روزگار شیرینی بود وقتی

تو با دستان پر

از راه می رسیدی و لبخند را در خانه پخش می کردی

گره از ابروان خسته ی مادر وا می شد و بچه ها

هرکدام برای خود شیرینی

به شکل خاص به استقبالت می آمدند

یکی کتت را می گرفت

دیگری. پاکت های پر میوه و تنقلات را

یکی برایت پشتی می گذاشت و دیگری به آغوشت می خزید

سهم من ته تغاری آغوش گرمت بود و نوازش دستان مهربانت

و گاه نیز پیاله ای پر از دانه های سرخ انار که به عشق تو

دانه دانه کرده بودم

روزگار خوبی بود

خانه هایمان کوچک اما دل هایمان بزرگ بود

و صدای خنده تا ته کوچه می رفت

به لطف تو تلویزیون داشتیم و خانه ی ما

محل تجمع همسایه ها بود

یادش بخیر آن دورهمی ها و خوشی ها

که باتو رفتند

تو مخزن مهر بودی و جاذب خوشبختی

بعداز تو هیچ خوشی ، رنگ خوشبختی نگرفت

و هیچ لبخندی تکثیر نشد

تو که رفتی

خنده بر لبانمان خشکید و

شادی

آرام آرام به تاراج رفت

حالا خاطره هایت

دلگرمی روزهای سرد روزگار است.....