نفس...

از مرگ چرا؟

بیا از بودن حرف بزنیم

از زندگی

از دیدن ، شنیدن و بوییدن ها

ترا که ببینم

آوای صدایت که برسد

عطر تنت را که نفس بکشم

یقین بدان

حتی اگر مرده باشم

زنده می شوم

تو

مسیح منی

در قامتی بلند و چشمانی مهربان تر

ترا باید نفس کشید

ترا باید تماشا کرد

ترا باید شنید

تو

نفس زندگی هستی....

پ.ن: هواشناسی اخطار داده ، قراره گرمترین روزهای سال را تجربه کنیم ، وقت آمدن با خودت کمی دلخوشی و اندکی نسیم بیار، ....

با هم....

ما می باریم

هر دو باهم

بیاد هم،

تو در آسمان و من

در زمین

باهم بر سبزه زارها جاری می شویم

باهم از رودها می گذریم

باهم

جاده ها را طی می کنیم و

از ساحل می گذریم و

به تماشای کویر می نشینیم

تو

با چشمان من و من

در نگاه تو....

خوابزده

دوباره شب ربوده خوابم را

خیال خسته برده تابم را

دوباره تا سحر گلایه کنم

ز ماه پرسم آن حسابم را

دوباره تیره گشته پنجره ها

شب سیاه و بغض حنجره ها

دوباره ناله می درد دل شب

توهمی درون منظره ها.....

التماس آگاهی....

شعار ها بلند و

شعور ها کوتاهند

جز این بود

وضعیت مملکت و ملت

فلاکت نبود ....

پ.ن: قرن ها گذشت و صدای آزادی خواهی بجایی نرسید، همچنان خفقان است و همچنان کثافت سیاست و همچنان ظلم و همچنان حماقت و همچنان جهالت و همچنان خرافات وووووو

نوازش نسیم....

آسمان صاف و دل آرام و زمین بی خواب است

ماه در خواب و زمان شاد وجهان بی تاب است

عشق در سینه به خاموشی ققنوس نشست

بغض رفته، به دلم شوق نگاهی ناب است

روز بر پنجره تابیده مرا می خواند

نغمه خوان سحرم ، رهرو هر مهتاب است

زندگی کرکره بالا زده آغاز شود

چشم ها در پی دلداده ی خود بر قاب است

باز امید به جان رخنه نموده است بیا

یاد تو سبز شده خانه ی دل در تاب است....

پ.ن: لطف باران، عطر گل، بوی چمن، نغمه می خواند چکاوک های عاشق ، عشق جاری گشته بر روی زمین، صبح زیبا پا گرفت ، پر شد از نور امید، .....

...

آنچنان محو تماشای تو گشتم با دل

نه جهان دیدم و نه

آنچه در این

غوغا بود....

رایحه گل....

دلت با گل

کمی سنبل

و قدری شبنم و

هم عطر نرگس ها

نسب دارد

دلت با موج

ترنم های بارانی

کنار ساحل و دریا

و شاید آسمان هم

نسبتی دارد

تو خوبی

خوب

که می دانم

تو با باران همرازی

بهار از سوی تو آید

تو عطر یاسمن داری

خیال خوب رویایی

تو خود عشقی

تو راز غنچه می دانی.....

پل....

خدا کند به دلم، از دلت پلی باشد

میان فاصله ها، قاصدک، گلی باشد

خدا کند که دمی ، بی خیال من نشوی

به لحظه های تو عطر تفالی باشد

به فال نیک بگیری تمام شعرم را

خدا کند که به هجرت تنزلی باشد

خدا کند که خدایم، ترا نگهدارد

به من رسد دو نگاهت، تخیلی باشد

به جانب ام برسی ، تا که در بغل گیرم

غبار راه عبور ات، تجملی باشد

خدا کند که در این روزهای تنهایی

به دست های من از دست تو پلی باشد ..

دل دریایی

دل به دریا بزنی، فاصله ها می میرند
رو به صحرا بنهی، ولوله ها می میرند

برگ سبزی بشوی، بر سر دیوار دلم
باد ها غره شوند، زلزله ها می میرند

موج آرام شوی، رام شود ساحل غم
از خیالم بگذر ، حوصله ها می میرند

دور گردی ز دلم، غصه بجایت آید
در فراق تو ، همه ، نافله ها می میرند

کوچه ی خلوت دل، پر شده از خاطره ات
تو نباشی گل من ، قافله ها می میرند

چشم های تو مرا، نقش امیدی بخشند
با نگاهت همه ی ، غائله ها می میرند

دل به دریا زده ام، باز ببینم رویت
دل به دریا بزنی فاصله ها می میرند ....

پ.ن: اگر کسی خطاهایت را شنید و ترا سرزنش نکرد و از شادی هایت شاد شد و به حرف دلت بی هیچ قضاوت و پیش داوری، فقط و فقط صادقانه گوش داد ، بدان که دوست واقعی ست....می گویند رفیق، دوست روزهای رنج توست و دوست، رفیق خوشی هایت ، دوستان زیادند و رفیقان نایاب ، خوشا آنکه رفیق خوب دارد !!!!....

درد معده یا ....

داشتم در اینترنت مقاله ای را مرور می کردم که چشمم به عنوان پستی درباره معده درد عصبی خورد ،

معده درد ، چه خیال باطلی داشتم ، سالها فکر می کردم تمام آن ناراحتی ها که در انتهای هر سفر پیش می آمد ، تمام آن عجله کردن های برای برگشت از سفر ، همگی بخاطر معده دردش بود ، ساده بودم یا شاید بهتر است بگویم به طرز احمقانه ای ساده بودم , شابد هم سادگی نبود ، بلکه باور بود ، باورش داشتم ، و هیچ فکر نمی کردم دروغی بین ما باشد ، طی سال ها زندگی مشترک صادقانه باورش داشتم ، غیر این هرگز به ذهنم خطور نمی کرد ، ....

سالها بعد وقتی فاصله ها شکل گرفت و فرصت اندیشیدن یافتم ، کم کم با مرور خاطرات از خودم و این همه صداقت و سادگی ام خجالت کشیدم ، چقدر احمق بودم که باورش داشتم و چقدر بی معرفت بود که از سادگی من اینطور سوئ استفاده می کرد ، .....

اما حالا ازش ممنونم، ممنونم که یاد داد هر کسی لایق اعتماد نیست ، اگرچه این تجربه برایم گران تمام شد ، خیلی گران ....

نمی دانم چرا بعداز این همه سال دوباره این خاطرات به ذهنم آمد ، .....نوشتم تا رهایش کنم، مثل همیشه .....به خودم می گویم بی خیال ....گذشته ها گذشته ....بی خیال ....

باران .....

باران که می بارد خیال تو

پر می شود در باغ افکارم

عطر دل انگیز نگاه تو

جاری شود بر جان بیمارم

آسوده و آرام می خوانم

آواز پر سوز نگاهت را

بر سینه ام جاری شود آهی

ترسم نبینم روی ماهت را

هرگز نشد وفق مراد ما

تقدیر نافرجام این دنیا

در دوریت در پیله خاموشم

با خاطراتت دلخوشم جانا

صبح ۱۳ تیر ...که آسمان با صدای باران و رعد و برق بیدار باش داد

تور انزلی .....

دوست داشتی، همه چیزهای خوب را، هر چیزی که عطر و بوی عشق و طبیعت را داشت، عین خودم ،

گل ها را ,، پرنده ها را ، آسمان صاف و ابری را، دریا را ، عشق را و مرا ، ...

خیلی دوست داشتی، خوب می فهمیدم، هم خوشحال بودم و هم نگران، لحظه لحظه هایت پر بود از خیال ، درست مثل دل دیوانه خیالاتی من ،

دیروز با دوستان قدیمی دوران راهنمایی و دبیرستان ، که از بعضی هاشون مدتها بود خبری نداشتم و یکی دونفرشان را بیش از ۳۰ سال بود ندیده بودم ، طی یک برنامه ریزی یهویی و بواسطه ی نازی، رفتیم انزلی ، یک سفر یک روزه پر از موزیک و بزن و بخند و رقص، از ۷ صبح تا ۱ بامداد که خسته برگشتیم خانه ، خیلی خوش گذشت ، خیلی خندیدیم ، چقدر حرف و شوق و ذوق زدگی بود، من هم پا به پای همه خندیدم ، گاه حتی از ته دل خندیدم....

اما وقتی چشمم به خانه های رنگی کنار رودخانه افتاد ، یا لحظه ایی که چشم در چشم دریایی آرام و متفکر شدم ، یا زمانی که آفتاب ظهر از روی صفحه های زرد رنگ تابلوی فشار قوی منطقه به چشمانم زد ....وووو

نشد یادت نکنم، نشد به تو فکر نکنم ، نشد دلتنگ نشوم،

از دلم گذشتی ، خاطره ات زنده بود و تازه ، انگار که همانجا بودی درست روبرویم و باز حرف می زدی و من نگاهت می کردم ،

نه نشد، نخواهد شد که خودم را به بیراه بزنم ،

تا آنجایی دوام آوردم که خواننده ی دیجی کشتی تفریحی، شروع کرد آهنگ بی احساس شادمهر را خواند،...کم آوردم ،شکستم ، تو و خاطراتت شکستم دادند ، .دیگه نتونستم جلوی اشکم را بگیرم ، دیگه نشد ، فقط صورتم را برگرداندم سمت دریا تا کسی متوجه نشود ،....

آخه بی انصاف، تو این شهر را هم آلوده ی خاطراتت کردی ، مگر می شود این خاطرات را، نادیده گرفت؟!

عزیز جان....

خبر آمدنت زیباترین اخبار دنیاست

تو می آیی تا

جان دوباره یابم

و شکوفه های امید در دلم

زنده شوند

تو می آیی تا

غبار آینه دلم را بتکانی

و خنده را

از چشمان خندانت

به لب هایم ببخشی

تو نور امید زندگی ام هستی

که گاه گاهی دورتر از دلم

سوسو می زنی

نمی دانم اینبار چند روز

خانه ی دلم را منور خواهی کرد

ولی

لحظه لحظه هایش را پاس می دارم.....

پ.ن: تو نمی دانی اما، این روزها امید دیدن دوباره ات تنها دلیل زندگی ست

چه می شد اگر....

چه می شد اگر

دوباره مهمان نگاهت می شدم

و از آینه چشمانت

ماه را تماشا می کردم؟!

چه می شد اگر

باز هم از جاده سرسبز عشق

گذر می کردیم و

ترنم بهار را می نواختیم

چه می شد اگر

نامم را

به مهر می خواندی و من

به جانمی

پاسخ می دادم.....

پ.ن: دوسه روزی ست هوا دوباره عطر پاییز دارد و عاشقانه های پاییز را ....

تیر نشسته بر دل....

دست در دست باد

در گندم زار خیال گیسوانت

بهار را بدرقه کردم

و در انتظار فصل دیدارت

تابستان را

پذیرا می شوم

از گذر این روزها چه باک

وقتی هر ثانیه اش را

به یاد تو آراسته ام

تو

همان تیر نشسته بر دلی

که زخمش نیز

نوش است....

دوست نوشت :

چه خوشست نفس کشیدن به هوای دشت و صحرا ...
که تو خود کویر جانی ، به خیال خلوت ما ...