دعوت کنم. می‌توانم با یک غریبه ساعت‌ها گفتگو کنم و حتی عاشق نحوه پلک زدنش بشوم. می‌توانم بدون هیچ دلیلی دنبال گربه‌ای در خیابان راه بروم و لذیذترین غذای دنیا را به پایش بریزم. می‌توانم عاشق یک ولگرد کارتن خواب بشوم و در وصفش یک غزل بنویسم. برای آدمی که در اتوبوس کنارم می‌نشیند شعری بخوانم. زیر سیگار هر انسان ناراحتی فندک بگیرم. می‌توانم پشت در هر خانه‌ای، یک نامه ی عاشقانه با یک جعبه شکلات جا بگذارم و فرار کنم. می‌توانم یک دسته گل بخرم و در خیابان به هرکه برخوردم یکی از آن گلها را تقدیمش کنم… به بچه‌ای که از کنارم می‌گذرد، به آن مردی که گوشه‌ی خیابان پک‌های عمیق به سیگارش می‌زند، به آن از کوره در رفته‌ای که دارد فحش‌های رکیک می دهد…

عشق مرز ندارد عزیز جان، منحصر به یک نفر نیست… عشق را باید نثار همه چیز و همه کس کرد. وگرنه جهان بوی گند می‌گیرد....

این کتاب می‌خواهد اثبات کند که اگر آدمی همسایه‌اش را دوست نداشته باشد و از فروتنی واقعی، شهامت، ایمان و انضباط بی‌بهره باشد، از عشق فردی خرسند نخواهد شد. در فرهنگهایی که این صفات نادرند، کسب استعداد مهر ورزیدن نیز بناچار در حکم موفقیتی نادر خواهد بود.

پ.ن: مهربانی ، همان متاع گمشده ای ست که بشر امروزی در لحظه لحظه های زندگی جای خالیش را حس می کند و عشق ، خالص ترین نوع مهربانی ست...

منبع

نم نم باران صبح

اینکه در مرداد

باران بر زمین تشنه ، جاری می شود

مهربان بر غنچه ها ،

عطر و طراوت می دمد

اینکه ابر خسته

بر رخسار خورشیدیی غریب

تکه دارد تا زمین را

فرصتی پیدا شود

از عطش گردد رها و تن بیاساید دمی

اینکه خورشید از پس باران

زند لبخند باز ....

این همه یعنی

زمان در گردش است

روزگار تلخکامی بگذرد

زندگی با خوب و بدها

طی شود

عشق اما

ماندگار است

ماندگار .....

خیال خام....

بال پرواز خیالم بودی

علت شادی حالم بودی

بی تو قفل است زبان قلبم

بخت و اقبال به فالم بودی

@

بی تو رفت از دل من رویایی

گشت خاموش، در این تنهایی

غصه ها خانه نشینم کردند

رفت از جان و دلم شیدایی

@

گفته بودی که پناهم باشی

در شب تار ، تو ماهم باشی

تکیه گاهی به دل تنهایم

نقش امید به راهم باشی

@

راه ما دور شد و گشت جدا

بین ما گشته حصاری برپا

تلخکامی به دلم ماوا کرد

بخت برگشت و نپایید وفا....

آرامش در ببخش است...

با تمام پنهانکاری های بچه ها ، خبر دار شدم، سکته کرده، کسی که روزی عزیز بود و با کارهای نامربوطش از چشمم افتاد .

جالبه با همه ی بدی ها و کم کاریها و بیخیالی هایش ، هیچ کینه ای ازش ، در دل ندارم و از ته دل برایش دعا کردم ،

خدا به همه مریض ها شفا بدهد و هیچکس را محتاج و زمین گیر نکند...

پ.ن: نمی دانم اقتضای سن هست یا وضعیت بد روزگار که مدام اخبار بد از همسن و سالانم می شنوم ، گویا از یک سنی به بعد مرگ نزدیکتر می شود و فرصت زندگی کمتر ، سلامتی دست نیافتنی تر و آرامش و آسایش سخت تر ، ....بخشیدن آدم های بد زندگی ، و فراموش کردن بدی هایشان ،کمک میکند به آرامش روح و روان

نادان....

یاحسین شان

دنیا را کر می کند

همان ها که

یزیدان روزگارند....

​​بقول شاعر :

خلق را تقلیدشان بر باد دارد

که دو صد لعنت بر این تقلید باد

پ.ن: یعنی آنها که پاچه خوار و فرصت طلبند ، انچنان اسیر تقلید و خوشیرینی هستند که گاه به آدم بودنشان شک می کنم ، این ها بوقتش از همه چیز می گذرند ، حسین که جای خود دارد .بودن این آدم هاست که برخی فرصت جولان پیدا می کنند...

بی خیالی نامردانه....

برخی هم مرض دگر آزاری دارند

از اینکه نگران باشی

از اینکه غصه دار باشی

لذت می برند

و در بیخیالی و سرخوشی

از دور دلتنگی هایت را

به تماشا می نشینند و

خوشحالند

مثل این ابرهای الکی و رعد و برق های بی بار و باران .....

معجزه صبح .....

کی رسد صبحی که در چشمان تو

من به دیدار طلوعی اینچنین،

زیبا روم

با نگاه مست تو شیدا شوم

در نگاهت غرق در رویا شوم...

پ.ن:

در دلم غوغای دیدارت نشست

از خیالم خاطرات تو گذشت

تا که خورشید اینچنین بالا نشست

عشق هم در سینه ام آهی شکست.....

شاید....

شاید اگر یک تکه ابری پاک، در آسمان بیکران بودم

یا موج آرام و صبوری در، دریای قلبی مهربان بودم

شاید اگر یک قطره اشک شوق در پشت آن لبخند زیبایت

یا در درون سینه ی آهی با حس گرما در خزان بودم

شاید اگر احساس شادی بخش ،در خلوت بازی یک کودک

یا گرمی آغوش پر مهری در غربتی بی همزبان بودم

در لحظه لحظه حس تنهایی، امید مجنونی جنون گشته

یا شور عشق تازه در قلبی ، در خلوت آرام جان بودم

شاید اگر باران پر ابری، جاری به کوه و دامن صحرا

در لا به لای دشت سرسبزی، آن غنچه ی عطر افشان بودم

دنیا به کامم بود اگر روزی، من جان جانانی به جان بودم

با شور و شوق زندگی ، شاید، فارغ ز غم های زمان بودم....