یه یهویی ....
در من خیال زندگی جاری ست
اما بهار از ما گریزان است
پاییز هم رنگ از رخم برده
هر لحظه سرمای زمستان است
شور و نشاط عشق بی رنگی
معشوق هم در فکر ویرانی ست
گویا جهان محراب تنهایی ست
اینجا خیال عشق حیرانی ست....
در من خیال زندگی جاری ست
اما بهار از ما گریزان است
پاییز هم رنگ از رخم برده
هر لحظه سرمای زمستان است
شور و نشاط عشق بی رنگی
معشوق هم در فکر ویرانی ست
گویا جهان محراب تنهایی ست
اینجا خیال عشق حیرانی ست....
گر خوشی بی من ،برو، بی من بمان
شادمانی گر به هر گلشن بمان
لحظه ها گر بر مرادت طی شود
فارغ از غم های من ، روشن بمان
گر به دل عشقی نهان داری چه خوب
بی حضورم با گل و سوسن بمان
از فراغت سینه ام پر غم شده
غم نداری از غمم ، ایمن بمان
گر ندیدی خیری از احوال دوست
همنشین دیگران ، دشمن بمان
گفتمت ای دل مشو درگیر عشق
دل به دلدارت بده بی من بمان...
پ.ن: مهم نیست کنار من باشی یا نه ، همین که خوب و خوش باشی کافی ست ....

نمی دانم سفر ، شکلی از زندگی ست یا زندگی ، خود سفری خاص است، اما هرچه هست بی شک بدون سفر ، زندگی ، چیزی کم دارد و آدمی، بدون سفر، از تجربیاتی خاص، محروم می شود .
ناگفته نماند که هر سفری همراهی می طلبد و گزینش همراه خوب خیلی مهم است .
گاه اتفاق ها طوری می افتند که در نهایت فکر میکنی کسی از دور مدیریتش کرده . کسی که مشغول بازی پازله و پازل ها را به ترتیب کنار هم می چیند.
از آنجایکه اهل خرید نیستم ، هیچ وقت برای سفر به وان ، برنامه ریزی نمی کردم و شور و شوقی هم نداشتم اما اینبار چند دلیل از جمله شرایط روحی خودم که شدیدا سفر می طلبید و تلفنی که پ.ح کرد و التماسی که در صدایش بود ، و چند عامل دیگر ، باعث شد بهش فکر کنم و برنامه ریزی کنم و بزنم به جاده ....
سفری 5 روزه، با همراهانی کاملا متفاوت و البته تجربه ای تازه ......
پ.ن1: متاسفانه یا خوشبختانه خانم پ.ح با اینکه زندگی مستقلی دارد اما بخاطر شرایطش، پدر و مادرش فقط بشرطی بهش اجازه سفر می دهند که من همراهش باشم .
پ.ن2: جذابترین قسمت وان برای من دو چیز بود یکی دیدن خانه گربه ها و دیگری پیدا کردن عطری که سالها بود دنبالش بودم.....
و این صدای دلنواز باران است
که از آنسوی پنجره
گوشم را نوازش می دهد
و ریز ریز برایم
نغمه می خواند
در میان خواب و بیداری
هنوز چشم باز نکرده
آرزویت کردم
باشد که به لطف باران
اجابت شود ....
می دانی
آدم ها زود عادت می کنند
به بودن ها
به دوست داشتن ها
به دیوونگی ها
به لبخند ها....
فراموشی این عادت ها
تاوان سختی دارد
و دلتنگی
کمترین تاوان است....
میلان کوندِرا (به چکی: Milan Kundera) (۱ آوریل ۱۹۲۹ – ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۳) نویسنده
احمدرضا احمدی (۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ – ۲۰ تیر ۱۴۰۲) شاعر، نویسنده، نمایشنامهنویس
رجبعلی اعتمادی (۳۰ بهمن ۱۳۱۲ – ۲۱ تیر ۱۴۰۲) مشهور به ر. اعتمادی نویسنده، رماننویس و روزنامهنگار معاصر ایرانی بود.
تیرماه امسال ظاهرا سر ناسازگاری با ادبیات دارد ، با آثار مرحوم "احمدرضا احمدی" متاسفانه چندان آشنایی ندارم اما کتاب "سبکی تحمل ناپذیر هستی" را قبلا خوانده و مجذوب قلم مرحوم "میلان کوندیرا" شده بودم ....
اما ر.اعتمادی برای من ، یاد آور دوران کودکی بود ، دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان که یک محله را کتاب خوان کرده بودم . کتاب های جیبی ایشان دست به دست بین دستان مامان و عمه و خواهر و همسایه ها می گشتند ، خریدشان با من بود و توزیع شان خود به خود انجام می شد ، همه دوست داشتند ، و پا به پای قهرمان های داستان اشک می ریختند و می خندیدند ، در دور همی های عصر برای هم تعریف می کردند و از اینکه از کدام کاراکتر بیشتر خوششان آمده و کدام منفور بود بحث می کردند. مدتهاست از آن کتاب ها دور شده ام اما خاطره ی خوش آن دوران با خبر دیروز برایم تداعی شد .....
در ویکی پدیا خواندم :
ر. اعتمادی پس از سالها در آذر ماه سال ۱۳۹۶ گفت و گویی بلند با روزنامه همدلی داشت. این گفتوگو انعکاس گستردهای داشت و روزنامه همدلی با عنوان «نخستین ممنوع القلم بودم» آن را در صفحه اول خود منتشر کرد. اعتمادی نظرات خودش دربارهٔ مذهب، ساختار مؤسسه اطلاعات، جامعه فرهنگی و ضدفرهنگی را برای نخستین بار بیان کرد. او همچنین گفت که نخستین ممنوع القلم بعد از انقلاب بودهاست. این گفت و گو در سه صفحه منتشر شد. اعتمادی در جایی از این گفت و گو از دیدارش با مکارم شیرازی سخن گفت که رمان «تویست داغم کن» را خوانده بوده. اعتمادی در گفت و گو اشاره داشت که ایشان بعدها تغییر فرم دادهاست. او همچنین از سه ماه حضورش در شهر نو صحبت کرد؛ که منجر به نوشتن کتاب «داستان شهر غم» شد. اعتمادی در این گفت و گو تأکید داشتهاست که قبل از انقلاب با مذهب همزیستی مسالمت آمیز داشته و اصلاً فکر نمیکردهاست که روزی مذهب جلوی نشر کتابهایش را بگیرد.......
روح هر سه عزیز شاد و یادشان در تاریخ ادبیات همیشه ماندگار است

برای قدر دانی از مردان و زنانی که در زمینه فناوری اطلاعات فعالیت دارند در بیشتر کشور ها "سومین سه شنبه ماه سپتامبر " را روز جهانی IT نامگذاری کرده اند ، در ایران اما از پارسال (1401) برای این مورد "روز ملی فناوری اطلاعات " تعریف شده که اتفاقا انتخاب بجایی ست چرا که بیستودوم تیرماه، زادروز دانشمند بزرگ ایرانی، محمدبن موسی خوارزمی، پدر علم دادهورزی (انفورماتیک)،پایه گذار مفهوم "الگوریتم"، می باشد ، دبیر سازمان نظام صنفی رایانهای استان تهران در خصوص این نامگذاری مطالبی بیان کردند که خواندنی ست ، ایشان گفتند انتخاب این مناسبت دو خاصیت دارد (رنگ مشکی سخنان ایشان است و قرمز واقعیت های تلخ اضافه شده ):
اول اینکه نشان می دهد «دانش رایانه یک دانش وارداتی نیست، یعنی ما مصرفکننده یک دانش وارداتی نیستیم، بلکه خالق و آفریننده این دانشیم(منظورشون البته گذشتگان دور و نخبگان ماست ). اما غربیها، در غفلت ما ( غفلت که چه عرض کنم ، شاید بهتر باشد بگوییم در خواب و تنبلی و شاید اسارت ما در جهل و افکار پوسیده ) ، از این دانش استفاده کردند و مبتنی بر روندهای روز، آن را به کشور ما صادر کردند ( و البته بر کسی پوشیده نیست که بیشتر این عقب ماندگی ها هم بر میگردد به رفتار اصولی و قانونمند بودن شان و ارزش گذاری درست شان به علم و عالم و دانشمند و از طرفی تن پروری و بی سوادی و فساد بزرگان چند دهه اخیر و بی اعتباری مدارک و درجات علمی در مملکت ما ) » و دوم آنکه «اگر ما چنین روزی را ثبت نمیکردیم، ممکن بود کشورهای خارجی یکی دیگر از نخبگان سرزمین ما را به نام خود مصادره کنند.»
اخیرا هم خبری خواندم خطاب به وزیر علوم که اقرار به چنین حقیقتی آن هم از خودی هایشان قابل تامل است :
یادآوری اینکه چه دانشمندانی داشتیم و داریم و خیلی هایشان الان کجا هستند!!! و اینکه چقدر علم در کشورمان بی اعتبار شده مرا وا میدارد به جای تبریک ، تسلیت عرض کنم .....
رفت روز جهنمی گویا
صلح شد بین ابر چون رویا
باز باران مهربان بارید
قطره ای در دل جهان تابید
_
آسمان اخم کرده جاری شد
قطره ها روی شاخه، باری شد
برگ ها شادمانه رقصیدند
غنچه ها این میانه رویدند ...
.....
من کناری نشسته، حیرانم
با خیال تو باز ویلانم
نرم و آهسته با خودم گویم
حکمت چیست مانده در جانم
.---
قصه ی این همه گلایه ، چه بود
نقش تقدیر، در زمانه، چه بود
من چرا خام روزگار شدم
علت این همه بهانه ، چه بود
.
از چه رو ، رو به روی هم بودیم
ما که دایم به سوی هم بودیم
از چه اینگونه ما جدا گشتیم
بی خبر از دل و رها گشتیم
.
درس هایی چه تلخ یادم داد
کرد خاموش، شوق و آه ام داد
زندگی سخت شد دوباره ولی
عشق ، هر لحظه ای نویدم داد..
پ.ن : این دو سه روز گذشته هوا بی سابقه جهنم بود و برق هم که خدا را شکر دم به دم قطع و اب هم که نگم بهتره....ولی خدا را شکر امروز از صبح هوا ابری و با باد درگیر بود که همین الان بالاخره بارید....
هنوز هم
زودتر از خورشید
در میانه بگو مگوهای این گنجشک های نازنین
بیدار می شوم و روزم را
با ذهنی آشفته از خواب های نصفه نیمه شروع می کنم
به گل ها سلام می کنم و از پنجره
چشم می دوزم به انتهای افق
تا مگر خورشید را ببینم
این روز ها پیاده روی های صبحگاهی را از سر گرفته ام
مرتب به استخر می روم
اداره هم برای خودم کارتراشی میکنم
با دوستانم گپ میزنم ، می خندم وووو
اما هیچکدام کمک نمی کنند
به خانه که می رسم
خیال توست که جاری ست
هرچقدر زندگی به روال می گذرد
بیش از پیش جای خالی ات را
حس می کنم
و چیزی انگار ذهنم را
لا به لای این همه مشغله
به طرز موزیانه ای
می قاپد
نه می توانم بنویسم
نه حوصله خواندن دارم
کنارم نیستی اما
در لحظه لحظه های زندگی ام
هستی......
بی تو خاموشم و دنیا همه در غوغای ست ......
پ.ن: برای فرار از خود یا ..... نمی دانم اما بزودی دوباره باید دست به دامان جاده شوم ....
می گویند :
"گر صبر کنی ، ز غوره حلوا سازی "
و من تمام عمر صبر کرده ام و البته همچنان صبور و آرام هستم و خواهم بود
ولی امروز تو خدای مهربانم
چقدر زیبا غافلگیرم کردی
با اخباری خوش و شیرین ،
چه زیبا
تلخی های روزگار را از تنم زدودی
چگونه نستایم ترا
که بهترینی
چگونه شکر گزارت نباشم
که کریمی
و تو و
تنها تو از احوالم خبر داری
تو که
بشدت برای تمام زندگی
کافی هستی.....
پ.ن: بقول مرحوم معینی کرمانشاهی :
خوش خبر مي آيم اي غم از دلم پرواز كن
خرمن گل را بدامن مي كشم ره باز كن...

چه توفیقی دارد چند شنبه باشد ، لحظات بدون حضورت صفایی ندارند....
اول صبحی فال حافظ گرفتم ..
باز گفت " یوسف گمگشته باز اید "
غمی نیست حافظ جان .....
از درو دیوار دلم امید میبارد...
امروز زیبا را به شادی و امید شروع میکنم
باشد که تو صفایش دهی ..
13970320092300
simin.h
پ.ن: خیلی اتفاقی این پست قدیمی به چشمم خورد و دیدم چقدر به حال و روز این روزهایم شبیه است

جذاب ترین قسمت زندگی
رویش است
از عدم گذر کردن و به هستی رسیدن
ازجهل گذشتن و آگاهی یافتن
مثل جوانه زدن
من این رویش را دوست دارم...
پ.ن: هر بار که گلی فرزند می دهد حس غریبی پیدا می کنم .حس یک امید تازه ، آرامشی ازلی...دم دمای صبح خواب خوبی دیدم و بعد این بچه از خاک در آمده در گلدانی که هیچ امیدی به جوانه زدنش نداشتم ،مزید بر علت شد تا امروز با تمام نگرانی هایم کنار بیایم و آرام و صبور باشم ، به نور این امید ، دلم روشن شد.....
در طی این نیم قرن و اندی که عمر کرده ام ، هرگز ، هرگز ، به اندازه ی امروز احساس بیچارگی نکرده بودم ، انگار در اسارت محض باشم و دست و پایم را با هزاران زنجیر بسته باشند ، هزاران زنجیر از بایدها و نباید هایی که نه می شود درک شان کرد نه می توان بی خیالشان شد، در این میان ، من مانده ام و با هزاران خیال پریشان و صبر و صبر و دوباره صبر و انتظار و .......
صبری که منجر می شود به جدال درونی دایم ، هی سعی می کنم خوش بین باشم و به چیزهای خوب و خوشایند بیاندیشم و افکار بد را از ذهنم دور کنم و هی این افکار بیشتر و بیشتر هجوم می آورند و مرا به خاک سیاه می نشانند , در نهایت من می مانم و سگ سیاه درون (افسرگی). همه ما خواسته و ناخواسته گاه اسیر این سگ هستیم ، اسیر افکار سیاه ، اسیر زنجیرهای عذاب ،
این بد است که راه را بلدیم ولی نمی توانیم برویم، وسیله را داریم و نمی توانیم استفاده کنیم ، هزاران حرف داریم و نمی توانیم بزنیم....
چندین شب ست که خواب آرامی ندارم ، بین چرت و چک کردن مدام گوشی در گذراندم ، به امید اینکه خبری برسد ، شاید خبری خوش ، اما دریغ از یک خبر، حتی خبر بد ، نه پیامی ، نه نشانی ، نه امیدی ...... نمی دانم اصلا هشیار بوده ام یا در خواب گوشم به گوشی بوده ،
تمام وقت به خودم تشر می زنم، صبور باشم ، صبور باشم ، ولی دیگر حالم از صبر هم بهم می خورد ، مگر کاسه صبر آدمی چقدر ظرفیت دارد ، اینبار واقعا بریدم ، خسته ام ، خسته از این همه انتظار برای خوب شدن ها ، ، انتظار گذر زمان ، انتظار حل مشکلات ، انتظار اخبار خوب ،.....
گاهی فکر میکنم مرگ چقدر آرام بخش است اگر قرار نیست منتظر چیزی باشیم ، نگران چیزی باشیم و از واقعیت ها باخبر شویم ، به مرگ اندیشیدن کمی آرام بخش است ، تا کی باید خود را به بیراهه زد ، تا کی باید خوشبینی را ادامه داد. همین است که هست ، تاریک و سیاه و زشت ، بی هیچ امید روشنایی ، بی هیچ امید رهایی ، شادی هایمان همیشه مشروط است ، به شرطی و شروطی ، چرا نمی توان بی هیج محدودیتی شاد بود ، چرا نمی توان بی هیچ شرط و شروطی عاشق بود ، چرا نمی توان چند صباحی به خواهش دل بود نه به جبر عقل .....
حتی در فکر کردن به مرگ هم ، مدام باید ملاحظاتی را در نظر گرفت ، گویا حتی مرگ هم بدون هیچ شرط و شروطی ممکن نیست ، به مرگ که می اندیشم ، غم و غصه عزیزانم را می بینم، و هزاران کار نیمه تمامم ، حرف های نگفته، کارهای نکرده بی شماری مقابل چشمانم رژه می روند ....
گاه می اندیشم این خدا، به چه امیدی ، با چه انگیزه ای زمین را خلق کرده ؟
انگار این سگ سیاه افسردگی مهار گسسته و بد جور دندان تیز کرده و من هم دارم باهاش همراهی می کنم ...
کاش هرچه زودتر خبری خوب و خوش برسد ، نگرانی داره دیوانه ام می کنه .کاش قاصدکی خوش خبر برسد و این سگ سیاه را فراری دهد . کاش و هزاران کاش نا گفتنی در دلم
مانده که باید باشی که کاش ها بروند .......
نسیم دل انگیزی
لای برگ ها می خزد و
نغمه صبح را کوک می کند
اینجا روز ها
با نواهایی زیبا از راه می رسند و ماه را
شگفت زده می کند
چه باشیم
چه نباشیم
زندکی با همه ی زیبای هایش
جاری ست
بی انصافی ست میان این همه زیبایی ها
تو کنارم نباشی....
پ.ن: امروز هم به نوای زیبای چکاوک ها و پچ پچ دل انگیز برگ ها بیدار شدم اما مگر خواب بودم!
امید که روز را به شادی به سر بریم با اتفاق های خوب و اخبار خوشایند....
قد تمام آسمان
اندازه ی ستاره ها
به وسعت جنگل سبز
به طول این همه صدا
دلم گرفته ای خدا
دلم گرفته ای خدا
چو شب سیاه شد زمان
چو گریه تلخ شد بیان
در این غروب بی صفا
چه غربتی گرفت مرا
دلم گرفت بی وفا....
نذر کردم که عزیزم، بسلامت باشی
دل و جانت ز بلا دور ، تو راحت باشی
*
نذر کردم همه وقت ساکت و آرام و صبور
فارغ از دغدغه ها ، رو به سعادت باشی
*
نذر کردم که ترا خنده به لب بینم باز
قلبت آرام و پر از مهر و لطافت باشی
*
نکند، غم به خیال تو دمی هم رخنه
خالی از غصه شوی، غرق ضیافت باشی
*
نرسد دست جفاکار زمان گرد دلت
با دلی پاک، تو لبریز صداقت باشی
*
تن تو سالم و احوال تو خرم باشد
روزگارت همه سکه، به کرامت باشی.....
پ.ن: این روزها دست و دلم به نوشتن نیست ، امیدوارم امروز خبرای خوب بشنوم و خیالم راحت شود.....
نمی دانم
از پنجره اتاق ات، ماه را می بینی یا نه
ولی اینجا
یکه تاز آسمان است و
به زیباترین شکل ممکن
دلبری می کند
و من
چشم در چشم اش
نشسته ام و
به چشمان مهربانت می اندیشم و
برایت بهترین ها را
می خواهم ...

چه فرقی می کند
سنگ ، سنگ است دیگر
میخواهد مجسمه لات باشد
یا شهاب سنگی درخشان
یا سنگی از ناکجا آباد....
وقتی تقدس یافت
و سجدگاه، خلقی شد
می شود بت
خواهی تکریمش کنی،
بدورش بچرخی،
و یا برای زیارت اش سر و کله بشکنی
عبادتی بنام خدا،
بکام بت ها و کاسبان دین
خدا اما زیارت نمی خواهد ، تعریف و تمجید نمیخواهد
خدا مثل این به دوران رسیده ها دنبال عده ای چاپلوس نیست
خدا پاکی می خواهد ، نمایش مهربانی ، از خودگذشتگی ، بخشش،
میخواهی خدا
دوستت بدارد پس مهربان باش ،
مهربانی کن، دستی بگیر ، گره ای بگشا و از همه مهمتر زیاد اندیشه کن
خالق این همه زیبایی ،
قطعا طالب زیبای هاست
زیبایی های معنوی و واقعی نه ظاهری ......
پ.ن: عکس ساحل صدف ....
در نهایت باران بند می آید و
باد
دست از سر این برگهای لرزان
بر می دارد
و آسمان لبریز از غبار
صاف و زلال می شود
یقین دارم
این روزهای بد
این لحظه های تلخ
تمام می شوند
و آرامش
خانه نشین دل می گردد
یقین دارم......
پ.ن: می گویند تنهایی قابل تقسیم نیست، تقسیم شود، نیست و نابود می شود ....،
چه غریبانه جدالی ست که هم
قصد خواب هست و دمی خوابم نیست
شده بازیچه ی صد فکر عجیب
خسته وامانده از این جنگ غریب.....
***************************
ستاره ها یکی یکی
بخواب رفتند و پرنده ها
کم کم همراه با خورشید
نوای صبح را کوک می کنند
اینجا
خبری از گنجشک های خوش آواز نیست
حتی طلوع را هم توفیق دیدار نیست
اینجا تا چشم کار می کند
ساختمان ها سر به آسمان دارند
و جماعتی خسته
به خواب اند
اینجا شهر خسته از هیاهو
خفته و خاموش است و کسی
به پیشواز خورشید
نمی شتابد.....
پ.ن: گاه ذهن قفل می کنه و خواب ناز، هر چقدر بیشتر طالب خواب می شوی ، کمتر به سراغت می آید،حال آنکه واجب است بخوابی تا ۵۴۰ کیلومتر رانندگی را تاب آوری، انگار زمین و زمان با آدمی لج کرده باشد!!! ،...
چه زیباست این تعریف که مجتبی کاشانی بیان کردند :
ای که می پرسی نشان عشق چیست؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شرّ
عشق یعنی کاهش رنج بشر.
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش.
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری آب را، بر تشنه تر.
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده.
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی.
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه ناممکن بود ،ممکن شود......
پ.ن: اون قدیم قدیما میگفتند حج بر کسی واجبه که انقدر مال و ثروت دارد که تا چهل خانه از هر طرف خانه اش راحت بتواند طعام دهد .هیچ بدهی نداشته باشد و خمس و ذکاتش را تمام و کمال پرداخته باشد و چه و چه ها .....ولی الان عده ای با وام و مساعده می روند تا حاجی شوند.سوال اینه هدف از اینگونه حج رفتن ها چیست؟ بندگی آیا؟؟! برای اثبات بندگی نیاز نیست تا مکه رفت ، همینجا ، دور و اطرافتان را اگر خوب نگاه کنید واجبتر از هر واجبی خواهید دید که گفته اند خدمت به خلق عین عبادت است.......
من و این جاده و این راه دراز
آسمان شاهد هر راز و نیاز
گذر از کوچه ی پر خاطره ها
دور شد ازدل من حادثه ها
فارغ از عالم و آدم، تنها
باز گشتم به درون غم ها
غصه شرمنده کند حالم را
عشق آلوده کند ، جانم را
باز هم تازه نمودی زخمم
فکر اندیشه نمودی عقلم
در جدال دل و عقلم ، قفلم
در شگفت گشت دلم از بختم
در سفر گشته دلم بی همراه
همرهم راه شد و آه پگاه....
پ.ن: گاه سفر ، بهترین فرصت برا اندیشیدن هست ،خصوصا وقتی تو باشی و جاده و تنهایی....
نمی دانم
تو دیر کردی
یا تقدیر معطلت کرد ؟
که به طول زندگی،
به درازای عمر
آمدنت
طول کشید
اینجا
کسی
منتظرت
نیست، نیا....


تیر از آن ماههای ست که همیشه بی سرو صدا آمده و بی سرو صدا می رود گرچه مژده تابستان را دارد اما یادآور دلهره های کنکور هم هست و صد البته سرشار از خاطرات سفر ،
همیشه حسم به این ماه خنثی بوده ، ولی خدا را شکر خاطره ی تلخی هم برایم نداشته ، حس می کنم تمام تلاشش را می کند که با گرمای دلپذیرش ، تلخی رفتن بهار را تسکین دهد ،
و امسال برای من با یک سفر دل انگیز شروع شد ، یک سفر یک روزه ی شاد به اتفاق دوستم "زهرا" که کلی انرژی مثبت بهم تزریق کرد . سفر به هیر (بخشی در 22 کیلومتری اردبیل ) و دیدن پل شیشه ای و باغ گیلاس و آلبالو های زیبا البته با گذر از گردنه زیبا و رویایی حیران ، واقعا لذت بخش بود . جاده ی آستارا تا اردبیل واقعا زیباست و چشم نواز و مسحور کننده است .....
پ.ن: پل معلق هیر، اولین پل تمام شیشهای و قوسی شکل ایران و جهان است که به دست مهندسان ایرانی برپا شده و کلیهی قطعات شیشهای و کابلهای فلزی آن در داخل کشور ساخته شده است. این پل معلق که در مساحت حدود ۲۰ هکتار برپا شده است، حدود ۲۰۰ متر طول دارد و از سطح زمین نزدیک ۱۰۰ متر ارتفاع دارد. عرض این پل ۱۲۰ سانتیمتر است و ضخامت شیشهها سه سانتیمتر است. ساخت پل معلق هیر از سال ۱۳۹۷ شروع شد و از خرداد ماه ۱۳۹۹ گردشگران و مسافران میتوانند از آن دیدن کنند.....
بی تو هر آن
"تیر" غم
از خاطراتم بگذرد .
تا که بازآیی کنارم
غرق در خون است ، دلم
چشم بر در ،
خنده ی خشکیده بر لب ،
مانده ام
گشته پر حیرت دلم ،
دارم سوالی از دلت :
بی تو هر فصلی چرا
عطر خزان را می دهد؟! ......
پ.ن:
امید که
داغی هیچ "تیری"
بر قلب ات
ننشیند !
جان و دلتان دور از تیر بلاها باد ….
….