یلدا مبارک
یلدا
همان شب تاریک و سیاهی ست
سایه افکنده بر دیوار دل
و گسترده بر خاک زندگی
بیا
در سحرگاهی زیبا
دست در دست هم
بر این تاریکی
نور بپاشیم و
یلدا را
به صبحی پر از نور و امید
برسانیم...
پ.ن:
تو برای دل من
خورشیدی
که ز تاریکی یلدا
آیینی.....
یلدا
همان شب تاریک و سیاهی ست
سایه افکنده بر دیوار دل
و گسترده بر خاک زندگی
بیا
در سحرگاهی زیبا
دست در دست هم
بر این تاریکی
نور بپاشیم و
یلدا را
به صبحی پر از نور و امید
برسانیم...
پ.ن:
تو برای دل من
خورشیدی
که ز تاریکی یلدا
آیینی.....

یک شهر نشاط
یک شهر امید
یک خانه ی به وسعت شهر
لبریز از آرامش و امنیت
این همه عشق
از کدامین آسمان باریده که
کوچه پس کوچه های این شهر را
مهربانی پر کرده.....
پ.ن: اینجا استانبول است که در ازدحام شلوغی اش هر گوشه گربه یا سگی را می بینی که با آرامش تمام نظاره گر زندگی ست، غذای فراوان، جای خواب ایمن و مهربانی مغازه داران و رهگذران، آدمی را شگفت زده می کند،
چرای اش را نمی دانم اما عشق خالص و مهربانی بی حد اینجا معنا یافته وخانه ای به وسعت یک شهر برای سگ و گربه ها محیا شده...
با طلوع هر آفتاب و
درخشش روشنایی
باورهایم رنگ می بازند و از تاریکی تلخ کامی
رها می شوم
من اینک
جز تو هیچ
باوری ندارم
هیچ ....
پ.ن: با نفس های آخر پاییز ، نفس تازه می کنم و ترا در پستوی دلم ، جا می دهم ، آنجا بمان تا بهار که همراه شکوفه ها ، عطرت را به جانم ریزی ....
اعدام یا حبس ابد ؟ کدام انسانی تر است؟
چخوف داستانش را با این سوال شروع و در نهایت به یک اتفاق شگفت انگیر ختم می کند...
یک شرط بندی بین بانکداری که معتقد است اعدام بهتر است و وکیل جوانی که اعتقاد دارد حبس ابد انسانی تر است چرا که زندگی تحت هر شرایطی بر مرگ ارجحیت دارد....داستان کوتاه اما بسیار آموزنده است ..هر چند وکیل پیروز این شرط بندی ست اما به نوعی هم سخن بانکدار را تایید می کند
نظر شما چیه ؟
زندگی قصه ی آه است، غم و لطف نگاه
حسرتی مانده به جان ، شادی تکرار پگاه
موج سرگشته که راهی شده در عمق غمی
چشمه ی پاک و زلالی پس اندوه و تباه
گریه های دل شب ، ناله ی پر سوز و گداز
خنده ی گمشده در عمق دو چشمان سیاه
نغمه هایش شده سر ریز به لبهای گلی
یا دل آویزی آویخته بر چهره ی ماه
تک تک پنجره ها خیره به تاریکی شب
یا طلوعی به تماشایی زیبایی راه
زندگی آمدن و رفتن و دیدن ها بود
یا غنودن به خیالی خوش و لبریز گناه
زندگی کردن ما ، جنگ و جدلهای درون
صلح و آرامش روزانه ی افتاده به چاه
پ.ن: دیروز پاییز ، مژده آمدن زمستان را بر سر خانه های این شهر بارید و سرمای برف نیمه جان را بر تن و جان خسته ی این شهر جا داد، می اندیشم عمر چه آسان می گذرد ، و چه کوتاه است عمر ظلم و بی داد ها، امروز بشریت قدمی فراتر برداشت و دیکتاتوری دیگر به خاک نشست، تا تاریخ انهدام دیکتاتورها را یادآور شود ، و زیباترین خبری که شنیدم صف طویل انتظار ملتی بود که از ظلم آواره غربت شده بودند و به شوق راهی وطن بودند، انگار قطرات برف آسمان تهران، نوید شادی رهایی داشت....
آشوب چشمت را کدامین رنگ پندارم؟
طرز نگاهت را کجای دل نگهدارم؟
عطر تنت را لای پیراهن نهادم باز
عطر نگاهت را کجای خانه بسپارم؟
شب های بی تو ، با غم و اندوه می آید
اندوه دل را در کجای سینه می کارم؟
فردا تو راهی می شوی همراه دریاها
موج سکوت خانه را آرام می دارم
هرگز نمیگردد برایم دوریت عادت
اما خیال خاطرت را خوب می بارم
ای یاور روزای تلخ و روز شیرینم
آسوده رو ، من با خدایم خلوتی دارم
تنهای تنها مانم و لب بسته از شکوه
او هم خدایی می کند، تنها نمی زارم
با چرخش ایام لاکردار، می چرخم
سیر جهان را می کنم تا غم، به رقص آرم
جز اینکه نتوانی زندکی کنی ؟ ذلالت محض انسان را به وقت مرگ می توان درک کرد وقتی نفس حبس می شود و تو قادر نیستی انگشتی را تکان دهی ، ناتوان و بی هیچ اراده ای دراز به دراز می افتادی و اطرافت را تماشا می کنی ، این همه دویدن ها. نقشه ها. آرزو ها ، به نفسی بند می شود ، اینکه بمانی یا بری. هیچ اراده ای در آن نداری ، به همین راحتی ، و تو آنگاه به پوچی زندگی می اندیشی ، به این همه حرص و طمع آدمی خنده ات می گیرد و حرف ها و سخن ها و کار های یاوه را می شنوی و می بینی و هیچ نمی گویی ، فقط لبخندی تلخ گوشه ی لبانت شکل می گیرد ، همین، این همان بود که در انتظارش بودیم؟ همان که خود را به آب و آتش می زدیم تا بهش برسیم ؟
چگونه اتفاق افتادنش ، چه فرقی،دارد، روزی خواهد رسید و مرا هم درگیر خواهد کرد ، آیا فرصت خداحافظی خواهم داشت ؟ نمی دانم .سعادتی ست اگر فرصتی باشد ، اما غالبا چنین نمی شود ، این مدت چقدر به دوستانی که رفته اند فکر کردم ، به آنها که در بی خبری مردند، چه آنها که کنارشان بودم چه آنها که در غربت مردند، به دوست وبلاگی ام فکر می کنم که چقدر سعادتمند بود که آخرین پستش را نوشت و از همه حلالت خواست ، اگرچه باورش نبود که واقعا خواهد رفت و تا ۲ ساعت قبل فوتش هنوز امیدوار بود که خوب می شود ، غافل از اینکه روزگار تیر خلاص را زده بود و داشت جان کندنش را تماشا می کرد.
امید ها گاه چقدر فریبنده هستند، وقتی قرار نیست کارساز باشند و تو همچنان دست به دامنشان می شوی ،
آیی ای مرگ. کی خواهی رسید و این نفس به عاریه را پس می ستانی ، ترا من مدت هاست چشم به راهم، مدتهاست دیگر کار نیمه تمامی ندارم و آمدنت بی شک غافلگیرم نخواهد کرد هرچند تا رسیدنت زندگی را دوست می دارم و زندگی می کنم ......
دیروز بالاخره مجبور شدم برم دکتر :
دکتر پس از معاینه ی دقیق و گرفتن شرح حال مفصل با تعجب پرسید : تا حالا کجا بودی ؟ چرا بعد از یک هفته تازه اومدی مطب؟
من: جسارتا دور از شما ، خیلی رابطه ی خوبی با دارو و خصوصا دکترا ندارم.راستش هی گفتم خوب میشم ، خوب می شم اما نشد و بدتر شدم !
دکتر در حالی که لبخند بانمکی می زند که نا گاه مرا یاد تو می اندازد و این بخش از یکی سروده هایم (...در کوچه به هر رهگذری می مانی....) تحقق می یابد می گوید : ولی چرا از دکترا دوری می کنی؟
من: داستانش مفصله بگذریم....
دکتر نمی گذرد و می گوید تعریف کن و در طول تعریف داستان دکتر های ارتوپد تهران و نیاوران مدام آن خندهای شیرین و لرزش های آرام شانه اش تکرار می شود ، در نهایت می گوید: دکتر دومی که خوب بوده !
من: آره، بگذریم اقای دکتر ، اینجا اومدم چون شنبه باید برم تهران و نمیخوام با خودم ویروس ببرم و اهل تهران را مریض کنم !
و باز همان خنده می گوید : باید بستری بشی
من: نه ترا خدا آقای دکتر ، بستری چیه . پسرم سه چهار روز بیشتر پیش من نیست و باید بره ۶ یا ۷ ماه دیگه میاد ، دوسه تا آمپول قوی بدید خونه استراحت می کنم .
دکترپس از پرس و جو درباره پسرم و شغلش ووو : کارت سخت میشه ، ولی باشه ، حرفی زدی که لاجرم مجبور به اطاعتم.و نسخه را با ۴ آمپول و یک شربت خلاصه می کند.....
بعد از مدتها یک دکتر با حوصله ی خوب زیارت کردیم . خدا را شکر، با دو آمپولی که دیروز تزریق شد حالم حسابی جا آمد و جانی تازه گرفتم . واقعا خدا حفظ ش کنه ، و خدا همه آنهایی که متعهد هستند نه متقلب، حفظ کند....
آدینه ای زیبا و پر از سلامتی نصیب همه باد
جدا از اینکه خدا خواست
من زن باشم،
حق دارم چون تو آزاد ،
در وطن باشم
من نیز، چون تمام انسانها، قلبی دارم که می تپد و لذت زیستن را به من میدهد
و روحی که در آسمان ها سیر میکند تا به معبودش برسد
من هم چون تمام ادمها. ذهنی دارم که می اندیشد و دایم به تفکر است مدام حول محور سوالات بی شمار می چرخد و
اندیشه های متفکران را مقایسه میکند
و چشمانی که زیبایی های هستی را می بیند و شگفت زده میشود
دلی که می تپد برای مهربانی و عشق
دستانی دارم که کمک می کنند تا از هرانچه مرا، فکرم را. روحم را و قلبم را به چالش می کشد، بنویسم
دیگران برایم دیگرانند، همانقدر دور، همانقدر خنثی، البته محترم
اما دیگران، انسانهایی دیگرند و نمیتوانند من باشند، من نیز نمیتوانم دیگران باشم!!!
از من مخوام دیگران باشم حتی نخواه تو باشم
"من"، "تو" و"او" هرگدام دنیای خود را داریم، افکار خود و عقاید خود
از من مخواه بخاطر دیگران یا شبیه دیگران باشم
از من مخواه بخاطر افکار پوسیده عده ای ، نوشته هایم را سانسور کنم
یا اندیشه هایم را در پس پرده پنهان کنم
من انسانم
جنسیتم را فراموش کن
به چشم انسان نگاهم کن
خودت را آزار نده
اگر ذهنت مرا جز زن نمی بیند
و نوشته هایم را صرفا با نیازهای زمینی می سنجد
اگر مرا ضعیفه ای همیشه محتاج می بینی که برای در امان ماندن باید لال باشد ودر چهار دیوار زندگی حبس
اگر مرا انسانی ناقص، تصور میکنی که برای صحت گفتارش باید دو چون تویی شهادت دهد
اگر اسمم را پشت قباله پدر یا همسر میدانی و نامی جدا برایم قایل نیستی
اگر بتصورت، خنده بلندم نشانه انحراف من است یا
متانتم را نشانه غرور و خودخواهی می دانی وووووو
فراموش کن، مرا نخوان، مرا نبین، مرا مرده و خاک شده تصور کن
من هم چون تو لذت زندگی را چشیده ام
من هم عاشقی را بلدم
من هم در عمر رفته تمام حسهای خوب و بد زمینی را تجربه کرده ام
من هم پابه پای همچون تویی کار کرده، زحمت کشیده و رنج زندگی را دیده ام
حالا در سرازیری عمر می خواهم آزاد باشم،
انسانی آزاد که عاشقانه خدا و جهانش را دوست دارد
بگذار انسان باشم وآسوده بنویسم
این تنها دلخوشی من است....
پ. ن۱:منکر تفاوتهای آفرینش نیستم، اما توانایی های زنان را باور دارم، و از قضاوت های کلی در مورد زن و مرد بیزارم، چه زن و چه مرد، هیچ کدام ایده آل نیستن، هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند، هر دو انسانند و تنها برتری در شعور و درک و ایمان آدمهاست، این نگاه را باور داشته باشیم و در خانه هایمان به فرزندانمان بیاموزیم که احترام به همدیگر شرط اول انسانیت است، رعایت حقوق هم، عدم تبیض جنسیتی و توجه به توانایی ها در همه زمینه ها از ضروریت هاست
پ.ن۲: این نوشته مربوط به ۵ام مرداد ۱۳۹۸ بود که امروز خیلی اتفاقی دوباره دیدم .مخاطبش یکی از مخاطبین وبلاگم بود و تکرارش را به نوعی لازم دیدم...

کتاب «دن آرام» نوشتهی میخائیل شولوخوف یکی از آثار برجستهی ادبیات روسیه است که به طور عمیق به زندگی و سرنوشت کوهستانیهای روسیه در دوران جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه پرداخته است و بیهودگی جنگ را به زیبایی ثابت می کند. این کتاب، مملو از جملات و عبارتهای زیبا و تاثیرگذاری می باشد با تصویر سازی های بسیار کم نظیر .خواندنش صبری جمیل پ حوصله ای فراوان می طلبد ، ۴ جلد رمان پیوسته می باشد که به وضوح تاثیر وقایع را بر شخصیت ها نشان می دهد
چند نمونه از جملات قابل توجه این کتاب :
"زندگی همیشه در حال تغییر است. هیچ چیزی در این دنیا ثابت نیست، جز خود درد."
"آدمها به هم نزدیک میشوند نه از روی نیاز، بلکه از روی یک راز که در دل دارند."
"دن آرام همچون دریایی است که در آن همیشه یک آرامش سطحی وجود دارد، ولی در عمق آن طوفانی عظیم در جریان است."
"ما به طرز عجیبی تنها هستیم، حتی زمانی که در میان مردم ایستادهایم."
"شجاعت، همانطور که از دلِ ترس بیرون میآید، باید به همراه آن باشد تا هرگز از دست نرود."
میدانی عزیزکم، زندگی مان مدتهاست در سراشیبی درد و رنج های فراوان افتاده است و این دلخوش کن های الکی ، چیزی جز دست و پا زندن های قبل مرگ نیست، می خندیم ، می گرییم ، یاوه سرایی می کنیم اما در نهایت منتظریم تمام شود ، از کندی گذر ساعت ها گله می کنیم و آنگاه که می گذرند ، از سرعت گذر عمر شکوه ها سر می دهیم، چگونه به سرعت باد عمر را هدر دادیم بی آنکه زندگی مان را معنایی داده باشیم، روز را شب کردن و شب به روز رساندن هم شکنجه ای ست از حاصل عمر،
۱۳ سال گذشت و انگار همین دیروز بود که تا صبح کنارت نشستم و اشک ریزان حرف هایم را به گوشت زمزمه کردم بی آنکه بدانم می شنویی ، من اما بی وقفه برایت رجز خواندم و زجه زدم ، ولی می دانم که این را بر من خواهی بخشید ، نمی خواستم مثل زمان کوچ بابا حرف هایم ناگفته بمانند ، باید حرف می زدم ، باید از خدا گلایه هایم را به تو می گفتم ، آخر تو بیشتر از همه ما ایمان داشتی و عمیقا باور داشتی که پیش خدا می روی .پس باید حرف هایم را شنیده باشی ، بعداز آن شب دیگر برایت بی تابی نکردم ، چندان غصه هم نخوردم ، نه اینکه از مرگت خوشحال باشم نه جانم، فقط فرصت نیافتم ، بنا به خواسته خودت و به احترامت، حواسم رفت به مراسمی که درخواست کرده بودی و تمام سعی ام این شد که در حد شان و منزلت تو باشد ، که شد ، تا حدی که حسادت خواهرت گل کرد و به زبان آورد ، بگذریم ،
به راستی که امروز پنج شنبه است و آذر ماه ، .شاید حضور روحت مرا بیادت انداخت نمی دانم ،شاید هم تصادفی بود که تا چشم باز کردم نگاه مهربان و خیره ات را پشت قاب عکس ات دیدم و یاد تو افتادم ، شاید هم خاصیت این آذر ماه باشد که ماه کوچ توست، شاید هم هیچکدام و صرفا این بیماری که به جانم رخنه کرده و مرگ را در خاطرم زنده می کند ، هر چه هست، یهو خیلی دلتنگت شدم، خیلی، و دلتنگ همه عزیزانی که در طی این ۵۵ سال عمر بی حاصل، در زندگیم نقشی داشته اند و تا جایی همراهی ام کرده اند ، ...روحت شاد مادر مهربانم و روح همه رفتگان نیز ..... امیدوارم دنیای بهتری را تجربه کنید ،.....
باران دوباره می چکد از پلک آسمان
رویای کهنه تازه شود در دلم نهان
آن خاطرات سرخوش پاییز آخرت
آن روز های مرده، شود زنده بی امان
پ.ن:
آسمان آرام آرام می بارد و
غبار از سر و روی زمین می زداید
پشت این پنجره ی رو به خدا نشسته ،
زل می زنم به رد پای قطرات باران
به این همه لطافت و ترنم زیبا
دل می سپارم
و نا خواسته یاد آن روز بارانی می افتم
آخرین دیدار
آخرین لبخند.....
می اندیشم
ما انسانها
به چه غره می کنیم
که به اندک خزانی
پژمرده می شوییم و
به گذر سوز سرمایی ،
زمین گیر
نه بر طوفان پیروز شده ایم
نه بر سیل، سپر گشتیم
و همچنان
منم منم هایمان
گوش فلک را کر کرده
باشد که بسان درختی پر بار
سر بر آستان حضرت دوست فرود آوریم که
ناتوان ترین موجود این دنیای فراخیم.....
پ.ن: چه ساده به اندک بی توجهی ، زمین گیر یک سرماخوردگی ساده شدم .🥲
هر قدم که بر خزان یخ زده از سرمای شامگاهان
می گذارم
به سازی می نوازند
و هر طرف که چشم می گردانم
رنگین کمانی از رنگ های گرم
چشمانم را
نوازش می دهد
پاییز
عشق است و به جای جای جهان
عشق می بخشد
حواسمان باشد
این روزهای پر عشق رو به فنا را
در یابیم و مهربانی را
به غنیمت گیریم....
پ.ن : بعد از چندی ، پیاده روی در این گوشه از بهشت لذت بخش است....
آسمان دیوار دیدار تو شد
در دلم بغضی گرفتار تو شد
خنده هایت ، باز خندان می کند
گریه ها در غیبتت ، کار تو شد
هر زمان لبخند بر لب ها نشست
غم خبر دار آمد، اجبار تو شد
در غبار خستگی های دلم
زندگی هر لحظه تکرار تو شد
حرف هایم را به آب چشمه ها
خنده هایم خرج دیدار تو شد
من ندانستم زمانه نقشه داشت
آرزو هایم هوادار تو شد
بر درخت آرزو خط می کشم
انتظارم سوی رخسار تو شد
دست در دست خیالی پر فریب
میشم راهی به دشتی دلفریب
نغمه های شاد صبح سر می رسند
نور کم رنگ سحر باشد غریب
&
روز از راه سیاهی می رسد
باد آوای قشنگی می دمد
نغمه خوان صبح با شور و نوا
نغمه می خواند ، به جایی می جهد
&
یادها را در کناری می نهم
غصه ها را در غباری می نهم
خاطری از خاطرت گلچین کنم
خنده بر لب ، بر قراری می نهم
&
بعد از این ، اندیشه ایی دیگر کنم
چشم بگشایم ، نگاهی تر کنم
زندگی با من نمی سازد ، چه باک
من برایش قصه ای از بر کنم
&
شاد و بی باکم، پر از شور خدا
همره گل ها ، بسان غنچه ها
شبنم اشکم فدای آفتاب
دل نگهدارم ز هر رنگ و ریا
پ.ن: چقدر دلم برای این نمایشنامه ی بی نظیر صبح تنگ شده بود....
رسم ما ماندن به پایی یار بود
نی جدل با دیده ی دلدار بود
رسم ما عشق و وفا و سادگی
رسم هر دلداده ی غمخوار بود
عشق را پایان کجا باشد عزیز
هم به خواب و هم سحر، هم نار بود
زندگی آینه ی اندیشه هاست
از ازل دنیا بدین کردار بود
رسم ما نشر محبت در جهان
غم زدودن از رخ گلزار بود
گریه و زاری نشاید خلق را
شاد باید زیست تا دادار بود
بس دلم آلوده ی یاد تو شد
خاطرت در خاطرم بیدار بود
دوره کردم با سفر درد ترا
در سفر ، قلبم کنار یار بود .....
پ.ن برای دوست خوب وبلاگی ام : نازنینم نشد در این روزهای تلخ کنارت باشم اما هر شب برای آرامش روح عزیز سفر کرده ات و صبر و تحمل خودت دعا می کنم . 🖤

اینجا که آمدی نرم و آرام قدم بردار، و آهسته سخن گو. این شهر محل سکوت و آرامش است، کوچه پس کوچه هایش رنگارنگ، در و دیوار خانه ها پر از اصالت و سادگی و مردمانش لبریز از معرفت و مردانگی ست ، مهربانی و صمیمیت از آسمان می بارد و یک دستی و زیبایی دریای نیلگون، چشمانت را، نوازش می،دهد، اینجا که آمدی دمی مکث کن و به تاریخ برگرد، به غیرت و شهامت و شجاعت ها بیاندیش، به دلیرمردانی که زمین این سرزمین را به خون خود رنگین کردند و در برابر دشمنان سر فرود نیاوردند، اینجا که آمدی سرافرازی نخل ها را ستایش خواهی کرد و گرمای دلنشین محبت را از نگاه مردمانش خواهی یافت. کوچک یا بزرگ ، زن یا مرد ، تفاوتی ندارد ، همه پر از مهر و صمیمت هستند ، به راحتی راز دلشان را می گشایند و ترا مهمان سفره هایشان می کنند، ، اینجا که آمدی ، حتما و حتما به کوه نمک سری بزن ، تا نهایت زیبایی را برایت معنا کند ، بی شک نمک گیرت خواهد کرد پس حواست باشد ، حرمت نگهداری ، حرمت آب و خاکش را، حرمت جانش را ، مبادا زخمش زنی، مبادا بر ذره ای از بلور جانش دست درازی کنی ، مبادا آرامشش را بهم زنی که کوه زنده است و جوان ، و حالا حالا ها باید رشد کند و استوار بماند تا نسل های آینده هم از دیدارش فیض یاب شوند،
اینجا شهر عشق است و قدم به قدم اش عطر مهربانی دارد ، اینحا بوشهر است.....
پ.ن: سفر یکی از راههای رسیدن به آرامش است خصوصا اگر جایی باشد که هرطرف و هر بیگانه ای ، ترا به مهربانی پذیرا شود.این سفر هم به همراهی دوستان خوبم نازی و زهرا. با تمام فراز و نشیب هایش ، عالی گذشت و خاطره ای ماندگار شد...