پرواز ....
عاقبت ، فرصت دیدار رسید
قفل در باز شد اخبار رسید
آنکه زندان قفس بود به دل
بال بشکسته به بازار رسید
بغض در سینه فراموشی رفت
خنده بر چهره تب دار رسید
ابر تاریک به کنجی کج شد
پرده ها رفت و به اسرار رسید
لب گشودم که بگویم یارا
نوبت زردی گلزار رسید
عمر ما بند خزان است، کنون
کس ندانست چه دشوار رسید.....
پ.ن: میانه ی این خاور هر روز یک داستان داریم!!!
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۷/۱۶ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 