قهوه ی تلخ...
تو بیا قهوه تلخم به لبی شیرین کن
روز بی روزنه را ، دیده بنه، زرین کن
&
بیا با شور غزل ، دل خنکی راه انداز
به کلام خوش خود ، بزم دلم رنگین کن
&
تو بیا خاطر هر خاطره ، آسوده شود
دلپریشانی ما نیز ، دمی تسکین کن
&
غم و اندوه. به تاراج خزانی بسپار
نقش لبخند به لب ها بنشان، آذین کن
&
عاشقی کار تو بود، نا بلدم، میدانی
راه بنما و به شاگرد ره ات تلقین کن
&
کوچه های دل من عطر ترا می طلبد
عطر افشان تو بیا ، خانه دل مشکین کن
&
باز با ساز دلت ، ساز دلم کوک نما
همنفس شو تو مرا ، همدلی ام چندین کن
&
تو بیا. جان مرا تازه نما ، زنده شوم
یا نفس گیر و سر قبر دلم ، بالین کن
&
بی تو دنیا همه پوچ است و جهان بی معنا
ای تو معنای جهانم، به دلم ، تمکین کن
پ.ن : قهوه هم چیز عجیبی ست ، با تمام تلخی هایش خواستنی ست.....
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۷/۱۵ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 