"دلم می خواست از دریا بگویم"
از حوال پریشان جهان ما بگویم
چو زرینه طلوعی خوش نظر کرد
پیشمان شد دلم ، رویا بگویم....
*
خیال من پر از شوق رهایی ست
ندارم پر، ولی پرواز عالی ست
دلم را دست عشقت می سپارم
که آغوشت چه آرام و خیالی ست
*
به رویایم ، جهان همچون بهاری
به لب های همه لبخند جاری
تمام سفره ها لبریز نعمت
تمام مردمانش شاد و کاری
*
به رویایم ، نه کودک های کاری
نه ظلم و فاسد و جاهل تواری
بجز عشق و محبت جا ندارد
درون سینه ها مهر است و یاری
*
من و تو ،دست در دست شقایق
به دشت و کوه و صحرا یا به قایق
بدور از بغض و کینه، غرق در عشق
بهشتی بی مثال ، رویای صادق
*
نشستیم و دل ما قصه گو شد
هزاران گفته نا پیدا ، به رو شد
گلایه رفت جایش خنده آمد
شدم مست نگاهت، دل سبو شد .....
پ.ن: امروز صبح وقتی شعرهای جدید سایت شعر نو را مرور میکردم به شعری بر خوردم با این مطلع"دلم می خواهد از دریا بگویم" ، و همین مطلع باعث تولد نوشته بالا شد، با این تفاوت که میخواهم را به میخواست تغیر دادم .برای همین مطلع داخل گیومه است چون در واقع زاده ذهن من نیست و مطلع شعر دوست بزرگواری در سایت شعرنوست که میتوانید از اینجا بخوانیدش.....