روزی اگر دستم رسد
باران لبخند ترا، بر جان و دل خواهم خرید
ناز دو چشمان ترا، بر دیده ام خواهم کشید
گر جانبم آیی، ترا ، از جان عزیزتر می کنم
گر دور گردی از دلم ،سوی دلت خواهم خزید
با دیدگان خود ترا، هر دم بجویم آشنا
زنجیرهای بسته را، از هر طرف خواهم برید
آن بالهای بسته را ، در آسمانم باز کن
من با خیال سرخوشی، در خواب تو خواهم رسید
روزی اگر دستم رسد ، بر بام خوشبختی رسم
امید را در قلب تو ،خواهم دمید خواهم دمید
بر دیدگانم پا گذار ، قدری محبت با خود آر
ورنه ز دست روزگار ، تا آسمان خواهم پرید
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۰۲ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 