می گذرد.....

شک نکن

می گذرد خاطرم از خاطر تو

بی منم

زندگی ات شاد شود

بی حضور دل من نیز دلت

خنده کند

بر سر خاکم اگر

راه دلت کج شد و رفت

باز هم خاطره ام را

بتکان

باز با خنده به چشمت جاری

یاد کن یاد فراموشم را

شک نکن

خاطرم از خاطر تو

خواهد رفت .....

بوی بهار ....

روز در حنجره اش، عقده ی بادی دارد

همه آفاق جهان ، شور زیادی دارد

آسمان منتظر و چشم به دیدار افق

ماه من در دل خود ، آه نهادی دارد

عطر باران بهاری، به دل خاک دمید

فصل سرمازده حالا، چه مرادی دارد ؟

نفس آخر فصل است بیا ، خنده بیار

که جهانم غم بیهوده، کسادی دارد

مژده ام ده که نشاطی به دلم می آید

نفسم تنگ شده ، دل غم حادی دارد

مثل این فصل رسیدم به ته خط ، بیا

عمر کوتاه مرا فرصت زادی دارد ؟!

اجل ام پشت در و من به درون رویا

تا کجا سیر کنم ، مهلت یادی دارد؟

یاد خوبت گل من تا ته دنیا با ماست

یاد کن ، یاد مرا ، دل که عنادی دارد....

تبریک..

همان ولنتاین خودمان ❤️

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌ است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانسته اند. فلسفه بزرگداشت این روز به عنوان “روز عشق” به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هر یک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول “روز اورمزد”، روز دوم، روز بهمن معنی “سلامت، اندیشه” که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی “بهترین راستی و پاکی” که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی “شاهی و فرمانروایی آرمانی” که خاص خداوند است و روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.

شوخی دنیا....

بیا تصور کنیم

دنیا شوخی اش گرفته

وگرنه این حجم از تلخی

نمی تواند جدی باشد

می تواند؟!

پ.ن: اینکه کجای این دنیا بدنیا آمده باشی، در چه مکان و زمان و موقعیتی, هیچکدام دست ما نیست ، درست ، اما اینکه نتوانی آنطور که دوست داری زندکی کنی ، واقعا ظالمانه است و ما چقدر مظلومیم!!!!

عذابی نوش...‌

اینکه لبخند قشنگت به دلم می ماند

خاطرات تو همه خاطر جان ، می راند

اینکه دنیا همه در دیده تو پنهان است

حد این خواستنم ، ان دو نگاهت داند

اینکه هر روز مرور تو نکو تر باشد

لحظه ها یاد تو را جانب دل تاباند

اینکه هر زمزمه در خلوت خاموش دلم

یادگاری ز خیال خوش تو خواباند

اینکه دنیای من خانه خراب خسته

همه در دایره عشق تو معنی داند

همه ی دار و ندار من و دنیای منی

لذتی نیست بجز آنچه عذابش ماند .....

یاد....

درون جان

تو جا

داری

میان لحظه ها

یادی

چه زیبا خنده می آری

به لب هایم

به لبخندی

تو با چشمان من

آیی

چو رویایی

تو چون خوابی......

یادت ، یادآور شادی های فراموش شده ی این روزهاست

حکایت عشق

آی عشق

چه حکایت دور و درازی داری تو

تو را

هزاران سال است که

هزاران زبان

به هزاران شکل

می ستایند و تو

همچنان

می کشی و زنده می کنی

و همچنان عزیزی

و همچنان ستودنی.....

تنهایی

چو خورشیدی طلوع کردم سر بام

جهان را زیرو رو کردم به صد جام

به عشقت با هزاران غم به جنگم

تو را من جستجو کردم ز هر نام

عزیز جانم که می آید دوست دارم خانه نشین باشم، او برود دور بزند و برگردد و من تا آمدنش بشورم و بسابم و بپزم، لذت دارد داشتن کسی که غروب ها به انتظارش بنشینی و با آمدنش نور امید به خانه دلت بتابد ،کسی که وقتی سرکاری منتظر برگشتنت باشد و به عشق او ساعت ها را سپری کنی ،

عزیز جانم که می آید دلم به سفر نیست مگر کنار او ،که همسفر خوبی ست ، خوبتر از هر خوبی،

اینبار رفتنش به درازا کشید، و سعادتی شد تا کنارهم بیش از ۵۰۰۰ کیلومتر را در جاده ها سر کنیم ، مسیر هایی را برویم و بیاییم و خاطرات قشنگی را رقم بزنیم ، جاده ها حتی اگر تکراری باشند ، باز می شود حرف های تازه زد ، نگاه های تازه کرد و خاطرات تازه ساخت .

ما باهم از پاییز رد شدیم و به زمستان رسیدیم ، قرار نبود اینقدر بماند اما قسمت بود که بماند ، و تمام کارهای نصفه نیمه را سروسامان دهد، حالا او بزودی راهی کشوری غریب می شود و من نیز بزودی راهی جاده ی دیگری خواهم شد و به کنار خلیج پرواز خواهم کرد ، هر کداممان در تنهایی و غربت خواهیم بود ، دور از هم اما بیاد هم ،

عزیز جانم خانه نشین این قلب بیمار است و اوست که عزیز جان مادر است ....

بی خود نیست که "لارس اسوندسن" در کتاب " فلسفه تنهایی " می گوید:

اولین چیزی که در خلقت، باب طبع خدا نبود ، تنهایی آدم بود ، برای همین حوا را خلق، خدا گفت : مگر می شود ، آدم تنها بماند!

ولنتاین❤️

عشق و دوستی،❤️

سر چشمه تمام زیبایی هاست❤️

امروز ❤️

بنام عشق رقم خورده❤️

بنام دوستی های ناب❤️

رفاقت های خالصانه❤️

صمیمیت های صادقانه❤️

بنام نامی عشق ❤️

حتی اگر تنهایی❤️

دلت را پر از عشق کن❤️

و روز را به عشق عزیزانت شروع کن❤️

به نام عاشقترین عاشقان دنیا❤️

روزتان عاشقانه باد.....❤️❤️❤️❤️

آهنگ وب تقدیم همه عاشقان

تکرار

تلخترین قسمت ماجرا

آنجاست که

تکرار را تکرار می کنیم

تجربه های تکراری

راه های تکراری ،

خطاهای تکراری ،

تکرارهای تکراری،

آدم های تکراری ....

workaway

بی شک سفر یکی از بهترین کارهایی ست که آدمی همواره به دلایل مختلف انجام داده است ،

اون قدیم قدیما شاید بیشتر برای تامین غذا و امنیت جان سفر اجباری بوده اما حالا انواع سفر ها را به اختیار داریم اعم از کاری و تجاری و تحصیل و زیارتی و سیاحتی و در نهایت سفر آخرت که البته اجباریه!

این روز ها هم که متاسفانه آمار مهاجرت از مملکت بالا رفته ، سفر موضوعی بسیار مهم و دغدغه برانگیز شده است .

از ما که گذشت، اما امیدوارم اگر کسی مجبور به مهاجرت می شود ، سفری خوب را تجربه کند .

اما ازاین ها که بگذریم امروز خیلی اتفاقی در سایت "ویرگول" با پیچ خانم " میترا دانشور" آشنا شدم که تجربه های جالبی

از سفرهای خود را شرح داده و

به موضوع خاصی اشاره کرده که قبلا درموردش شنیده بودم اما سایتش را نمی شناختم .

ایشان در یک پست مفصل به معرفی این سایت اشاره کرده ،

از این رو برای کسانی که در درجه اول قصد سفر دارند،

درآمد خاصی ندارند اما می توانند هزینه حمل و نقل خود را بپردازند ،

حداقل با یک زبان خارجی آشنایی دارند (ترجیحا انگلیسی ) توصیه می کنم

به اینجا سری بزنند. ....

روابط از دست رفته....جوهن هری

کتاب بسیار روان و راحت ، علل افسردگی را بررسی می کند و راهکار هایی غیر از مواد شیمیایی را معرفی و تحلیل می نماید ، خواندنش را خصوصا به آدم های تنها شدیدا پیشنهاد می کنم......

در بخش از کتاب مبحثی دارد مبنی بر " شادی همدلانه " که تمرینی ذهنی ست جهت رفع حسادت ها و بغض ها و غطبه خوردن ها .....اینکه هر روز چند دقیقه با خودت خلوت کنی و چشم ببندی و به ترتیب اولویت کسانی فکر کنی ، از عزیزترین ها تا دشمن ترین آدمهای زندگیتان و تک تک هر کدام را در یک موقیعت خوب و شاد تصور کنید و سعی کنید از خوشحالی آنها خوشحال شوید ، برای خودتان دلایلی خوب برای شاد شدن از شادی آنها (حتی دشمنانتان و آنهایی که دوستشان ندارید ) بتراشید ، این تمرین ممکن است در دوهفته اول بسیار مسخره و بیهوده بنظر برسد اما با تکرار و تداوم در یک زمان خاص از روز نتایج بسیار عالی خواهد داشت ،

پ.ن: غبطه خوردن به شرایط زندگی دیگران در کل بد نیست ، چرا که انگیزه رقابت را در آدمها زنده می کند اما اینکه غبطه خوردن به حسادت و کینه طوزی منجر شود و حس کینه را در دل پرورش دهد بی شک به مرور زمان منجر به علایم افسردگی خواهد شد و انواع بیماری ها را بدنبال خواهد داشت ، دل را باید خالی از هر کینه و مملو از عشق و مهربانی کرد آنگاه است که زندگی زیبایی های خود را به نمایش می گذارد....

شادی همدلانه

بجای غبطه خوردن

مهر و قهر....

نقد جان می دهم و نسیه ز جامت دارم

شهد لب می خرم و تلخی کامت دارم

*

شب و روزم شده تکثیر دعا بهر دلت

منت از دل بکشم ، قهر کلامت دارم

*

در پناه تو به امنیت جان غبطه خورم

بی پناه از تو ام و وحشت مامت دارم

*

شادمانی بکنم گر تو به خوابم آیی

روزها خنده به لب، گریه به شامت دارم

*

با نسیم سحر از کوی دلت می گذرم

عطر افشانم و در دل همه نامت دارم

*

خلوتت را نخراشم که دل آسوده شوی

کنج عزلت بگزیدم که مدامت دارم

*

با خیال تو به هرگوشه سفرها دارم

در کلامم همه گفتار و پیامت دارم

*

یوسف ام گشته نگاه گذرایت بر من

چون زلیخا شده ام حلقه ی دامت درم

*

چشم مست تو نباشد ، چه کنم دنیا را

از همه عالم جان ، حسن مرامت دارم......

روزی ....

مرگ من ، در روزگاری می رسد

دور یا نزدیک ، بهاری می رسد

*

خستگی ها از تن من می رهد

چشمه سار سایه داری می رسد

*

دیگران فارغ ز احوال دلم

غافل و عاقل به کاری می رسد

*

از غم دوری من شاید دمی

اشک و اندوه و غباری می رسد

*

شایدم هر گز نفهمی مرده ام

مرگ گاهی بی شعاری می رسد

*

روز و شب ها در مداری پایدار

زندگی بی غمگساری می رسد

*

غصه و شادی به دل ها می دمد

حال و احوال ، نزاری می رسد

*

بی خبر می مانم از احوال تو

روز مرگم در خماری می رسد

*

کیست داند حال دنیای دگر؟

بی گمان نوبت به زاری می رسد

*

هر چه کردم ، باز می بینم دمی

یک به یک در انتظاری می رسد

*

خوب یا بد، حاصلش را آن زمان

باز یابم ، پرده داری می رسد

*

از من اینجا ، در جهان بی وفا

نام نیک و بد ، به یاری می رسد

*

گر به نیکی یاد کردی زنده ام

ورنه ایام گذاری می رسد

*

گر شکستم قلب پر مهر ترا

وای بر من ، چون شراری می رسد

*

در نهایت سحر و راز مرگ هم

بی تمنا و حصاری می رسد....

درمان ها....

در بخشی از کتاب [روابط ازدست رفته] نوشته [جوهن هری] که درحال مطالعه اش هستم داستان جالبی را از کشاورزان الجزیزه بیان می کند که جالب است

گویا سالها پیش پروفسوری برای تحقیقات روی بیماری افسردگی به الجزیره و میان کشاورزانی می رود که در منطقه ای کار می کنند که قبلا توسط آمریکایی ها مین گذاری شده بوده هر از گاهی بطور اتفاقی مینی منفجر می شود ، کشاورزان چندان با علم و بیمارها آشنا نیستند و دکتر پس ازکلی توضیح درباره بیماری افسردگی ، می شنود که بین کشاورزان یکی روی مین رفته و یک پایش را از دست داده و بعد از این حادثه مدت ها خانه نشین بوده و با کسی حرف نمی زده ، دکتر بخیال اینکه کیس مورد نظرش را یافته به دوستانش پیشنهاد می کند که دارویی شیمیایی که ضد افسردگی ست و همراه خود دارد را به او برسانند ،

اما کشاورزان لبخند می زنند و می گویند : لازم نیست اقای دکتر ما خودمان داروی ضد افسردگی او را پیدا کردیم

دکتر با تعجب می پرسد یعنی چه؟

جواب می دهند: داروی درد ایشان گاو بود ، همه ما پس از مشورت باهم به این نتیجه رسیدیم که دوست مان بخاطر عدم توانایی کار در مزرعه ناراحت و غمگین است پس پولهایمان را جمع کردیم و برایش یک گاو خریدیم ، اینطوری هم سرش گرم شد و از ناامیدی و پوچی درآمد و هم شیرمان تامین می شد !!!!.....

پ.ن: گاه درمان درد ها نه به علم است و نه پیشرفت و نه مواد شیمیایی بلکه صرفا مهربانی و همدلی دوستانه لازم است، همینقدر ساده و همین اندازه دست یافتنی ،،....

امید....

زجر هم می رود ،

اندوه به سر می آید

ابر شادی به سر

سفره ی دل

می بارد

گر به عمرم برسد

فرصت این شادی ها

خنده بر لب بنشانم ،

به دلت

آزادی

ورنه در روز نشاطت گاهی

یاد کن از دل و جان

در یادی

....

اندوه....

اندوه را چگونه باید نوشت ، چگونه باید سرود ، به چه رنگی به تصویرش کشید تا دل هیچ کودکی نلرزد و هیچ بزرگسالی افسرده نشود ،

چگونه می توان در این روزهای پر اندوه ، از کنار غصه ها بی تفاوت رد شد و نیاندیشید که مرگ چه بی خبر می آید ، که عافیت ماندگار نیست، چه جهان چقدر سست و بی بنیاد است ،که زمان چه بی رحم و شقی ست

این همه پیشرفت به کجای کار آدمی می آید وقتی بلایا در چشم بر هم زدنی ویران می کنند، تمام هر آنچه که شاید حاصل پیشرفت است ، حاصل تکنولوژی ، تمام جاه و جلال ها و تمام آبادانی های بدست آمده از علم و دانش و دست رنج بشر را، در ثانیه ای ویران می کند ،

چندین هزار ساعت کار و تلاش آدمی به چند ثانیه ای به باد می رود ،آن هم نه در تابستان که می توان از آسمان سقفی ساخت و بی خانه هم سر کرد ،

چگونه می توان به زمین ، حالی کرد که زمستان زمان خوبی برای این قدرت نمایی ها نیست، گرمای خانه ها را به تاراج بردن ، آن هم در میانه زمستان نشانه عدالت نیست ، آیا می توان گفت طبیعت عادل نیست، طبیعت منصف نیست ، طبیعت مهربان نیست ؟! همین طبیعت که نان و اب مان می دهد و ذره ذره هایش را می ستاییم ....

یا باید یقه ی انسان ها را گرفت ، همان ها که برای رسیدن به پول هر بنایی را مهر تایید می زنند و حساب نشده و حتی گاها حساب شده ، فاجعه ساز می گردند؟!

همانها که مسیولیت میپذیرند بی آنکه تخصصی داشته باشند و از تجربیات درس بگیرند و یا اصلا اهل تفکر باشند؟! ...

حالا ویرانی های که مملو از سرما هستند ، پناه بی پناهان مرد وزنی شده که تا چند ثانیه قبل خوش خوشانشان بود و شاید هزاران برنامه برای فردا و فردا های خود داشتند ،

این تکرار ها که هرسال به شکلی ، در گوشه ای از این کره ی خاکی شگفت زده و بهت زده و غمگینمان می کند ، آیا تمامی دارند ؟

مگر همین چند سال پیش نبود که سیلی آمد و بهار را سیاه پوش عزیزانمان شدیم ، یا ان یکی که کرمانشاه را ویران ساخت که می گویند هنوز زخمش تازه است و سروسامانی نگرفته اند ، یا ان یکی ، چند سال پیش بود که روستاهای اردبیل با خاک یکسان شدند، و اما در دی ماه نحسی که همواره ابستن وقایع تلخ این سرزمین است، روزی عزادار بم شدیم ،روزی دیگر دلمان از آتش پلاسکو سوخت و روزی دگر در دریایی از غم سانچی غرق شدیم و واپسین روزی در عزای ۱۷۶ انسان بی گناه پرواز اوکراین سیاهپوش گشتیم......

مگر دل های ما کنار دل هموطن های آبادانی زیر مصیبت آوار ، له نشد؟

با این همه باز زنده ایم و نفس می کشیم و گاه نیز می خندیم .....راستی ما چه ملتی هستیم ، چگونه توانسته ایم این همه مصیبت ها را شاهد باشیم و دم نزنیم....

برای اهالی خوی چه بنویسم ، چه دارم که بنویسم ،

چه دارم که بگویم ،جز این که اندوه را با قطره های اشک طهارت بخشم و البته میدانم این هیچ دردی از دردشان نخواهد کاست !!!! ......

پ.ن: جالب است که میانه این همه اندوه ، ریاست اداره پیامک داده شرکت در جشن فردا اجباریست....زهی خیال باطل....

سوز سرما.....

در بهشتی که ندارد اثر از چشمانت

من جهنم بروم ، تا که بسوزد جانم.....

پ.ن: برگ ها از سوز سرما سرخ شده اند اما گل به شوق کدام عشق عاشقانه می شکفد ، نمی دانم.....

بن بست .....

دل به دل راه ندارد که دل من تنهاست

خانه بنیاد ندارد که دلت بی پرواست

کوچه خالی شده از یاد خیالات غریب

کوچه فریاد ندارد که غریبی آنجاست

هر فغانی که شنیدی غم تنهایی بود

جانم آرام ندارد که جهانت بی ماست

عشق تنها به نشانی نرود از دل ها

خاطرم یاد ندارد که تهی از رویاست

باز خاموش و غریبم، لب این پنجره ها

حس لبخند ندارم که دلم بی غوغاست

از دلآزاری تو سخت غمینم یارا

دل من تاب ندارد که فغانم پیداست

با رقیبان بنشین ، ختم نما فاتحه را

یادتو بردل دیوانه ی من عین خطاست

گرچه گفتم که فراموش کنم یاد ترا

یاد تو چاره ندارد که درونم دعواست

هر زمان خاطر آسوده به دنیا دادی

خاطرت باد که آرام دلم بی فرداست......

آرمان شهر....

تا به جایی برسانم که خدایی باشد

عشق بی رنگ و ریا ، رسم وفایی باشد

دست در دست هم و رهرو باران نم نم

شانه در شانه ی هم ، جاه و جلایی باشد

خنده بر لب ، دل ما شاد و بسی بی پروا

آسمان صاف و کماندار و صفایی باشد

گفتگوها همه پر مهر و پر از شیدایی

نغمه خوان دل ما ، نغمه ی نایی باشد

بی خبر از غم ایام و بدور از جنجال

فارغ از حادثه ها ، دل به ثنایی باشد

قلب عالم به صحت ، خانه ی آباد جهان

قلب ما نیز پراز شور و نوایی باشد

در چنین عالم زیبا ، چه غم از تنهایی

تا به جایی برسانم که رهایی باشد .....

جانستان کابلستان......رضا امیر خانی

به نوعی سفرنامه ای ست از شرح سفر نویسنده به افغانستان، به همراه همسر و فرزندش در سال 88 ، حوالی حوادث انتخابات 88 هم در ایران و هم افغانستان ، نویسنده در اوایل کتاب سعی دارد تاکید کند که اصلا سیاسی نیست ، اما تا انتهایی کتاب از سطر سطر نوشته ها و تشریحات رنگ و طمع سیاست فوران می کند ، گریزهای گاه و پر گاهش به طالبان و آمریکا و کرزه وووو همه و همه بوی سیاست می دهند اگرچه دغدغه های فرهنگی ایشان هم مشهود است، شاهد زنده ای هستند بر حوادث انتخابات همان سال 88 در افغانستان و مروری دارند به فرهنگ افغانی ،....

در کل ارزش حداقل یکبار خواندن را دارد اگرچه من صوتیش را گوش دادم ، خصوصا اوایل کتاب که کمتر وارد مسایل سیاسی می شوند دلچسب تر است ...

حیرانی آدمی

بر دستان پر غبار زندگی

چو تخته سنگی مغموم

سرگشته از طوفان های روزگار

سرگردان از رهگذران

در اندیشه ی افسوس ها و کاش ها

دایم به یک سویی می خزیم

گاه در اندیشه چشمه ای زلالیم و گاه

به قله های دماوند می اندیشیم

گاه اما

ماندگاری بر زمین سرد را

پذیراییم

ما سرگردان وحیرانیم

گم شده در آرزوهای به گل نشسته

و افسون جادوی جاهلان.....

طالب رویا....

دست و دلباز ترین عاشق دنیا شده ام

همدل و همره تو ، جانب صحرا شده ام

زده ام فال به امید نگاهت همه شب

فال نیکو شده ، بختی به ثریا شده ام

من که تابم نرود اخم به ابرو فکنی

چشم بستم به دی و عاشق شیدا شده ام

خط بطلان زده ام بر همه احوال غریب

خنده بر لب بنشان، طالب رویا شده ام

دوره کن قلب مرا ، دور شود دست رقیب

جز تو از خلق و خیالات دگر ، وا شده ام

غیر تو کیست بداند غم و اندوه دلم

غیر من راه مده ، در دل تو جا شده ام

صبح زیبا....

......

دل ز ما بربود حسن دلربا

چابک و صیاد و برباینده باد

مرغ جانم گر نپرد سوی عشق

پر و بال مرغ جان برکنده باد

عشق گریان بیندم خندان شود

ای جهان از خنده‌اش پرخنده باد

سنگ‌ها از شرم لعلش آب شد

شرم‌ها از شرم او شرمنده باد

من خموشم میوه نطق مرا

می بپالاید که پالاینده باد

غزل 827 مولانا

پ.ن: وقتی باد با ابر ها تبانی می کند ، درآسمان ، طوفانی به پا می شود و رخساره خورشید اینچنین گلگون می گردد ....

هرکو نگرم، رد ترا می بینم

در جان و دلم یاد ترا می بینم

آواز خوش و نغمه صبحی، یارا

در دیده ترا ، باده ترا می بینم

فالی زده ام از رخ زیبای تو باز

در بیت و غزل مدح ترا می بینم .....

زخم....

نه تنها کینه ای نیستم

بلکه متاسفانه خیلی زود

تمام بدی ها و بد ها را

فراموش می کنم

و زود می بخشم

ولی باید یاد بگیرم

روی بعضی زخم ها را

هر از گاهی

نمک بپاشم

تا فراموش نشوند

تا تکرار نشوند

تا دوباره زخم نزنند....

تو چیستی، کیستی....

به شعر می مانی

سرود آزادی

به سبزی جنگل

لطافت بآغی

زلال چون چشمه

روان چون رودی

چو اشک شبنم ها،

چو عطر بارانی

تو چیستی جانا

تو کیستیرک تصویرابزارک تصویر

سرگذشت ندیمه....مارگارت اتوود

وقتی قدرت بسیار متمرکز گردد، هرکس وسوسه خواهد شد که بخشی، هر چند کوچک از آن را به خود اختصاص دهد....

آیا می‌داند که من این‌جا هستم، زنده‌ام، به او فکر می‌کنم؟ مجبورم همین‌طور فکر کنم. آدمِ در تنگنا مجبور است هر چیز امیدوارکننده‌ای را باور کند. دیگر به ارتباط ذهنی عقیده دارم، ارتعاشات اثیری و این جور خزعبلات. پیش از این هرگز چنین چیزهایی را باور نداشتم......

پ.ن: کتابی مملو از تلخی ها، وحشتناک ترین اتفاقاتی که می تواند برای یک زن، مادر و همسر و به تبع آن برای یک جامعه و فرهنگ بیافتد که حاصل یک عقیده ی پوچ ، دین یا آیینی باشد ، افراط و تفریطی غیر قابل درک و تحمل ، پر از درد و اندوه، اندوه اسارت، بردگی و البته بردگی جنسی ...

پدرم ،قامت رعنای ترا بوسیدم...

.

پدرم , گونه و دستان تو را بوسیدم

توی خوابم , نم چشمان تو را بوسیدم

آنقدر تنگ شد این دل به نگاه سبزت

در خیالم تن بی جان تو را بوسیدم....

۱۳/۱۱/۱۴۰۱

روز پدر بر همه پدران مبارک باد، حتی پدران آسمانی که یادشان در دلمان زنده است

ادامه نوشته

یادش بخیر

روزگار شیرینی بود وقتی

تو با دستان پر

از راه می رسیدی و لبخند را در خانه پخش می کردی

گره از ابروان خسته ی مادر وا می شد و بچه ها

هرکدام برای خود شیرینی

به شکل خاص به استقبالت می آمدند

یکی کتت را می گرفت

دیگری. پاکت های پر میوه و تنقلات را

یکی برایت پشتی می گذاشت و دیگری به آغوشت می خزید

سهم من ته تغاری آغوش گرمت بود و نوازش دستان مهربانت

و گاه نیز پیاله ای پر از دانه های سرخ انار که به عشق تو

دانه دانه کرده بودم

روزگار خوبی بود

خانه هایمان کوچک اما دل هایمان بزرگ بود

و صدای خنده تا ته کوچه می رفت

به لطف تو تلویزیون داشتیم و خانه ی ما

محل تجمع همسایه ها بود

یادش بخیر آن دورهمی ها و خوشی ها

که باتو رفتند

تو مخزن مهر بودی و جاذب خوشبختی

بعداز تو هیچ خوشی ، رنگ خوشبختی نگرفت

و هیچ لبخندی تکثیر نشد

تو که رفتی

خنده بر لبانمان خشکید و

شادی

آرام آرام به تاراج رفت

حالا خاطره هایت

دلگرمی روزهای سرد روزگار است.....

بی احترامی یا دزدی.....

طبق تعریف اینجا:

« قانون کپی رایت اهمیت زیادی دارد. منظور از اهمیت دادن به کپی ‌رایت این است که برای یک اثر، تلاش و خلاقیت پدیدآورنده آن و زمانی که برای خلق آن اثر گذاشته شده است، احترام قائل شویم....»

پ.ن: و متاسفانه گاها بطور اتفاقی می بینم که دلنوشته هایم بی آنکه منبع ذکر شوند یا اشاره ای به نام شوند ، مورد استفاده قرارگرفتند، به عنوان یک پست یا یک کامنت وووو

تنها برداشتم این است که احترام نشاندهنده شخصیت آدم هاست و قطعا بی احترامی عمدی ، نشان دهنده نامحترم بودن آن شخص یا در بدبینانه ترین حال دزد بودنشان است.....

دیوژن.....

بارها این غزل مولانا را (غزل شماره ۴۴۱) خوانده ام که با مطلع:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

شروع می شود و در آخرای شعر بیت معروفی دارد که می فرماید :

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست....

همیشه فکر میکردم منظورش از شیخ جناب شمس می باشد ولی خیلی اتفاقی متوجه شدم منظورش فیلسوفی ساده زیست بوده و در سالها پیش از میلاد می زیسته بنام دیوژن که در ویکی پدیا می توانید در موردش مطالعه کنید .بخشهایی از زندگی ایشان قابل تامل است .....

فلسفه کلبیون چیست؟

به وقت بیداری...

بانگی می آید

آن دور دورها خروسی می خواند

اما

صدای چکاوک هاست که بیدارم می کنند

از پشت همین پنجره

همین که به ایوان باز می شود

رو به باغچه

رو به آفتاب

رو به زندگی

بیا و ببین چه شوری به پا کرده اند

شور و نوایشان ، نوای زندگی ست

نوید آغاز

شوق دیدار دوباره ی آفتاب دارند

می بینی

زمان بر مدار خود می گذرد

بی حضور تو هم

بی هیچ تردیدی

چه می شد اگر

به قدر چکاوک ها،

صاف و صادق و رها بودیم.....

خوی را دریابیم ......

11بهمن 1401

تسنیم با انتشار ویدئویی نوشت: حال و روز زلزله‌زدگان خوی خوش نیست. ضعف خدمات‌رسانی و مدیریت در این منطقه، روزگار سختی را بر مردم تحمیل کرده است. غذای گرم به میزان کافی در بین زلزله‌زدگان توزیع نمی‌شود.‌

به گزارش همشهری آنلاین به نقل از تسنیم، زلزله‌ای با قدرت ۵.۹ ریشتر سه شب پیش شهرستان خوی در استان آذربایجان غربی را لرزاند که بر اثر این زلزله ۱۱۱۶ نفر مصدوم ‌و ۳ نفر جان باختند.

بعد از این زلزله بلافاصله مسئولان کشوری و استانی به منطقه رفتند و ضمن بررسی وضعیت مردم وعده دادند تا سریعاً اوضاع مردم به شرایط عادی برگردد و مشکلی نداشته باشند.

خبرنگار تسنیم برای بررسی آخرین اخبار زلزله‌زدگان به این منطقه رفت تا ضمن گفت‌وگو با مردم زلزله‌زده، از آخرین وضعیت ارائه خدمات به مردم این منطقه گزارشی تهیه کند که ‌متأسفانه ضعف خدمات‌رسانی و مدیریت در این منطقه، روزگار سختی را بر مردم تحمیل کرده است؛ از جمله اینکه غذای گرم به میزان کافی در بین زلزله‌زدگان توزیع نمی‌شود.‌

مردم از عدم مدیریت مناسب در توزیع اقلام امدادی از چادر تا غذا، کمبود نیروهای متخصص و مردمی در رأس کار و ‌پایین بودن سطح امدادرسانی‌ها گلایه داشتند و می‌گفتند ‌در اردوگاه‌های تعبیه شده با توجه به اینکه جمعیت زیاد است امکانات به میزان کافی در اختیار مردم نیست.

خبرنگار تسنیم از مردم در ارتباط با توزیع چادر و بسته‌های معیشتی ۷۲ ساعته سؤال کرد که مردم تأکید داشتند هلال احمر فقط بین مردم چادر توزیع کرد که آن هم عادلانه نبود و ‌مدیریت توزیع نداشتند؛ در برخی روستاها چند خانوار با هم در یک چادر روزهای سرد و برفی را گذران می‌کنند.

هوا در این شهرستان بسیار سرد و برفی است، اما آنچه که مردم را در این روز و شب‌ها رنج می‌دهد نبود وسایل گرمایشی ‌در چادرهاست ‌و ‌برخی مردم ‌حتی پتو هم تحویل نگرفته‌اند.

برخی می‌گویند هیچ‌گونه بسته معیشتی در اختیارمان نیست و ‌خیرین برای‌مان غذا و سایر مایحتاج را می‌آورند و این در حالی است که این بسته‌ها در اردوگاه‌ها تحویل مردم شده است.

منبع

چقدر جای همدلی ها و همدلان عزیز در این مصیبت خالی ست......

پ.ن: زلزله و مصیبت هایی چون این، درد ملی ست و هیچ انسانی به خودش اجازه نمی دهد بیخیال از کنار چنین مصیبتی بگذرد وگرنه باید به انسانیتش شک کرد. اما آنچه اینبار کمرنگ تر شده گستره فعالیتهای کمک رسانی به این مصیبت است که نشان از کاهش همدلی ، دلسردی مردم ، مشکلات و درگیری های زیاد زندگی و عدم حضور بزرگانی خاص که همیشه در این روزها جور بی کفایتی ها را یک تنه می کشیدن و جبران می کردند ......

منبع عکس

تو بخند.....

رو به رویم بنشین

مثل یک آینه در قامت گل

مثل یک چشمه روان،

همچو چشمی نگران

خاطرت مانده در این رهگذران

عطر تو کرده معطر دل و جان

باز لبخند بزن

شوق دیدار تو در جان من است

موسم خواب که نیست

فصل گل دادن مستانه توست

باز لبخند بزن

به دلم نور امیدی برسان

آه از دست تبرهای سیاه

آه از لاله گلگون به قفس

آه از ناله بیچاره ی دل

آه از دست قضا

باز لبخند بزن

خنده های تو به شب های سیاه

نور ها می پاشد

باز لبخند بزن

دل من در تب دیدار تو بس بی تاب است

تو فقط

باز بخند.....

پناه...

گاه باید از تلخی های روزگار

به فنجانی داغ و

قهوه ای تلخ

و پنجره ایی پناه برد

که به آسمان باز می شود

به سکوت

به افق ها

و در انتظار حال خوب

نشست

گاه از هجوم اندوه ها

تنها پناه مان

همین گوشه دنج دنیاست

همین کمینگاه آرامش......

پ.ن: بی تو هر ثانیه ، آهی بر پاست .......

زیبایی های کاکتوس ...

کی فکر می کرد خارخاری , گل بده !!!

همیشه فکر می کردم اون قرمزا ، یه جورایی گل این کاکتوسه ، نگو برا خودش گل زیباتری داشته، حسابی غافلگیرم کرد😍....

پ.ن: امروز از آن روزهایی بود که نزد ما کارمندان معمولا بنام روز سیاه معروفه ، روزی که از در و دیوارش تلخی و بد اقبالی می بارد ، از لحظه ی شروعش، انگار بداخلاقی موج می زد ، هوا سرد و بی مهر ، زمین خشک و بی تفاوت و آسمان هم اخمو، و من میان این همه آشفتگی خیال، هر چه تلاش می کردم که روز خوبی بسازم نمی شد که نمی شد اما عصر که به خانه رسیدم و در اتاقم، چشمم به این گل نازنین افتاد....

دروغ

آمدم ، رفتم از خیال خوشی

گم شدم در سرای خاموشی

خسته از های و هوی بازارت

در عجب مانده ام من از کارت

ناله ها سر کنی تو از شادی

غصه ها می کنی ، به فریادی

روز و شب در فریب مه رویان

شب همه همرهی تو با یاران

این همه رنگ و این همه تزور

باز هم شکوه ها کنی، تقدیر ؟

گر تو مجنون عالمی هستی

در پی چند یار بد مستی ؟

آنچه گفتی دروغ بود دروغ

رنگ و رویت شده بدون فروغ

بگذر از این خیال بی پروا

که شوی همره دل و همپا

راه ما از ریا جدا باشد

در درونم پر از خدا باشد

دل سپردم به آسمان خدا

گشته خالی دلم ز رنگ و ریا

.......

پ.ن:دلنوشته ای کاملا شخصی و بی هیچ مخاطب وبی ......

.....

بارت را می بندی و من

تمام شادمانی را

در کوله بارت

به یادگار می گذارم

و قاب عکس خندانت را

در آغوشم می فشارم

روزی که پرواز کنی

با امید به دیدار دوباره ات

تنهایی هایم را

با جاده ها تقسیم خواهم کرد

و لبخند سردی

به لب هایم

خواهم بخشید

اگر دلتنگی

امان بدهد.....

پ.ن: آمدن ها همیشه زیباست و رفتن ها، تلخ تلخ.......

به چه کار....

دست و دلبازی دنیا به چه کارم آید

بی تو آرامش دریا ، به چه کارم آید

*

گر گل خنده ، به چشمان تو جاری نشود

سیل سرچشمه رویا ، به چه کارم آید

*

دست من گر نرسد بر نوک انگشتانت

لمس دستان مسیحا، به چه کارم آید

*

نقطه چین دل من با تو اگر پر نشود

​​​​​صد هزاران رخ زیبا، به چه کارم آید

*

گر نپیچد نفست لای غزل های دلم

باغ و بستان مصفا ، به چه کارم آید

*

گر دلم راه به آبادی کوی تو نیافت

دل و آبادی بی جا، به چه کارم آید

*

بخت یار است مرا تا تو کنارم باشی

بی تو این بخت مهیا، به چه کارم آید

*

روز و شب منتظر دیدن ، دیدار تو ام

جز خیال تو، تمنا ، به چه کارم آید

لکه بر عشق نزن....

تو چه می دانی عشق

با خودش مهر و صفا می آرد

و صداقت ، پاکی

همه یکرنگی خاص،

هرزگی لکه ی ننگی ست بر عشق

عشق دور از

همه نیرنگی هاست

عشق آینه زیبای خداست

گر دلت با همه شیدا گردد

دور گشتی تو ز معنای وفا

عشق را

رنگ مزن

آبرویش تو نبر

حرمت عشق نگهدار و دگر

صحبت عشق نکن....

شاه دل...

شانه خالی نکن از این سر بی شانه ی من

دست من گیر و نشو عاشق بیگانه ی من

چون دماوند تو هم پشت و پناه من باش

مثل خورشید بتاب بر سر کاشانه ی من

ابر پر مهر شو بر جان و دلم جاری شو

پر کن این جام مرا، ساقی میخانه ی من

تا به کی خانه خرابی بشود قسمت دل

خبری خوش ز بهاران بده گلخانه ی من

فصل سرماست بیا گرمی بازارم باش

بزم دل گرم کن ای همدم و همخانه ی من

با همه زخم زبانها که به جان می ریزی

باز شاد است دلم ، عاشق دردانه ی من

تو بخند ی به جهان ولوله ها می افتد

ای فدای تو شود خنده مستانه ی من

هر کجا باشم اگر ،باز خیالت جاری ست

قفل و زنجیر زدی بر دل دیوانه ی من

گله ها کرده دلم از دل بی مهر تو باز

تو کریمانه ببخشا، شه شاهانه ی من

مهمان.....

دوباره لشکر صبح

می درد سیاهی را

دوباره روز دگر

باز می رسد یارا

دلم خوش است که تو

میرسی به خانه ی من

سعادتی ست که بینم

دوباره یاران را ....

پ.ن: دیدن یاران مهربان خوش است، خوشحالم که بعد از سه سال، فردا میزبان دو دوست نازنین و مهربان و وفادار خواهم بود، امیدوارم به هر چهارتامون خوش بگذره....

فوبیای  جک و جونور!!

چند وقت پیش که عازم سفر بودیم بنا به پیشنهاد پسرم یه کمی غذای آماده حیوانات در ظرف مخصوصشون ریختیم و گذاشتیم بالای پله

به این خیال که هم باران بهش نخوره و هم گربه محله بتونه پیدا کنه و بخوره .....

بعداز برگشتن ، دیدیم اره، خورده شده اما کی خورده !!!

وقتی فایلهای دوربین را چک کردیم و دیدیم چشمتان روز بد نبیند ، یه موش کپل،اندازه یه بچه گربه ، درست یک ساعت بعداز ما، سلانه سلانه و آرام از پله ها اومده بالا و قشنگ بیشتر غذا را دولپی میخوره ، البته دوساعت بعدش گربه هم میاد ته مانده آن را میخوره ولی خب در اصل موشه زرنگ و یا شاید گرسنه تر بوده .....

پسرم طرف موشا میگیره و میگه تو اومدی اینجا ، اینجا خونه و محله موش بوده پس تو هم مثل اهالی اینجا باید با این طبعیت و موجوداتش کنار بیای !!!!

می دونم حرفش کاملا منطقیه اما واقعا نمیشه بارها امتحان کردم با موش و مار و مارمولک وووو نمیشه مثل گربه و سگ و مرغ وووو کنار اومد اگرچه همگی حیوان هستند و ......،

پ.ن: به این حالت میگن فوبیا یا هراس ،طبق تعریف ویکی پدیا نوعی بیمارگونه و پایدار از ترس در فرد که باعث اختلال در زندگی روزمره وی می‌شود. بر خلاف ترس معمولی که واکنشی زودگذر و طبیعی به یک عامل خطرناک خارجی است، هراس بیشتر ترس از قرار گرفتن در یک موقعیت خطرناک است مانند ترس از پرواز یا ماشین‌سواری .....

بی ربط نوشت:تو خدایی بکن اینک، که شدی خالق عشق .....

نشان دادی

میان ماندن و رفتن ، تو رفتن را نشان دادی

درون بغض تنهایی ، نگفتن را نشان دادی

برون از خود شدم شاید ، بیابم ردپاهایت

میان جستجوهایم، نجستن را نشان دادی

زدم بر ریشه ی باور ، به تیغ ، اندیشه داور

درون خیل باورها ، ندیدن را نشان دادی

خیال باطل است گویا ، خیالات محال تو

به جانم تلخی کام و شکستن را نشان دادی

شکستم هرچه بت دادی تهی شد خانه قلبم

کنار ساغر و ساقی ، نشستن را نشان دادی

هزاران حرف در سینه ، معمای تو پر کینه

سخن کوتاه کردم چون ، نهفتن را نشان دادی

زدودم تیرگی ها را، جهانم پر شد از ابهام

جواب هر سوال من ، نگفتن را نشان دادی

روزی اگر دستم رسد

باران لبخند ترا، بر جان و دل خواهم خرید

ناز دو چشمان ترا، بر دیده ام خواهم کشید

گر جانبم آیی، ترا ، از جان عزیزتر می کنم

گر دور گردی از دلم ،سوی دلت خواهم خزید

با دیدگان خود ترا، هر دم بجویم آشنا

زنجیرهای بسته را، از هر طرف خواهم برید

آن بالهای بسته را ، در آسمانم باز کن

من با خیال سرخوشی، در خواب تو خواهم رسید

روزی اگر دستم رسد ، بر بام خوشبختی رسم

امید را در قلب تو ،خواهم دمید خواهم دمید

بر دیدگانم پا گذار ، قدری محبت با خود آر

ورنه ز دست روزگار ، تا آسمان خواهم پرید

با تو سقوط می کنم.....سارا نظری

داستانی سراسر غم و اندوه، روایت یک زندگی و مصیبتی که یهو بر سر یک زندگی می افتد و آرامش و روال طبیعی ان را بهم می زند ،

زندگی همین است دیگر ، هیچ معلوم نمی شود چطور و از کجا ، یهو سنگی به شیشه می خورد و جرقه ای می زند و آتشی گر می گیرد و دودش چشم یک طایفه را می سوزاند....

داستان این کتاب هم غم از دست دادن یک خواهر مهربان، فرزندی شاد و نامزدی سرزنده و زیبا است و راوی داستان خواهرش می باشد .

درود بر نویسنده عزیز که توانسته به خوبی حس و حال تک تک شخصیت های داستان را به تصویر بکشد.

پ.ن: اغراق نباشد حدود ۷۰ درصد این داستان واقعی ست و برای من مروری بر خاطرات شد، چرا که دورادور در جریان این اتفاقات بودم و شخصیت های داستان را هم تا حدودی می شناسم. خصوصا پدر و مادر داستان را که از دوستان عزیز و خوبم هستند ...