بن بست .....
دل به دل راه ندارد که دل من تنهاست
خانه بنیاد ندارد که دلت بی پرواست
کوچه خالی شده از یاد خیالات غریب
کوچه فریاد ندارد که غریبی آنجاست
هر فغانی که شنیدی غم تنهایی بود
جانم آرام ندارد که جهانت بی ماست
عشق تنها به نشانی نرود از دل ها
خاطرم یاد ندارد که تهی از رویاست
باز خاموش و غریبم، لب این پنجره ها
حس لبخند ندارم که دلم بی غوغاست
از دلآزاری تو سخت غمینم یارا
دل من تاب ندارد که فغانم پیداست
با رقیبان بنشین ، ختم نما فاتحه را
یادتو بردل دیوانه ی من عین خطاست
گرچه گفتم که فراموش کنم یاد ترا
یاد تو چاره ندارد که درونم دعواست
هر زمان خاطر آسوده به دنیا دادی
خاطرت باد که آرام دلم بی فرداست......
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۲۰ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 