یاد بادا....

دیدار این زیبای کم تکرار بی شک روزم را خواهد ساخت .

خدا می داند چقدر دلتنگ دیدار چنین گلی و چنین روزی بودم و چقدر بهت غبطه می خوردم که کاکتوس های تو گل می دهند و برای من نه و حالا

این چندمین کاکتوسی ست که گل می دهد آن هم به این زیبایی و ناگهانی ...

هریس به  پاریس....

امشب بعد از مدتها به اتفاق بچه ها فیلم کمدی-درام تاریخی خانم هریس به پاریس می رود که محصول ۲۰۲۲ به کارگردانی و تهیه کنندگی آنتونی فابیان است را تماشا کردیم ،

طنز بود اما به طور خاصی غمگینم کرد ،

به ناتوانی انسان فکر کردم ، به اینکه چقدر شکننده هستیم و تنهایی هایمان

چقدر عمیق و بزرگ و وحتشناک است

هر کدام در جزیزه خود ، درون حصاری بلند ، به بلندای سکوت حبس شده ایم و چه درد ناک است انسان بودن

هم وطن !!!

شاید من مصداق کامل این مثال باشم که می گوید :

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است

شاید هم هیچ ربطی به آن نداشته و این اخلاق و تفکر من بسیار خصلت بدی باشد ، شاید بعضی ها فکر کنند آدم خسیسی هستم ، یا مال دوست یا .....هرچی اما دست خودم نیست خرید بعضی چیزها را از شهر دیگر حتی اگر ارزانتر باشند، وقتی در شهر خودم پیدا می شود را دوست ندارم، همچنان که اگر چیزی در کشور دیگر حتی با کیفیت تر باشد باز اگر بشود در کشور خودم پیدایش کنم هرگز نمی خرم ، برای همین در تمام سفرهایم سعی می کنم بجز چند نماد به رسم یادگار هیچ نخرم ، مگر مجبور شوم یا کسی سفارش داده باشد .

خصوصا کشوری مثل روسیه که در جنگ با اوکراین هست ، نهایت سعی ام را کردم کمترین سود را به عنوان توریست به ان کشور برسانم ، کمترین خرید ، استفاده از اتوبوس های شهری و مترو های بی نظیرش کمک کرد کمترین هزینه را بکنم و در عین حال بیشترین استفاده را ببرم . و البته چند نفری از همسفران که تازه با هم آشنا شدیم از این روش و برنامه ریزی بسیار هم استقبال کردند ....

و حاصل کار مثل دیگر سفرهایم ، سفری کاملا اقتصادی ولی پر از خاطرات خوب شد....

اما در این میان خانواده ای ۵ نفره شامل پدر و مادر نسبتا پیر و پسر و عروس و نوه ی ۷ یا ۸ ساله شان توجه همه را جلب کرده بود .این خانواده طوری خرج می کردند که انگار گنجی تمام نشدنی و باد آورده داشتند و بی رحمانه و بی حد و حساب برای همه چیز، هزینه می کردند . و جالب تر اینکه بسیار مدافع جمهوری اسلامی بودند و با همه در دفاع از دولت و حکومت بحث می کردند ....نمی خواهم کسی را قضاوت کنم اما واقعا چنین بنظر می آمد که بسیار گرسنه و ندید هستند .جالبتر اینکه عروس خانوده اعلام کرد پدر شوهر و مادر شوهرش امسال قبل از روسیه ، تایلند و دوبی و ترکیه بوده اند و بعداز روسیه هم دوباره دست جمعی به اتفاق جاری و برادر شوهرش ، عازم مکه خواهند بود !!!!

و البته ناگفته نماند که از مسلمانی اندکی حجاب را هم حفظ می کردند البته اندکی ....

سیرکی بنام ....

و دوباره آغاز یک دوره خیمه شب بازی و سرگردانی ملتی که متاسفانه بازیچه ی این سیرک هستند ..

پ.ن: عکس بزرگترین سیرک مسکو!

این کجا و آن کجا

دل سگ...میکائیل بولگاکف

از این نویسنده قبلا مرشد و مارگاریتا و نیز کتاب یادداشت های یک پزشک جوان را خوانده بودم، این کتاب هم داستانی غافلگیرکننده و در عین حال تخیلی دارد که البته مثل دو اثر دیگرش بسیار عمیق و انتقادی ست،.....کوتاه اما پر معنا...

پ.ن: هر کسی لایق ترقی نیست و آدم هایی که هنوز شعور و آگاهی نیافته اند نباید مقامی داشته باشند ،

پدر...

کی رسد

پیشت رسم

بر دیده گانت بنگرم؟!...

روزت مبارک آسمانی من🖤....

پ.ن: روز جهانی پدر بر همه پدران زمینی و آسمانی مبارک، هر که دارد ، قدر داند

بهار هم می رود....

خیره می مانم و از حادثه ها حیرانم

خسته از خاطره ها، در طلبت گریانم

&

آسمان غصه دل وا نکند ، تاریکی ست

تیره روزی به دلم رفته چنین طوفانم

&

غم اندوه تو هر روز به ابری بدهم

داغ نا دیدن تو، بغض شود بر جانم

&

راه بی راهه ی آن خانه خرابان گم شد

در معمای نگاهت شده سر گردانم

&

حرف های دل خود با گل و بلبل گویم

داد بی داد چه سودم بکند درمانم؟

&

پس بده قلب مرا ، یا برسان مهرت را

تا به دیوار دلت تکیه کنم شادانم

&

اندکی از تو مرا سخت کفایت بکند

قانعم کن به دمی تا نظری تابانم

&

کوه سرسخت شدم، تیشه نزن بر قلبم

کام شیرین مرا تلخ نکن، جانانم!

پ.ن: بهار رو به اتمام است و من دلم می گیرد از این خیال....

عصر دلتنگی ....

به بی راه می کشانی ام وقتی

نگاهت را

از نگاه مشتاقم

دریغ می کنی

و مرا

به سوی ناامیدی

سوق می دهی

دلم زار می زند برای دیدارت

و تو

چه بی رحمانه

تهی می شوی از خیالم

عبورت از جهان

ثانیه ای بود

هزار ریشتر

که تمام مرا ویران کرد

در پی آبادی نیستم

اندیشه های پوسیده را

در دل تاریکی

دفن کرده ام

باید به نور عشق برسم

به روشنایی آفتاب مهرت....

زمخت زیبا....

از وقتی که یادم میاد بر این روال گذرانده ام که حول و حوش ۵ صبح بیدار شده و برای شروع یک روز دیگر آماده شوم .بعداز بازنشستگی سعی کردم این روتین را تغییر دهم البته شاید سال ها طول بکشد تا تغییر کند . اما اصلا چرا تغییر دهم .مگر نکفته اند سحر خیز باش کامروا شوی ....

خب این سحر خیزی هم نعمتی ست .صبح زود بیدار شدن و همراه با طبیعت گشتن ، نفس تازه صبح را به ریه ها هدیه دادن و جان را به نسیم صبح سپردن .....

امروز هم مثل تمام روزهای گذشته ، صبح زود، با آواز پرنده های خوش صدا بیدار شدم دقیقا ۵ و ۲۰ دقیقه ...و یکراست رفتم سر باغچه ، این سه هغته که نبودم حسابی علف های هرزه میدان را خالی یافته و از سر و کول گل ها بالا رفته بودند .رزها کلی گل باز کرده اما میان علف ها گم شده بودند.خیلی از گل ها هم که کلا دیده نمی شدند .

این بود که رفتم به جنگ علف ها ، وقتی بخود آمدم ساعت ۹ شده بود و نصف باغچه تمیز و اکثر گلدانها پاکسازی شده بودند . حسابی خسته شدم اما با دیدن گل این کاکتوس جان تازه ای یافتم .نمی دانم چرا ، اما گل دادن کاکتوس ها همیشه سر شوقم می آورد.اینکه این گل های زمخت و پر خار به گل می نشینند پدیده ی شگفت انگیزی ست ....

مثل بعضی از آدم ها که بنظر خشک و خشن می آیند اما وقتی هم کلام می شوی می فهمی که چه قلب مهربانی دارند .مثل مردم روسیه ....

تمام هم سفران در بازگشت ، نظرشان نسبت به آنچه در موقع رفتن داشتند تغییر کرد چرا که بارها و بارها مهربانی مردم این سرزمین یخی برایمان ثابت شد ....

کافکا در ساحل....هاروکی موراکامی

کتابی پر ابهام و عمیق.....

یادداشت هایم:

# در سفر یک همراه در زندگی یک غمخوار....مثل ژاپنی...

# در ضیافت افلاطون دنیای باستان ادمها سه نوع بودند،

مذکر مذکر

مذکر مونث

مونث مونث

تااینکه خدا تصمیم می گیرد انسان را تنبیه کند برای همین چاقویی بر می دارد و ادمها را نصف می کند ، بعد از آن ، ادمها به دو نوع تبدیل می شوند مذکر ومونث

برای همین است که در طول تاریخ ادمی همیشه بدنبال نیمه دیگری ست.....

# فقط یک‌جور سعادت هست، اما بدبختی هزار شکل و اندازه دارد. به قول تولستوی سعادت یک تمثیل است، اما بدبختی داستان است.

حضرت والا....

آشفته خیالی ست، شب و روز در اینجا

بیهوده جدالی ست در این غمکده بر پا

دیوانه نمودی ، دل دیوانه و رفتی

هر کو نگرم عطر تو جاری ست بدآن جا

خالی شده از خاطره ها، چشم به راهم

بر قامت هر جاده یادت شده پیدا

اندوه، مرا ، راهی دریای عدم کرد

دل غرق تمنای تو ، بی منت دنیا

شاید که شبی ، بخت، ترحم بنماید

در خواب شوم ، خام شود خاطر رویا

شبها به خیال تو شوم خیره به مهتاب

در دیده ی مهتاب نشستی به تماشا؟

در وقت سحر حسرت دیدار تو دارم

پلکی بگشا، باز بتاب ، حضرت والا

مغرور من

خورشید چو زیبای دریا نگران شد

ماه از پی رسوایی شب، گرد جهان شد

صبح در سر سودای شهابی که گذر کرد

شب بهر تماشای جهان زود روان شد

هر روز برای دل من فصل جدایی ست

چشم و دلم از غیبت تو باز رمان* شد

تقدیر چنین بود که در چرخش ایام

یک سایه ی تو، در ته هر کوچه نهان شد

از دست و دلم رفته حساب مژه هایت

بس خیره به آن مردمکت، دل فوران شد

بگذار به آن قله مغرور رسد دست

دستی که کنار کمرت حلقه جان شد

دل با تو رسد بر نوک آن سرو غزل خوان

هرچند کویر دل من بحر گران شد

طوفان بلا خیز، به گرد تو نخیزد

رعدی که برآشفت، برای تو دوان شد

پرواز به رویای تو ،اوجی به نهایت

دیدار تو در چهره هر غنچه نشان شد

*: رمان،=ترسان(فتحه ر)

پ.ن: نمی دونم چرا (کاملا بی ربطه ) اما این شعر بعداز شنیدن آهنگ جدید داریوش با نام "به من فکر کن " به دلم افتاد .....

تاریخ واقعی سروده:

​​​​۱۴۰۰۰۴۲۷۰۹۲۸۰۰

​​​​​​

استقبال ....

آسمان، باران و رعدی را به ما مدیون شده
این زمین عطر بهاری را به ما مدیون شده

&
حسرت دیدار تو بر قلب من سنگین نشست
روزگارم ، گاه شوقی را به ما مدیون شده

&
تا به کی حرف و سخن ناگفته ماند کنج دل
بزم دیداری و گفتی را به ما مدیون شده

&
غصه ی دوری به جانم زخم کاری می زند
مرهم زخمی به مهری را به ما مدیون شده

&
در فراقت با گل و بلبل نشستم تا سحر
همزبانی با غریبی را به ما مدیون شده

&
همدلی روی زمین پیدا نشد جانان من
همدلی در آسمانی را به ما مدیون شده

&
آسمان غرید باز ، باران سیل آسا دمید
آفتاب زر نشانی را به ما مدیون شده...

پ.ن: آسمان به رعد و برقی و بارانی بهاری و زیبا ، به خروش آمد و چه آوای دل انگیزی ....

بازگشت....

هر گوشه ی دنیای رویایی،

رویای زیبای تو را یابم

اندوه قلبم می رود از یاد

نقش جهانی تازه می بافم

در غربت چشمان زیبایت

یک صد نگاه ناب ، می بارم

در آسمان شهر بیگانه

با چشم زیبای تو می تابم

ای نازنین قلب و جان من

با تو حکایت ها نکو سازم

در گوشه گوشه شهر بیگانه

هر لحظه با یادت به دیدارم

هر صبح با تو در طلوعی سبز

هر شب به خواب ماه، بیدارم

هر دم بیاد مهر تو جاری

هر صبح، بهاری تازه تر دارم

پ.ن: سفر به پایان رسید و عازم خانه ام ، رانندگی در جاده ی رویایی و برگشت به خانه اینبار نیز پر از خاطرات شیرین و دلگرم یاد تو....

گذر از تاریخ

پ.ن: دلم می خواست می توانستم داستایوفسکی را از دل تاریخ در بیارم و اینجا کنار این ساعت خاموش مرگ، روبروی خود بنشانم و از نبوغش بپرسم، از اینکه در میان ان همه مشکلات چگونه جنایات و مکافات متولد شد؟ برادران کارامازوف را از کدام خاطرات ساخت، شب های روشن چه بر او گذشت و ابله که بود؟ چگونه چنین شاهکارهایی را ساخته و پرداخته و در تاریخ ماندگار شده ؟، از کجای این خانه الهام گرفته ، در کدام گوشه ی این اتاق جرقه های نوشتن شعله ور شدند ، کاش می شد چند ثانیه فقط چند ثانیه او را از گذشته ها پس گرفت....

تمام سفر به یک طرف ، دیدار از خانه موزه ی نویسنده محبوبم به یک طرف

عکس خانه ی داستایوفسکی در شهر سن پترزبورگ

تکرار عهد ....

هر قصه ی جهان یک طرف،
عشق یک طرف
شعر و غزل به یک طرف و
نغمه یک طرف
حرف قشنگ عشق شنیدن ز غنچه ای
شور و شرر به یک طرف و
خنده یک طرف
لبخند سرخوشت نرود از خیال دل
دیدن به یک طرف .
شنیدن به یک طرف
هر کو زمان
بدون محبت گذر کند
تمرین بودنی ست تهی،
مرده یک طرف
صبحت ز نور عشق ،
منور شود عزیز
بودن به یک طرف ،
غنودن به یک طرف
آسوده باش ای غزل اندوه چشم من
در خواب من شو باز ،
به تکرار یک طرف
عهدی که با نگاه خمارت ببسته ام
پیمان عشق
مانده ی دیدار یک طرف
......
پ.ن: عکس : آسمان سنت پترزبورگ ، ساعت ۱۱ شب ویوی اتاق،
آسمان، نم نم رو به تاریکی ست و
اصطلاحا گرگ و میش است
خرداد ۱۴۰۳

کتاب سفر....

جهان ما به گذر

گشتگاه ما به خطر

نگاه تو طلبم

ای همه نگاه و نظر..

حق با آقای سروش صحت است، مطالعه فقط کتاب خواندن نیست ، گاه سفر، کتاب قطوری ست لبریز از زندگی ، جذابتر از هر رمانی، عمیق تر از هر فلسفه ای و ماندگار تر از هر تاریخی ،

خارج شدن از منطقه ی امن خود و دل به دریای ناشناخته ها سپردن و راهی سرزمین غریبه ها شدن ، همراهی و همزیستی با آدم هایی که هرگز نقشی در زندگی ات نداشته اند ، حتی غیر همزبان، با دینی متفاوت ، فرهنگی متفاوتر همه و همه کمک می کند تا تجربه های تازه ای کسب کنی ، آگاهی و دانشت را گسترش دهی و دیدگاهت را متحول نمایی ، می اموزی ، گذشت را ، صبوری را ، بزرگواری را ، و دقیقا مثل یک کتاب خوب ، حال دلت را سامان می بخشی

من نیز با تمام سختی ها ، اینبار به لطف خدا و همت خودم ، برای رسیدن به یکی از آرزوهای دور و درازم اقدام کردم، خدا را شکر تا اینجای سفر همه چیز عالی بوده ، همسفران بسیار عالی و لیدر نازنین کمک کردند تا خاطرات خوبی را از مسکو به تقویم زندگی ام اضافه کنم ، امیدوارم این همراهی خوب تا انتهای سفر تداوم داشته باشد

سفر به مسکو یکی از آن رویاهایی بعید بود که محقق شد ، تصور اینکه روزی نویسنده محبوبم در این خیابان ها قدم زده اند حس خاصی دارد ، اینکه بر این شهر و مردمش در طی تاریخ چه ها گذشته و چطور ویرانه ها چندین جنگ چنین آباد گشته و این مردم به ظاهر یخ زده چقدر مهربان و لطیف هستند باور کردنی نیست....

امروز مسکو را با معماری و شهر سازی کم نظیر و منظره های زیبای آسمانش پشت سر می گذاریم و راهی سنت پترزبورگ رویایی می شویم تا یکی دیگر از رویاهایم را محقق سازم....

پ.ن: عکس مجسمه پوشکین و همسرش روبروی خانه شان در خیابان اربات

جان...

دلبری، دلبرتر از جانان جانم، که بود

محرمی، محرمتر از یار فروزانم ، که بود

عاشق رویش شدن، تکرار هر روز من است

مهربان تر از تمام مهربانانم، که بود....

توماس...

آدم چقدر باید بی رحم باشه که این زبون بسته را بزنه و ول کنه بره....

ایشان اقا توماس هستند، حدود یکساله، بچه ی کار و یک دست شکسته ، قراره چند شب مهمانم باشه،خدا را شکر زود با هم دوست شدیم و خیلی زود بهم اعتماد کرد...بسیار مظلوم و آروم ❤️

پ.ن: دیگه دیروقت بود نشد فردا باید با شامپو خشک تمیزش کنم، فعلا با دستمال مرطوب یکم تمیز شد .خیلی سیاه شده بود

شنبه ای پر امید...

چه شروع دل انگیزی

نوای دلنواز قمری

نسیم روح بخش صبح و

طلوع زیبای چشمانت

و این

نهایت خوشبختی ست....

پ.ن: سال ۶۷_۶۸ استاد حقجو سر کلاس برنامه نویسی جمله ای گفت که در تمام زندگیم همیشه آویزه ی گوشم کردم: {گاهی خودت را ثانیه ای حذف کن ، اگر فقط یک نفر را در ذهنت یافتی که نبودنت لطمه ای به زندگی اش می زند بدان که بودنت معنایی دارد. }

خوشحالم که تمام این سالهای گذشته ی بودنم، برای خیلی ها مفید بودم و امیدوارم همچنان تا نفس آخر برای اطرافیانم مفید باقی بمانم و با عشق شان زندگی ام پر معنا بماند...

زندگی فراتر از عشق نیست، نیازهای مادی یا مرتفع می شوند یا سرکوب، بیماری ها یا معالجه می شود یا به مرگ می رسند، ووو. اما بارها گفته ام مردن چندان مهم نیست ، کی و چگونه مردن هم مهم نیست آنچه مهم است درواقع چگونه زیستن است ،

عشق و مهربانی و دلگرمی ست که دویدن ها را برای زیستن ، جنگیدن ها را برای بدست آوردن ، و صبر را برای تحمل سختی ها آسان می کند ، باید کسی یا کسانی باشند که به بودنت معنا دهند ....

یادبود....

نشسته ای تو بر نظر

خیال خسته بی خبر

به خنده دل گشایی ام

به هر نظر، تو پر گهر

&

به یادبود یاد تو

به یاد خنده های تو

کنار خاطرت دمی

قدم زدم به یاد تو

&

چو مهر، همچو اختری

میان جمع ، سر تری

همیشه مهربان من

دل از دلم تو می بری....

پ.ن: دلم گرم است که یادت هست،

آرایش دشمن.....املی نوتومت

حکایتی زیبا از جدال بین تکستور و ژروم در یک تاخیر پرواز ۲ ساعته

داستان کوتاه اما پر معنا .

اشاره ی زیاد بی شک باعث لو رفتن داستان می شود همینقدر بگویم که عالی ست.....

در بخشی از کتاب می خوانیم:

«فکر همه‌جایش را کرده‌ام. خیال می‌کنید برای چه به حس شنوایی شما حمله کرده‌ام؟ نه‌فقط برای این‌که منع قانونی ندارد، بلکه بیش‌تر به این خاطر که شنوایی بی‌دفاع‌ترین حس در بین حواس است. چشم برای محافظت از خود پلک دارد. در مقابل بوهای ناخوشایند هم فقط کافی است بینی‌تان را بگیرید، واکنشی که حتی در طولانی‌مدت هم کوچک‌ترین دردی در پی ندارد. چشایی را می‌توان با روزه و پرهیز که به‌هیچ‌عنوان ممنوع نیستند در امان نگه داشت. و از لامسه هم قانون محافظت می‌کند، اگر کسی شما را برخلاف میل‌تان لمس کند، می‌توانید پلیس خبر کنید. آدمیزاد تنها یک نقطه‌ضعف دارد و آن هم گوش است.»

چوب خدا .....

پنداشتی کسی ، به دلالت نمی رسد

در لاک ها نهفته، به حالت نمی رسد

&

خامی گرفته عقل همه، پخته کی شود

هرگز به پای مکر خصالت نمی رسد؟

&

هرکو گذر کنی و ببینند رد شدی

مشغول عیش گشته ، سوالت نمی رسد

&

گشتی چو فارغ از همه احوال دیگران

احوال خوش نرفته ، زوالت نمی رسد

&

تا صبح گرم مجلس و خلوت سرا شوی

شوری حواله کرده و وبالت نمی رسد

&

ای غافل از حوادث این روزگار تلخ

پنداشتی که روز زوالت نمی رسد

&

بگذشته از هر آنچه امیدی محال بود

ایام خوش به سر شده فالت نمی رسد...

&

پندار خام آدمیان چون سراب پوچ

چوب خدا ببین که به کارت چو می رسد!....

خاطره ی  بهشت....

خفته بر سینه سر سبز شمال

رفته تا نقطه پرواز خیال

نفس اش بوی بهار

دامن اش نقش و نگار

خیره بر آبی دریای خزر

.....

خرداد و من و سفر....

از دور ترین نقطه خزر تا تنکابن و تجدید دیدار خاله جان ، مرور گذشته ها و خاطرات تلخ و شیرین

و امروز ادامه سفر تا تهران و....

تا الان جدا از تجدید دیدار عزیزانم ،

بهترین قسمت سفر لذت رانندگی در جاده ی رویایی چالوس بود ،که امروز برایم تجربه ی نابی شد ، فراز و فرودهای این جاده ی رویایی ، حالم را حسابی خوب کرد تا باقی سفر چه پیش آید....

پ.ن: البته .سالها پیش ، چندین بار این جاده را به اتفاق خانواده رفته بودم اما اینبار تجربه ی متفاوتری بود ، هم تنها بودم و خودم رانندگی می کردم و هم دغدغه ی زمان نداشتم بی عجله ، غرق در خیالات و محو زیبایی بی نظیر این جاده که بهشت را تداعی می کند ....