بازار مکاری!

فروغ چشم ها رفته، دلم درگیر طوفان است

نگاه خیره بر دریا، اسیر موج، حیران است

نه عابر بر گذرگاهی، نه عابد رو به درگاهی

همه در گیر و دار غم، امید اما گریزان است

خدا را هم به صد رنگی، فروشد ملتی اینجا

شکایت های دل مانده که تاوانش ، زندان است

بزرگان غرق در کبر اند، ریا کالای ارزانی ست

صداقت گشته کمیاب و، دروغ اما فراوان است

طرفداران زور و زر ، دل سنگی درون دارند

بدنبال دغل بازی ، همه افکار، ویران است

نه از دین آبرو مانده، نه از اخلاق آثاری

درون لاک تنهایی، جهان، اسرار پنهان است

بدنبال چه می گردیم ؟ در این بازار مکاری

به دیواری زدیم تکیه ، ندانستیم لرزان است!

رها باید شدن یارا، ز پا زنجیر ها برکن

ببخشا مهربانی را ، که شادی سهم باران است

رها کن خلق حیران را، نظر بر آسمان افکن

تمنای دلت هر دم ، ندای خوب جانان است.....

رویا....

خواب دیدم که تو بر

سر در این خانه شدی

چشم در چشم تو من

خیره به پیمانه شدی

جهد کردم که دو دستم

برسد بر دستت

رفتی و دور ترین

عابر این خانه شدی

باز من ماندم و تنهای و غم

تو درون دل من

عاشق دردانه شدی ....

پ.ن: روزی که با رویای خوبان آغاز شود بی گمان نوید خوشی ست....

همسفر...

غافل نشوم از تو، خیالت نفروشم

در بند تو و بنده ی تو ، خانه بدوشم

همراه منی کوچه به کوچه چو خیالی

هر کوچه به باغی برسم، مست نقوشم

یک دم به فراق تو نخواهم که بمانم

خلقی به خماری بکشد، بانگ سروشم

دبوانه کند چشم تو، دیوانه دلم را

از مستی چشمان تو، لب بسته خموشم

از اهل وفا بودم و دور از سر و سری

اسرار نهان تو نموده است به جوشم

عمری به تمنای دلم، پیله تنیدم

از شور و شرر، پیله گسستم، به خروشم

پیرانه به سر ، میل تو بر جانبم افتاد

جز یاد تو، باقی، همه یکجا بفروشم

دایم به خیال تو گذر می کند عمرم

تا نوبت وصل تو رسد ، باده بنوشم....

پ.ن:

دیری ست

سبکبار سفر می کنم

در کوله ام

قدری دلتنگی و

باقی همه خیال خوب توست که

همسفر همیشگی من است....

۲۸ مرداد ...تهران

شروع ....

آغاز سفر

به همراهی خیالت

به دلگرمی خاطراتت

به امید دیدن شگفتی های متفاوت

طبیعتی زیبا

فرهنگ و آدابی تازه

و‌ ملتی با زبانی دگر ووو

چه خوب که

آسمان شهرم

به بارانی زیبا و نسیم ملایم

بدرقه راهم گشته و خاطره ی پاییزش را

در خاطرم

زنده می کند

راه در انتظار است

نیمی را با جان جانانم و

نیمی دگر به همراهی خیالت

راهی خواهم بود

تا چه پیش آید و چه خوش آید....

فاتح....

دزدانه گاهی تو نگاهم کن

عطر نگاهت را طلب دارم

قدری به یاد من ، هوایی شو

طوفان آهی خفته لب دارم

&

آهسته نامم را به نجوا گو

موج صدایت رفته از یادم

آرام آرام سمت دریا شو

بر ساحل امید، دل دادم

&

تا کی خیالت ، جانشین باشد

بر آستان خانه پیدا شو

آیینه ی چشمم به عکس خود

پر کن به زیبایی، هویدا شو

&

یخ کرده آغوش غزل هایم

گرمای دستانت ضرورت بود

دلتنگی از این فصل تنهایی

با بودن تو، رو به هجرت بود

&

اندوه ، نام دیگر عشق است

انبار گشته کنج دل، نم نم

باران ، خیال خسته می ساید

بر پیکر پر غصه ی شبنم

&

ای فاتح دل، صلح کن با من

تسلیم چشمانت شدم در دم

در کارزاری اینچنین وارون

انصاف کو؟ مرگ خودم دیدم

&

دست از جهان شستن چه می دانی؟

آهسته جان دادن چه می دانی؟!

هرلحظه ای در حسرت شادی

لبخند را از لب، تو می رانی ؟

&

عمری اسیر بند ها گشتیم

زنجیر پوچی بسته بربندیم

دل کندم از هر بند دنیایم

با دل به زنجیر تو دلبندیم....

....

من و این ماه و خیال خوبت

شب به شب

خلوت خوبی داریم

تنگ هم,

خیره به تاریکی ها

قصه از تنگی دل

می خوانیم

...

مغرور تو ام...

سرمست نگاه مست و مخمور تو ام

من باده نشین دل رنجور تو ام

&

همدرد تو ، همراز تو و همنفس ات

همسایه ی تو ، همدم مغرور توام

&

تو همنفسی، هر نفس ام در طلب ات

منکر نشوی ، دلبر مسرور توام

&

گر یار وفادار شوی ، جان بدهم

هر لحظه به مدح تو و مامور توام

&

دنیا همه یک طرف ، تو سمت دگری

در کل جهان همیشه مقدور تو ام

&

تو جان و جهان من شدی، بی انصاف

تا کی به تمنای تو ، مهجور تو ام؟

&

روزی نرسد خیال من بی تو شود

هر دم به خیال تو و منظور تو ام

آشتی با خود....

دیروز با عزیز جانم انزلی بودیم و فردا هم خواهیم رفت ، برای گرفتن کارت سلامت نفت کش دکتر معتمد گیلان محدوده، ... انزلی را هم دوست دارم ، یکی از آن شهرهای گذری ست، شهری که بندرت مسیرمان بهش میافتد اما پر از خاطرات خوب هست، نه اینکه خاطرات تلخ نداشته باشد اما خوب ها چشم گیر ترند ، حتی سفر های کاری مان هم جذاب و دلچسب بوده ،

و اما دیروز بعداز برگشت از سفر ، اتفاقی در وب به چیزی برخوردم که شیرینی سفر با آشکار شدن حقیقت ذات بعضی ها ، برایم کمی تلخ شد البته کمی ، شاید اگر ۱۰ سال پیش بود ، از این سادگی و صداقتی که خرج کرده بودم دلخور و پشیمان می گشتم اما امروز به خودم نهیب زدم که هیچ مهم نیست ،و به خودم حق هیچ سرزنشی را ندادم ،

در این میان هر چه فکر می کنم می بینم ، جز هر آنچه خوبی می نامندش نکرده ام ، درسترین راه ممکن را رفته ام ، نه دلی شکسته ام نه باعث آزار کسی شده ام و مهمتر اینکه پا در حریم خصوصی دیگران نگذاشته ام ، هیچ دروغی نگفته ام، هیچ ادعایی نداشته ام و هیچ وعده ی دروغینی به کسی نداده ام ، اینکه برداشت ها غلط بوده یا دیگران توهم داشته اند مشکل خودشان هست . از خود خودم و خدای خوبم ممنونم که همیشه بهترین راهنمایم بوده و هست ....والسلام....

عطر گندم زار پیچیده در نسیم شب....

شب

نوازش می دهد اندیشه ی

زاد ترا

آسمان

می تابد آنجا

خاطر شاد ترا

ساز و آوازی حزین

بر شب

تواری می شود

عطر گندمزار ها، یاد آورد

یاد ترا.....

پ.ن: ستاره ها هم چون من، مست از عطر گندم زار، غرق در خیال تو اند......

پاتوق ها....جومپا لاهیری

پاتوق ها مجموعه داستانک هایی ست از زندگی روزانه یک زن میانسال که به زیبایی حوادت عادی زندگی را صادقانه شرح می دهد .کتابی روان و ساده و دلنشین.....بنظرم یکی از آن کتاب هاست که بسیار مناسب سفر هستند، چون داستان ها هیچ پیوستگی ندارند ، می توان هر بار یک داستان را خواند و لذت برد.

من، تو ام،  تو همه دنیای منی ....

بهترین نقطه ی تقدیر نگاه تو، منم

سایه ساری به سرا پرده ی آه تو ، منم

خنده ی شاد منی ، گریه ی آرام تو ام

ساحل امن گذرگاه پگاه تو ، منم

آرزوی دل دیوانه ی من ، شاه غزل

طالب دیدن رخساره ی ماه تو ، منم

من چه گویم که تمنای نگاهم شده ای

بین اغیار همه، پشت و پناه تو، منم

کوک کن ساز دلم را به نوای دگری

دیگران را بگذار، خاطره خواه تو ، منم

در خیالم بنشین، شاد بکن روحم را

عابر دایم هر کوچه و راه تو ، منم

نور رخشان شب ام، روشنی خورشیدم

غم مخور ، ناله نکن ، شاه سپاه تو ، منم

بر سر کوی دلم، سبز شو ای غنچه ی ناز

عهد ما تازه نما، برگ گواه تو ، منم

کی شود باور من رفتی و تنها ماندم

روسفیدی گل من، یکه گناه تو ، منم

من کی ام؟ سایه ی افتاده به شب های غمت؟

یا عزا دار تو بر بخت سیاه تو ، منم؟

هرگزم خاطر تو ، گم نشد از خاطره ام

تا ابد خاطره سازی به پگاه تو ، منم

بیت بیت غزلم با «من» بیهوده پر است

«من» نباشد به میان ، ذوب نگاه تو ، منم

غروب....

در امتداد بهار

از پس باران

در چمن زار نم زده

بر درخت تنهای این باغ

تکیه زده ام و

خیالت را

دنبال می کنم

عطر خاطراتت

لبخند بر لبانم می نشاند

تو

از پس تمام این تیره گی ها،

باز هم زیبایی

هر آن که از خیالم می گذری

طراوت شبنم

بر دلم می نشید

و عطر یاسمن ها

یادت را زنده می کند

در این غروب غم گرفته

بیادم باش

یار فراموشکار من.....

گذرگاه تاریک....دیوید گودیس

گذرگاه تاریک، روایتی تلخ از قضاوت های غلط و حسادت ها و خودخواهی های بشر در مقابل انسان دوستی و ببخش و مهربانی که همواره پیروز است.....

بهشت....

وسط تابستان

هوا پاییزی

آسمان ابری

​​​​​باغچه اما پر از عطر بهار

بهشت که می گویند

همین جاست....

اخرین پرواز....جولی کلارک

هیچوقت مفهوم کتک زدن را درک نکردم ، یادم نمیاد تونسته باشم دست رو بچه ها بلند کنم ، و شاید یکی از خوش شانس ترین زنهای این سرزمین باشم که هرگز کتک نخورده ام ، نه از والدین ، نه همسر نه برادر .....و شاید بخاطر همین نمی توانم مفهومش را درک کنم و در عین حال نمی توانم هیچجوری افرادی که دست بزن دارند را بفهمم ، یا بهشان حق بدهم ، بنظرم این لغت مثل خیلی از لغت های زشت دیگر باید از فرهنگ لغات آدمی حذف شود .....

گاهی مرگ یک رویا می تواند دلیل رهایی تو باشد..

برای اینکه بتوان بخشید یه چیزی باید بمیرد، انتظاراتت یا شرایطتت ، شاید هم قلبت که این خیلی دردناکه و البته همراه با آزادی و آسودگی ست .....

کتاب فوق داستان بسیار زیبا دارد ، بی شک خواندنش خصوصا برای خانم ها از واجبات است ، چه آنها که اسیر خشونت هستند چه آنهایی که دچارش نیستند اما دور برشان چنین مشکلاتی هست

دلداده.....

دلداده ی ما فرصت دیدار ندارد

دل برده ولی، با دل ما کار ندارد

چشمان خمارش زده زخمی به روانم

یک لحظه خبر، از دل بیمار ندارد

انگار نه انگار، دلم، داده به طوفان

فارغ شده از درد، که دشوار ندارد

من در پی دیدار رخ اش، غرق تمنا

او در طلب یار دگر، عار ندارد

هرروز سخنگوی خیالش شده قلبم

لب بسته، دمی، فرصت گفتار ندارد

گاهی به دلم مهر و وفایی نرساند

گویا دل ظالم، هوس یار ندارد

آشفته کند حال پر آشوب دلم را

دلداده ی ما جز به جفا ، کار ندارد

دلبری ماه....

ساده نیست

از تو گذشتن،

ساده نیست

ماه را دیدن و یاد تو نبودن

ساده نیست

هر کجایی گل من

آسمان را بنگر

ماه دلبر شده ، دل می برد از آدمیان

می شود ساده از این ماه گذشت ؟

تو که ماه دلمی،

هیچ نگو

ماه من باش و بتاب

بر دلم سخت نگیر

ظالمانه است اگر

بی خیال دل زارم بشوی......

عطر پاییز...

به پچ پچ برگ ها بیدار شدم

در عجبم از هیاهوی شان در دل شب

مگر چه خبر است؟

جژ اینکه آسمان

هوای پاییز کرده و ابرها

بهم ریخته و نسیم

به نوای خوش باران

می رقصد؟!

.....

پ.ن : اینجا

شب به شب پاییز و روز اما هوا

دم می کند...