دروغ
آمدم ، رفتم از خیال خوشی
گم شدم در سرای خاموشی
خسته از های و هوی بازارت
در عجب مانده ام من از کارت
ناله ها سر کنی تو از شادی
غصه ها می کنی ، به فریادی
روز و شب در فریب مه رویان
شب همه همرهی تو با یاران
این همه رنگ و این همه تزور
باز هم شکوه ها کنی، تقدیر ؟
گر تو مجنون عالمی هستی
در پی چند یار بد مستی ؟
آنچه گفتی دروغ بود دروغ
رنگ و رویت شده بدون فروغ
بگذر از این خیال بی پروا
که شوی همره دل و همپا
راه ما از ریا جدا باشد
در درونم پر از خدا باشد
دل سپردم به آسمان خدا
گشته خالی دلم ز رنگ و ریا
.......
پ.ن:دلنوشته ای کاملا شخصی و بی هیچ مخاطب وبی ......
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۱۰ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 