تو بیا قهوه تلخم به لبی شیرین کن

روز بی روزنه را ، دیده بنه، زرین کن

&

بیا با شور غزل ، دل خنکی راه انداز

به کلام خوش خود ، بزم دلم رنگین کن

&

تو بیا خاطر هر خاطره ، آسوده شود

دلپریشانی ما نیز ، دمی تسکین کن

&

غم و اندوه. به تاراج خزانی بسپار

نقش لبخند به لب ها بنشان، آذین کن

&

عاشقی کار تو بود، نا بلدم، میدانی

راه بنما و به شاگرد ره ات تلقین کن

&

کوچه های دل من عطر ترا می طلبد

عطر افشان تو بیا ، خانه دل مشکین کن

&

باز با ساز دلت ، ساز دلم کوک نما

همنفس شو تو مرا ، همدلی ام چندین کن

&

تو بیا. جان مرا تازه نما ، زنده شوم

یا نفس گیر و سر قبر دلم ، بالین کن

&

بی تو دنیا همه پوچ است و جهان بی معنا

ای تو معنای جهانم، به دلم ، تمکین کن

پ.ن : قهوه هم چیز عجیبی ست ، با تمام تلخی هایش خواستنی ست.....