شاه دل...
شانه خالی نکن از این سر بی شانه ی من
دست من گیر و نشو عاشق بیگانه ی من
چون دماوند تو هم پشت و پناه من باش
مثل خورشید بتاب بر سر کاشانه ی من
ابر پر مهر شو بر جان و دلم جاری شو
پر کن این جام مرا، ساقی میخانه ی من
تا به کی خانه خرابی بشود قسمت دل
خبری خوش ز بهاران بده گلخانه ی من
فصل سرماست بیا گرمی بازارم باش
بزم دل گرم کن ای همدم و همخانه ی من
با همه زخم زبانها که به جان می ریزی
باز شاد است دلم ، عاشق دردانه ی من
تو بخند ی به جهان ولوله ها می افتد
ای فدای تو شود خنده مستانه ی من
هر کجا باشم اگر ،باز خیالت جاری ست
قفل و زنجیر زدی بر دل دیوانه ی من
گله ها کرده دلم از دل بی مهر تو باز
تو کریمانه ببخشا، شه شاهانه ی من
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۰۴ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 