بازار مکاری!
فروغ چشم ها رفته، دلم درگیر طوفان است
نگاه خیره بر دریا، اسیر موج، حیران است
نه عابر بر گذرگاهی، نه عابد رو به درگاهی
همه در گیر و دار غم، امید اما گریزان است
خدا را هم به صد رنگی، فروشد ملتی اینجا
شکایت های دل مانده که تاوانش ، زندان است
بزرگان غرق در کبر اند، ریا کالای ارزانی ست
صداقت گشته کمیاب و، دروغ اما فراوان است
طرفداران زور و زر ، دل سنگی درون دارند
بدنبال دغل بازی ، همه افکار، ویران است
نه از دین آبرو مانده، نه از اخلاق آثاری
درون لاک تنهایی، جهان، اسرار پنهان است
بدنبال چه می گردیم ؟ در این بازار مکاری
به دیواری زدیم تکیه ، ندانستیم لرزان است!
رها باید شدن یارا، ز پا زنجیر ها برکن
ببخشا مهربانی را ، که شادی سهم باران است
رها کن خلق حیران را، نظر بر آسمان افکن
تمنای دلت هر دم ، ندای خوب جانان است.....




گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 