سرخوشی.....

ماه باران خورده ، هرگز دیده ای؟

با خیال اش تا سحر ، پژمرده ای؟

هیچ دریای دلت ، طوفان شده ؟

هرگز از دست کسی نالیده ای ؟

بی خبر از حال و روز روزگار

با خیال بی خیالش، مرده ای ؟

هرگز از امید رو گردان شده،

سمت تاریکی، دلت را برده ای ؟

شد شبی تا صبح، در رویای خود

خیره مانی بر رخش، بی پرده ای ؟

نه ، ندیدی هرگز این بی چاره گی

سرخوشی ، غافل ز هر، افسرده ای

............................................

پ.ن: شنا بلد نیستم اما

غرق شدن در خیالت را

دوست دارم ....

.... که شاخ و دم نمی خواد  !!!

لابد تمام مشکلات با همین یک قانون حل می شود چه بهشتی ست اینجا؟!!!!!

پ.ن۱ :ازاداره بر می گشتم که این پیامک برام رسید ، پیش خودم حساب کردم لابد برای همه راننده ها رفته چون من با حجاب کامل اداری بودم .آماری ندارم اما بی شک در کل ایران چندین هزار راننده زن وجود دارد و قطعا کلی هزینه صرف این اس ام اس ها شده، در حالی که روز به روز جیب و سفره ملت خالیتر میشود. واقعا اینا دیگه کین!!!!!

بعد ن: الان یه دوستم که اصلا ماشین ندارند گفت برای اونم پیامک اومده ....پس تعداد پیامک ها خیلی بیشتره!!!!

پ.ن: در گرجستان شب نشینی های خانوادگی زیاده برای همین دولت برای اینکه مردم هم به خوشی هایشان برسند و هم در ادارات بازدهی لازم را داشته باشند تمام ادارات از ۱۰ صبح شروع بکار می کنند ، حالا نوابغ ما(فکر کنم استانی باشه) از ابتدای سال سه نوع ساعت کاری اعلام کردند .ماه رمضان از ۷ تا ۹ شناور که اداره ما اعمال نکرد ،از ابتدای اردیبهشت تا ۱۵ خرداد از ۷:۱۵ تا ۲:۱۵ و از ۱۵ خرداد تا پایان شهریور ۶تا ۱۳!!!! خیلی دوست دارم فلسفه ی این طرح ها را بدانم (یعنی فلسفه ای هم داره!!!!)، بنده خدا همکارانی که بچه کوچک دارند واقعا نمی دونند چکار باید بکنند، بگذریم که عملا از ۶تا ۸ هیچ ارباب رجوعی نداریم و ساعت ۱۳ تازه کلی مردم کاراشون نصفه نیمه می ماند ، در حالی که عملا هیچ تاثیری در صرفه جویی هم ندارد من نمی دانم این نوابغ از کدام .... آبادی مدرک گرفتند.....

ارثیه .....

شاعر نیستم ،

نه

مرا با شاعران

هیچ نسبتی نیست

نسب من

به تو می رسد ،

به زندگی ،

به مهربانی ،

به مخمل سبزه زارانت ،

به عشق ،

به چشمانت،

می دانی عشق

چیز دیگری ست

و تو از دار دنیا

تنها عشق را

برایم به ارث گذاشتی

و حالا

در تار و پودم جا گرفته

و بودنم را

معنا می دهد

شاید زندگی

سفری از تولد تا مرگ باشد اما

بی شک از میان بیکران مسیر پیش رو

مسیر عشق

زیباترین مسیرهاست ....

جنس ضعیف....اوریانا فالاچی

بخش هایی از متن کتاب :

«من تا آنجا که برایم امکان‌پذیر باشد، سعی دارم درباره زنان و مسائلی که به آن‌ها مربوط می‌شود چیزی ننویسم. نمی‌دانم چرا در این مورد دچار ناراحتی می‌شوم‌ و موضوع بنظرم مسخره می‌رسد. نمی‌فهمم مگر زن‌ها نژاد بخصوصی هستند که موضوع جداگانه و خاصی را، بخصوص در مطبوعات، تشکیل دهند.»

زنان چینی، به عقیده‌ٔ «هاین سوین» قوی‌ترین زنان دنیا هستند و در مقابل خستگی ،بیش از تمام دنیا از خود مقاومت نشان می‌دهند. هاین‌سوین چنین شرح می‌‌داد: «زنانی را دیده‌ام که به‌تنهایی وضع‌ِ حمل کرده و بلافاصله به محل کار خود در مزارع برگشته‌اند. زنانی را دیده‌ام که وزنه‌هایی بر دوش داشته‌اند که کمر قوی‌ترین قاطرها را خرد می‌کند.

نورپا (از زنان مادرسالار در کوالالامپور) دستور داد مطالب زیر را کلمه به کلمه ترجمه کنند: «وقتی زمین هنوز ناف دنیا به شمار می‌رفت و آسمان هم چتر زمین خوانده می‌شد و زمین به اندازه‌ٔ یک سینی کوچک بود و آسمان ابعاد سایه‌ٔ خورشید را داشت، آن زمان مرد غلام و زن ارباب بود. زمین را زمین و آسمان را آسمان نام نهادند و زن، مرد را مساوی خود دانست. ولی زمین هنوز متعلق به زن است، فرزندان و جهیزیه‌ٔ مرد هم همین‌طور.»

پ.ن:کتاب جنس ضعیف گزارشی جالب(البته بنظرم بسیار یکطرفه و بی توجه به فرهنگ ها و سنت های منطقه ای ) از وضعیت زنان کشورهایی مانند پاکستان، هند، اندونزی،مالزی ، چین، هنگ‌کنگ و ژاپن است. اگر به مطالعه‌ در حوزهٔ زنان، به‌ویژه زنانِ جهان شرق علاقه‌مند هستید، مطالعه‌ٔ این کتاب خالی از لطف نخواهد بود. کتاب را تا آخر گوش دادم اما صرفا جهت آشنایی با نظرات یک زن اروپایی و لاغیر .....

باران پر خاطره ....

دلم

در دست دستانت

به چشمان پریشانت

چو ابری پر ز باران و

اسیر بغض طوفان است

اسیر خنده های مست

اسیر فصل بارانی

ببر هر سو که می خواهی

که دل بی تو

چه حیران است

دل آلوده عشق ت

کجا آرامش جان است

نترسانم تو از طوفان

که خود طوفان حیران است

روان ام ، جاری ام اما

دلم بنده به دستانت...

پ.ن: در بهاریم ولی عطر خزان پیچیده ، همچو پاییز ،چنان ابر بهار ، باریده، قطره ها دانه به دانه پر شور ، یاد تو لحظه به لحظه، پر نور......

زندگی ، جنگ و دیگر هیچ .....اوریانا فالاچی

کتابی که بی پرده از جنگ می گوید و بی هیچ تعارفی ، طرفین را دیوانگانی می خواند که برای هیچ به جان هم افتاده اند، مثل تمام جنگ های تاریخ بشری

بخشهایی از کتاب :

* به ویتنام رفتم. در ویتنام جنگ بود، آتش بود و خون بود. خبرنگاری بودم که دیر یا زود گذرش به آنجا می‌افتاد. شب شد و خوابیدم و ناگهان صدای جنگ گوش‌ها را پر کرد. همه جا می‌لرزید. خرابی‌ها به بار آمد. قلب‌ها سوراخ شد و در یک آن ضجه کودکان بی‌سرپرست و مادرانی که کودکشان از دست رفته بود به گوش رسید. و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود.

* و من به این فکر می‌کردم که در طرف دیگر دنیا بحث بر سر این است آیا می‌توان قلب بیماری را که فقط ده دقیقه از زندگی‌اش باقی‌ست، به جای قلب بیمار دیگری گذاشت تا شفا یابد؟ در حالی‌که اینجا هیچ کس از خودش نمی‌پرسید که آیا صحیح است جان یک عده انسان پاک و سالم را بگیرند و …؟
نفرت و خشم سراپایم را می‌لرزاند و مغزم را سوراخ می‌کند با خود قرار می‌گذارم که این گسیختگی دنیا را برای تو الیزابتا، و برای دیگران تعریف کنم.
برای تو که تضادهای این دنیای پر غوغا را نمی‌شناسی الیزابتا و برای تو که نمی‌دانی چرا وقتی می‌خندم از ته دل می‌خندم و چرا وقتی گریه می‌کنم این چنین زیاد می‌گریم. و چرا وقتی که باید شاد باشم خوشحال نمی‌شوم و چرا گاهی مشکل‌پسند و زمانی سهل‌گیرم. تو هنوز نمی‌دانی. در این دنیا با تلاش‌ها و معجزه‌ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می‌دهند ولی باعث مرگ صدها، هزارها و میلیون‌ها موجود زنده و سالم می‌شوند. می‌دانی؟ زندگی خیلی بیش از لحظه ای بین تولد و مرگ است…

*به بشر ایمان داشتن و به خاطر بشر جنگیدن؛چرا؟ و بالیدن به اینکه در میان افراد بشر به دنیا آمده ایم و نه در میان درختان و ماهی ها و کفتارها؛چرا؟

و من می گویم این تانک ها هستند که تاریخ را به وجود آورده اند.چون هرگز نشنیده ام که یک مرد خوب چهره ی دنیا را تغییر داده باشد.تو می گویی بله؟ پس ویتنام،خاورمیانه،چکسلواکی و… را برایم تشریح کن.برایم تشریح کن و به من ثابت کن تا از اینکه در میان افراد بشر متولد شده ام و در میان درختان و ماهی ها و کفتارها نیستم به خود ببالم.

* عظمتِ بشر،به بدبختی هایی است که می داند.یک درخت خود را بدبخت حس نمی کند.فقط بشر بدبخت است.چون بدونِ آگاهی،نمی توانیم بدبخت باشیم.

* بشر نه فرشته است و نه حیوان،و بدبختی بر کسانیست که بخواهند فرشته باشند و حیوان از آب درمی آیند.و خطرناک است اگر بکوشیم به بشر نشان دهیم که اعمالی نظیر حیوانات دارد،بدونِ آنکه عظمتش را یادآور شویم.و همچنین خطرناک است اگر بخواهیم عظمتش را بدونِ آنکه پَستیِ او را نشانش دهیم،به او یادآور شویم.و همچنین خطرناک است اگر نگذاریم که متوجه این هر دو موضوع بشود.و خوب است اگر این هر دو را برایش تشریح کنیم.

پ.ن: نویسنده خواهر کوچکی دارد به نام الیزابتا که 5 ساله بوده و قبل از سفر او به ویتنام سوال می کند معنای زندگی چیست ؟ و او برای یافتن معنای واقعی زندگی، به جنگ می رود چون هم خبرنگار است و باید گزارش تهیه کند و هم در جستجوی پاسخی بهتر برای سوال خواهرش می باشد .....

انتظار...

به سبزه زار خاطرم ، چو خاطرت جوانه زد،

به یاد خنده های تو ، تبسمی میانه زد

امید تازه ای دمید، هزار نغمه جان گرفت

خیال خسته ام به دل، تلنگری نشانه زد

ستوده ام دل ترا، که گوهری گرانبهاست

دلت به قلب و روح من، نوید صد بهانه زد

بیا بشین، به گفتگو، از عشق بیکران بگو

کلام ناب و نغز تو، به قصه ام، فسانه زد

دلیل شادی ام تویی، خیال عاشقانه ام

به عاشقانه ای بیا، که غصه ها به خانه زد

بدون تو دلم تهی، و خنده ام نمایشی

تو هر کجا قدم نهی، امید ها زبانه زد

قدم به هر قدم زنم، کنار ساحل دلی

دلم به شوق دیدنت، به زندگی کمانه زد

چو ابر و باد رهگذر، چو برگ خشک بی خبر

ببین دل حزین شده ، بیاد تو ترانه زد

پ.ن:دم به دم در فکر احوال تو ام .....

تو بتاز.....

سکوت را خوب بلدم

خوب بلدم

آآرام و بی صدا

طوفان ها را تماشا کنم

خوب بلدم

صبورانه

تمام بی عدالتی ها را

در بغضی

خفه کنم

و هیچ به روی کسی نیارم

چه بر من گذشته است

خیلی خوب

زخم های نشسته بر دل را

به لبخندی تلخ

پنهان می کنم

تو بتاز

من ترا

به تماشا نشسته ام

....

فجر....

آنگاه که خورشید

چادر سیاه شب را

از سر می اندازد،

تاریکی محو

و روشنایی

بر جان و تن زمین

رخنه می کند

آدمها

فجر می نامندش

و آن دمی ست که

سپیدی بر سیاهی

پیروز است ....

دلتنگی....

دلتنگی هایم

ذره ذره آب می شوند و بر گونه هایم

می چکند

بغض پر اندوهی ،

راه نفس را می گیرد

دلتنگی هایم

به درازای شب های سیاهی ست که ماه

ندارند

روزی اگر

از چشمان ابر

قطره ای باران

بر گیسوانت بارید

و یا نسیم

عطر اقاقی ها را

به مشامت رساند

دنبال قاصدکی بگرد

که نشانم را

نشانت دهد

من اینجا

در انتهای عبور لحظه ها

ترا سخت

در انتظارم....

وینستون چرچیل.....برندا هاوکن

ساد و روان گلچینی از مهمترین سخنان و مهمترین حوادث زندگی سیاستمدار بزرگ بریتانیا وینستون چرچیل را با صدای روحبخش آقای سلطان زاده گوش کردم .جالب بود و بسی آموزنده .....

مهتاب....

وقاحت دارد

که در حضور خورشید

ماهی را طلب کنی

که به لطف آفتاب،

تابان است ....

پ.ن: بعداز مدتها ، امشب ماه را تقریبا کامل و پر نور ، در اوج زیبای اش ، تماشا کردم ، آسمان مهتابی واقعا شگفت انگیزست اما نمی دانم چرا یاد خاطره ای افتادم، روزی که در توصیف طلوع زیبای خورشید ، گفته بودم «چقدر ماه شده » و بالافاصله از خورشید بابت این تشبیه معذرت خواهی کردم !!!!

آسیاب

سنگ زیرین آسیاب شدم

با تو لبریز از عذاب شدم

دل زده از ریای بی حدت

خسته از دیدن سراب شدم

پر پرواز ها شکست و کنون

دست بر دامن شراب شدم

تا فراموشی خیال خوشت

در خیالات بی حساب شدم

دل بهم خورده از دورنگی ها

فارغ از رنگ و هر نقاب شدم

تا به کی، چشم، بر رهت دوزم

چشم بسته به انتخاب شدم

همرهی خوب و مهربان جویم

با حضوری در انقلاب شدم

جویم و باز یابم عشقی نو

مست چشمان پر شراب شدم.....

بهترین دین....

کاش می دانستیم

چکاوک ها

به چه آیینی ایمان دارند

و گل های شعمدانی

رهرو کدامین پیامبرند

کاش می دانستیم

قاصدک

حامل چه پیامی ست

کاش به خلوتگاه پروانه ها

راه داشتیم

تا راز پرواز را

کشف می کردیم

چه کسی می داند

گل ها به کدام قبله

نماز می خوانند

که اینگونه

مهربانند

چه می شد

اگر

عشق تنها دین

آدم ها بود....

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد .....اوریانا فالاچی

بالاخره تمام شد....یک کتاب پر از تک گویی های مادری ( که هرگز مادر نشد) با جنین اش ( که البته هرگز بدنیا نیامد) ....

شاید اگر 30 سال پیش چنین کتابی را می خواندم ، یا هرگز ازدواج نمی کردم و یا هرگز به خودم اجازه مادرشدن نمی دادم ، اگرچه مادر شدن حسی بسیار دل انگیز و شیرین است اما این سوال که آیا عادلانه است کودکی را صرفا بخاطر شیرینی حس مادر به دنیا آوری ، آن هم در دنیایی که پر از بی عدالتی و دروغ و ظالم است ، و مخصوصا در مملکت خودمان که هنوز هم قدم به قدم کودکان کار به چشم می خورند و روز به روز بر خانوارهای فقیر جامعه ، افزوده می شود ؟!!!

بخشی از کتاب :

در قصه هایی که مردها برای توجیه زندگی از خود ساخته اند، اولین موجود انسانی، زن نیست، مردی است به اسم "آدم".
"حوا" بعدا پیدایش میشود، برای اینکه آدم را از تنهایی در بیاورد و برایش دردسر و ناراحتی درست کند.

در نقاشی‌های در و دیوار کلیساها خدا، پیرمردی ریش سفید است نه پیرزنی سپید مو.
قهرمانها نیز همه مرد هستند. از پرومته که به آتش دست یافت تا ایکار که می‌خواست پرواز کند.

حضرت مسیح هم که پسر پدر و روح القدس است و زنی که او را زاییده مرغ کرچ یا یک مادر رضاعی بیش نبوده.
با همه اینها ، زن بودن لطیف و زیباست.
ماجرایی است که شجاعتی بی پایان میخواهد.
جنگی است که پایانی ندارد.
اگر دختر به دنیا بیایی خیلی چیزها را باید یاد بگیری اول اینکه باید خیلی بجنگی تا بتوانی بگویی که اگر خدایی وجود داشته باشد میتواند پیرزنی سپید مو یا دختری زیبا و دلربا باشد. دیگر این که باید خیلی بجنگی تا بتوانی بگویی که آنروز که "حوا" سیب ممنوعه را چید "گناه" به وجود نیامد آنروز یک فضلیت پرشکوه به دنیا آمد که به آن "نافرمانی" میگویند.
و بالاخره خیلی باید بجنگی تا ثابت کنی که درون اندام گرد و نرمت ، چیزی به نام "عقل" وجود دارد که باید به ندای آن گوش داد.
مادر شدن حرفه نیست. وظیفه هم نیست. فقط حقی است از هزاران حق دیگر.
از بس این را فریاد میکشی خسته میشوی. واغلب تقریبا همیشه شکست میخوری،
ولی نباید دلسرد شوی. ....

و در بخشی دیگر :

هر چه انسان‌تر باشیم زخمها عمیق‌تر خواهند بود. هر چه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد. شادی‌ها لحظه ای و گذرا هستند
شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند اما رنجها داستانش فرق می‌کند تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم. . انگار که این خاصیت انسان بودن است…..

ورژن جدید ....

شاید روزی

دوستی

به نیلوفر آبی می مانده

که زشت ترین برکه ها را هم

جلا می داده

و زیبا می کرده، اما

حالا

به گل آفتاب گردان می ماند

آفتابی دروغین

نه صداقتی دارد

نه لطفی و مهری

وفق مرادش نباشی

وفق مرادت نخواهد بود

و چه بهتر که

نباشد.....

جهنمی بنام....

هر روز

بخشی از امید هایمان

پوچ می شود

و آرزوهایمان

دست نیافتنی

و شب ها

دلخوشی های تازه می سازیم و

خیالات نو می بافیم

تا مگر

با چنگ زدن بر آنها

روزی دیگر را

به شب برسانی

چطور اجازه دادیم

چنین جهنمی

برایمان بسازند.....

معجزه ی طلوعی....

مثل دریای خیال است

خیالت

آری

مثل سرچشمه ی پاک

مخمل سبز چمن زاری تو

مثل رود

همچو باران بهار

گاه نم نم باری

گاه سیلی ست روان

لحظه ها تیره و تارند ولی

یاد تو

مجمع نور است مرا

می شکافد شب را

کم ک مک بر دل من

می تابی

صبح فجر است دمی

که خیال تو طلوعی دارد.....

دیوانگی....

داشتم ، کتاب « نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد » را گوش می کردم ، خیلی وقت پیش کتاب فیزیکی اش را خریدم اما نتوانستم رابطه خوبی با نویسنده برقرار کنم و این شد که کتاب نصفه نیمه در انتظار تمام شدن ماند، تا اینکه لابه لای تخفیف های سایت فیدیبو ( علارغم تحریم اما بخاطر فقر کتاب سایتهای دیگر مجبور به شکست تحریم شدم 😔 ) فایل صوتی کتاب را دیدم و تصمیم گرفتم امتحانش کنم. خیلی خوبه دارم باهاش را میام و هنوز چند بخشی مونده تموم کنم اما حالا زنگ تفریحه ودارم به این فکر می کنم که خیلی از ما آدم ها هم در درون خودمان نوزادی داریم که روز و شب با او در تعامل هستیم ، و چه خوب است داشتن چنین جنینی، نه اینکه واقعا جنینی باشد ، نه ، بلکه می تواند یک خیال باشد، یک رویا، یک من دیگر یا شاید هم یک توی دیگر ، من خیال تو را دارم که تنهایی هایم را پر می کند ، با خیالت حرف می زنم، قدم می زنم و بحث می کنم ، گاه محکومش می کنم گاه اما محکوم می شوم ، وقت دلتنگی ،این خیال یا جنین ، تنها دلخوشی من است، با هاش رویا می سازم ، مشورت می کنم ، درد دل می کنم ، دلخوری های زندگی را سرش خالی می کنم و دعوا می کنم ، آشتی می کنم ، و گاه نیز می خندم ، چه کسی می داند ، شاید دیوانگی همین باشد .....

رویای صادق....

"دلم می خواست از دریا بگویم"

از حوال پریشان جهان ما بگویم

چو زرینه طلوعی خوش نظر کرد

پیشمان شد دلم ، رویا بگویم....

*

خیال من پر از شوق رهایی ست

ندارم پر، ولی پرواز عالی ست

دلم را دست عشقت می سپارم

که آغوشت چه آرام و خیالی ست

*

به رویایم ، جهان همچون بهاری

به لب های همه لبخند جاری

تمام سفره ها لبریز نعمت

تمام مردمانش شاد و کاری

*

به رویایم ، نه کودک های کاری

نه ظلم و فاسد و جاهل تواری

بجز عشق و محبت جا ندارد

درون سینه ها مهر است و یاری

*

من و تو ،دست در دست شقایق

به دشت و کوه و صحرا یا به قایق

بدور از بغض و کینه، غرق در عشق

بهشتی بی مثال ، رویای صادق

*

نشستیم و دل ما قصه گو شد

هزاران گفته نا پیدا ، به رو شد

گلایه رفت جایش خنده آمد

شدم مست نگاهت، دل سبو شد .....

پ.ن: امروز صبح وقتی شعرهای جدید سایت شعر نو را مرور میکردم به شعری بر خوردم با این مطلع"دلم می خواهد از دریا بگویم" ، و همین مطلع باعث تولد نوشته بالا شد، با این تفاوت که میخواهم را به میخواست تغیر دادم .برای همین مطلع داخل گیومه است چون در واقع زاده ذهن من نیست و مطلع شعر دوست بزرگواری در سایت شعرنوست که میتوانید از اینجا بخوانیدش.....

عشق جایش تنگ است.....آلیس مونرو

چه کسی گفته عشق نمی میرد....

کتابی از آلیس مونرو شامل چند داستان عاشقانه ، کوتاه و زیبا....این کتاب به ژیبایی سیر تحول نویسندگی ، خانم مونرو را نشان می دهد.ایشان یکی از معروفترین داستانویس های کاناداست..

مزدور....هاوارد فاست

جنگ بی رحم است یا آدم ها!

روایتی روان و جذاب و کم نظیر از تلخی های جنگ که به زیبایی نوشته و پرداخته شده با پایانی بسیار تلخ و غمگین، ....

حاجی مراد....صادق هدایت

قرعه شروع کتابخوانی امسال به نام پدر داستان ایرانی مرحوم صادق هدایت خورد

کتاب حاجی مراد مروری بر فرهنگ مرد سالاری و خورده فرهنگ های ایرانی دارد ، داستانی کوتاه اما جالب که می توان بعنوان زنگ تفریح کتابخوانی بهش نگاه کرد ....،

پ.ن: تقریبا از اواخر بهمن به اینور فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم .و دلم حسابی برای کتاب ها تنگ شده بود ، ...

Founder

دیدن فیلم از جمله سرگرمی های ست که معمولا به اتفاق بچه ها لذت بخشه اما امروز از آنجاییکه حوصله هیچ کاری را نداشتم تصمیم گرفتم به تنهایی به تماشای یک فیلم بشینم و خیلی اتفاقی با این فیلم آشنا شدم

اگر اتفاقهای تلخ و به ظاهر کم اهمیت ان را کنار بگذارم در کل جالب بود ، خصوصا برای کسانی که بدنبال شروع کار جدید هستند یا پشتکار و اراده ی خوبی ندارند بسیار مفیده....

در واقع از ابتدای فیلم کارگردان سعی داره ببینده را به این واقعیت برساند که : برای موفقیت و رسیدن به هر آرزو و هدفی ، نه تحصیلات مهمه نه هوش نه پول ، بلکه مهمترین چیز پشتکار و اراده است ....

پ.ن: داستان فیلم بر اساس واقعیت های تاسیس مک دونالد می باشد

فراموشی

من

شاید همان قصه ناخوانده ات بودم

همان که کلاغش هرگز به خانه نرسید

همان که پایانی آزاد داشت

من بودم و یکی نبود

که در لابه لای قصه های هزارو یک شب

گم شد

سرشار از امیدهای واهی و

در انتظار آرزوهای سراب.....

مسافری ره گم کرده در کویر تنهایی ها

مرا هیچ کاروانسرایی بخاطر نخواهد داشت

غریب در همه شهرها و بی هیچ زادگاهی

تو نیز عزیز دلم

خاطره ام را زود فراموش خواهی کرد

و زودتر از آن یادگارهایم

و قبل از همه

رویایم را

مگر نه اینکه دنیا محل گذر است

من نیز

رهگذر روزهایی چند،

در زندگیت بودم

اگر بی خداحافظی رفتم

فکر کن

اجل امانم نداد......

پ.ن: نوشته ای ویرایش شده از آرشیو نوشته هایم،

۱۳۹۸۰۶۰۵۱۲۱۰

بهار و باران و عطر گل ها جاری ست

اما تو نیستی که

حال من و دل خوب شود....

قربان خنده هایت....

عشق یعنی که

تو فارغ ز دلم می خندی

من ز لبخند تو

جان گیرم و خندان بشوم.....

قبله جان ....

ننوشتم که ترا، قبله جان می دانم ؟

از همه خلق جدا، در طلبت می مانم؟

ننوشتم ز دلت، قوت جان می گیرم؟

با تو تا عرش روم ، بی تو ولی بی جانم

ننوشتم که بجز تو نکنم حاجت دل؟

حاجت از نور نگاه تو به جان، افشانم

ننوشتم که ترا، دوره کنم هر لحظه؟

لحظه هایم به خیال تو شود، بستانم

بی تو سرسبزی بستان به چه کارم آید؟

بی تو گلبرگ خزانم ، به دمی رقصانم

گل خوشرنگ بهار بر سر گلزار دمید

نغمه ی غم شده ام، در دل شب مهمانم

خانه ی خالی من عطر ترا می طلبد

بی تو لبریز غمم، خاطره ی بارانم ......

پ.ن: چندمین بهار است که این همه زیبایی را بی حضورت به تماشا می نشینم .....