به وقت بیداری...

بانگی می آید
آن دور دورها خروسی می خواند
اما
صدای چکاوک هاست که بیدارم می کنند
از پشت همین پنجره
همین که به ایوان باز می شود
رو به باغچه
رو به آفتاب
رو به زندگی
بیا و ببین چه شوری به پا کرده اند
شور و نوایشان ، نوای زندگی ست
نوید آغاز
شوق دیدار دوباره ی آفتاب دارند
می بینی
زمان بر مدار خود می گذرد
بی حضور تو هم
بی هیچ تردیدی
چه می شد اگر
به قدر چکاوک ها،
صاف و صادق و رها بودیم.....
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۱۳ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 