صبح و ....
آفتاب سر زده
در غربت این شهر غریب
غیر دود و داد و دمل غژغژ چرخ
هیچ نشنیدم من،
دورتر ها صدایی آید
گوش می دهم اما غار است
غار غار یه کلاغ
خبر از
نای دل انگیز چکاوک ها نیست
نم نم باران نیست
سبزی با نمک برگ نمی بینم هیچ
دلم آواز قناری را خواست
و نوازشگری باد سحر
دلم عطر گل شعمدانی ها
دل من باران خواست
....
پ.ن: پاییز باید شمال بود نه تهران.،...
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۷/۱۸ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 