آمدم ، رفتم از خیال خوشی

گم شدم در سرای خاموشی

خسته از های و هوی بازارت

در عجب مانده ام من از کارت

ناله ها سر کنی تو از شادی

غصه ها می کنی ، به فریادی

روز و شب در فریب مه رویان

شب همه همرهی تو با یاران

این همه رنگ و این همه تزور

باز هم شکوه ها کنی، تقدیر ؟

گر تو مجنون عالمی هستی

در پی چند یار بد مستی ؟

آنچه گفتی دروغ بود دروغ

رنگ و رویت شده بدون فروغ

بگذر از این خیال بی پروا

که شوی همره دل و همپا

راه ما از ریا جدا باشد

در درونم پر از خدا باشد

دل سپردم به آسمان خدا

گشته خالی دلم ز رنگ و ریا

.......

پ.ن:دلنوشته ای کاملا شخصی و بی هیچ مخاطب وبی ......