شانه خالی نکن از این سر بی شانه ی من

دست من گیر و نشو عاشق بیگانه ی من

چون دماوند تو هم پشت و پناه من باش

مثل خورشید بتاب بر سر کاشانه ی من

ابر پر مهر شو بر جان و دلم جاری شو

پر کن این جام مرا، ساقی میخانه ی من

تا به کی خانه خرابی بشود قسمت دل

خبری خوش ز بهاران بده گلخانه ی من

فصل سرماست بیا گرمی بازارم باش

بزم دل گرم کن ای همدم و همخانه ی من

با همه زخم زبانها که به جان می ریزی

باز شاد است دلم ، عاشق دردانه ی من

تو بخند ی به جهان ولوله ها می افتد

ای فدای تو شود خنده مستانه ی من

هر کجا باشم اگر ،باز خیالت جاری ست

قفل و زنجیر زدی بر دل دیوانه ی من

گله ها کرده دلم از دل بی مهر تو باز

تو کریمانه ببخشا، شه شاهانه ی من