درمان ها....
در بخشی از کتاب [روابط ازدست رفته] نوشته [جوهن هری] که درحال مطالعه اش هستم داستان جالبی را از کشاورزان الجزیزه بیان می کند که جالب است
گویا سالها پیش پروفسوری برای تحقیقات روی بیماری افسردگی به الجزیره و میان کشاورزانی می رود که در منطقه ای کار می کنند که قبلا توسط آمریکایی ها مین گذاری شده بوده هر از گاهی بطور اتفاقی مینی منفجر می شود ، کشاورزان چندان با علم و بیمارها آشنا نیستند و دکتر پس ازکلی توضیح درباره بیماری افسردگی ، می شنود که بین کشاورزان یکی روی مین رفته و یک پایش را از دست داده و بعد از این حادثه مدت ها خانه نشین بوده و با کسی حرف نمی زده ، دکتر بخیال اینکه کیس مورد نظرش را یافته به دوستانش پیشنهاد می کند که دارویی شیمیایی که ضد افسردگی ست و همراه خود دارد را به او برسانند ،
اما کشاورزان لبخند می زنند و می گویند : لازم نیست اقای دکتر ما خودمان داروی ضد افسردگی او را پیدا کردیم
دکتر با تعجب می پرسد یعنی چه؟
جواب می دهند: داروی درد ایشان گاو بود ، همه ما پس از مشورت باهم به این نتیجه رسیدیم که دوست مان بخاطر عدم توانایی کار در مزرعه ناراحت و غمگین است پس پولهایمان را جمع کردیم و برایش یک گاو خریدیم ، اینطوری هم سرش گرم شد و از ناامیدی و پوچی درآمد و هم شیرمان تامین می شد !!!!.....
پ.ن: گاه درمان درد ها نه به علم است و نه پیشرفت و نه مواد شیمیایی بلکه صرفا مهربانی و همدلی دوستانه لازم است، همینقدر ساده و همین اندازه دست یافتنی ،،....
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 