دوست داشتی، همه چیزهای خوب را، هر چیزی که عطر و بوی عشق و طبیعت را داشت، عین خودم ،
گل ها را ,، پرنده ها را ، آسمان صاف و ابری را، دریا را ، عشق را و مرا ، ...
خیلی دوست داشتی، خوب می فهمیدم، هم خوشحال بودم و هم نگران، لحظه لحظه هایت پر بود از خیال ، درست مثل دل دیوانه خیالاتی من ،
دیروز با دوستان قدیمی دوران راهنمایی و دبیرستان ، که از بعضی هاشون مدتها بود خبری نداشتم و یکی دونفرشان را بیش از ۳۰ سال بود ندیده بودم ، طی یک برنامه ریزی یهویی و بواسطه ی نازی، رفتیم انزلی ، یک سفر یک روزه پر از موزیک و بزن و بخند و رقص، از ۷ صبح تا ۱ بامداد که خسته برگشتیم خانه ، خیلی خوش گذشت ، خیلی خندیدیم ، چقدر حرف و شوق و ذوق زدگی بود، من هم پا به پای همه خندیدم ، گاه حتی از ته دل خندیدم....
اما وقتی چشمم به خانه های رنگی کنار رودخانه افتاد ، یا لحظه ایی که چشم در چشم دریایی آرام و متفکر شدم ، یا زمانی که آفتاب ظهر از روی صفحه های زرد رنگ تابلوی فشار قوی منطقه به چشمانم زد ....وووو
نشد یادت نکنم، نشد به تو فکر نکنم ، نشد دلتنگ نشوم،
از دلم گذشتی ، خاطره ات زنده بود و تازه ، انگار که همانجا بودی درست روبرویم و باز حرف می زدی و من نگاهت می کردم ،
نه نشد، نخواهد شد که خودم را به بیراه بزنم ،
تا آنجایی دوام آوردم که خواننده ی دیجی کشتی تفریحی، شروع کرد آهنگ بی احساس شادمهر را خواند،...کم آوردم ،شکستم ، تو و خاطراتت شکستم دادند ، .دیگه نتونستم جلوی اشکم را بگیرم ، دیگه نشد ، فقط صورتم را برگرداندم سمت دریا تا کسی متوجه نشود ،....
آخه بی انصاف، تو این شهر را هم آلوده ی خاطراتت کردی ، مگر می شود این خاطرات را، نادیده گرفت؟!