صبح پاییزی زیبا.....
هر صبح
آفتاب که بر چشمانم می افتد
امید هم بر دلم می نشیند
بخاطر می آورم سیاهی شب را
و با خود می گویم
چه آسان
آن حجم از تیرگی
به اندک نور خورشید تباه شد
باک ات نباشد
تا خورشید می تابد
می توان زیست
می توان خندید....
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۷/۰۳ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 