صبح زیبا....

......
دل ز ما بربود حسن دلربا
چابک و صیاد و برباینده باد
مرغ جانم گر نپرد سوی عشق
پر و بال مرغ جان برکنده باد
عشق گریان بیندم خندان شود
ای جهان از خندهاش پرخنده باد
سنگها از شرم لعلش آب شد
شرمها از شرم او شرمنده باد
من خموشم میوه نطق مرا
می بپالاید که پالاینده باد
غزل 827 مولانا
پ.ن: وقتی باد با ابر ها تبانی می کند ، درآسمان ، طوفانی به پا می شود و رخساره خورشید اینچنین گلگون می گردد ....
هرکو نگرم، رد ترا می بینم
در جان و دلم یاد ترا می بینم
آواز خوش و نغمه صبحی، یارا
در دیده ترا ، باده ترا می بینم
فالی زده ام از رخ زیبای تو باز
در بیت و غزل مدح ترا می بینم .....
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۱۶ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 