تو بخند.....
رو به رویم بنشین
مثل یک آینه در قامت گل
مثل یک چشمه روان،
همچو چشمی نگران
خاطرت مانده در این رهگذران
عطر تو کرده معطر دل و جان
باز لبخند بزن
شوق دیدار تو در جان من است
موسم خواب که نیست
فصل گل دادن مستانه توست
باز لبخند بزن
به دلم نور امیدی برسان
آه از دست تبرهای سیاه
آه از لاله گلگون به قفس
آه از ناله بیچاره ی دل
آه از دست قضا
باز لبخند بزن
خنده های تو به شب های سیاه
نور ها می پاشد
باز لبخند بزن
دل من در تب دیدار تو بس بی تاب است
تو فقط
باز بخند.....
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۱۱ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 