مرگ من ، در روزگاری می رسد

دور یا نزدیک ، بهاری می رسد

*

خستگی ها از تن من می رهد

چشمه سار سایه داری می رسد

*

دیگران فارغ ز احوال دلم

غافل و عاقل به کاری می رسد

*

از غم دوری من شاید دمی

اشک و اندوه و غباری می رسد

*

شایدم هر گز نفهمی مرده ام

مرگ گاهی بی شعاری می رسد

*

روز و شب ها در مداری پایدار

زندگی بی غمگساری می رسد

*

غصه و شادی به دل ها می دمد

حال و احوال ، نزاری می رسد

*

بی خبر می مانم از احوال تو

روز مرگم در خماری می رسد

*

کیست داند حال دنیای دگر؟

بی گمان نوبت به زاری می رسد

*

هر چه کردم ، باز می بینم دمی

یک به یک در انتظاری می رسد

*

خوب یا بد، حاصلش را آن زمان

باز یابم ، پرده داری می رسد

*

از من اینجا ، در جهان بی وفا

نام نیک و بد ، به یاری می رسد

*

گر به نیکی یاد کردی زنده ام

ورنه ایام گذاری می رسد

*

گر شکستم قلب پر مهر ترا

وای بر من ، چون شراری می رسد

*

در نهایت سحر و راز مرگ هم

بی تمنا و حصاری می رسد....