کتاب درخت انجیر معابد به قلم احمد محمود،اولین کتابی بود که ازاین نویسنده خواندم درحالی که اخرین  نوشته این نویسنده میباشد...قلمی ساده و شیوا و دلنشین....قصه ای شبیه به قصه زندگی خیلی از ماها باکمی تفاوت ..شخصیتهای مشابه خود و همسایه هایمان با خصوصیات خاص خودشان ........حدود ۱۰۳۴ صفحه در دو جلد ....خلاصه داستان میشود فرامرز و امیدهای برباد رفته و زندگی ویران شده اش  ..... فرامرز پسر بزرگ اسفندیار از بد روزگار گرفتار اعتیاد شده اما هنوز انقدر رگ و ریشه برایش مانده تا به هر طریقی شده (ثواب و غیر ثوابش مهم نیست ) انتقامش را از مهران بگیرد ... مهران زمانی مباشر اسفندیار بوده و حالا با افسانه زن اسفندیار ازدواج کرده ... کسی که باعث بدبختی افسانه شد و باعث خودکشی فرزانه گردید و کیوان را مجبور به ترک دیار و مهاجرت به خارج کرد و تاج الملوک را اواره خانه مردم کرد ...احمد محمود چنان زیبا رفتار و خصوصیات ادمها را بیان میکند که تصور میکنی خودش را توصیف میکند...تعداد شخصیتها زیادن هرکدام به یک طبقه تعلق دارن اما درنهایت به یک جا ختم میشن...ادمهای که خوبیها و بدیها را باهم دارن وهمیشه به نوعی درگیر جدال با درون (یا وجدان ) خود هستن....مدام خود را محاکمه میکنن و حکم میدهند و درنهایت خود را با توجیه رفتارشان تبریه میکنن...انسانها درنهایت بدی ، خوبیهایی هم دارن و انسانهای خوب ٬ عاری از بدی نیستن...

مهدی مرعشی در سایت میدان  میگوید : «درخت انجیر معابد» بازخوانی سرنوشت یک خانواده است که بر دوش باورهای جامعه سوار می‌شود، از آن بهره می‌گیرد و می‌بالد و باز به دلیل‌‌ همان شرایط اجتماعی همچون نخل سعمرانی با همه‌ی بار و برش به پایین می‌افتد و تمام می‌شود. در واقع قصه‌ی این کتاب، پایان و شکست درختی است که خرما می‌دهد، بار دارد و سایه‌ی مردم است، در برابر پابرجایی درختی دیگر که همچون بختک تا ابد انگار بر سر مردم سنگینی خواهد کرد. واپسین رمان احمد محمود هشداری است بر پابرجایی این درخت، درخت انجیر معابد.

این رمان  یک پایان باز دارد. حادثه‌ای که اتفاق می‌افتد به معنای پایان همیشگی میراث مهران شهرکی نیست. به معنای ماندن همیشگی درخت انجیر معابد هم نیست. راه‌ها در رمان بسته نمی‌شود. کسی چه می‌داند فرامرز این بار به چه لباسی درخواهد آمد؟

چند یادداشت از این کتاب :

شهربانو که میرود ٬ باز تاج الملوک خیلی تنها میشود.امدن و رفتن شهربانو ٬ انگار ناخن نرمی بوده باشد که جای زخم تازه بهبود یافته یی را خارانده باشد و حالا این خارخار ٬ که دل تاج الملوک را به احساسی تلخ و گاه شیرین دچار کرده بود ٬ لحظاتی داشت طاقت سوز...گریه میکرد ٬ برای خودش اواز میخواند ٬ فال حافظ میگرفت ٬ بذکر و عبادت پناه میبرد تا ارام شود ٬ ارام میشد قصد میکرد برود دکتر اما نمیرفت ...عقیده داشت داغ دل و درد بی سامانی ٬ اگر با قرص و سوزن ارام بگیرد وقتی که عود کند ٬ تندتر و درد انگیزتر میشود...دارو راه علاج دردهای روحی..روانی نیست میگفت : نه! هیچ راهی ندارم جز تحملش...باید با این درد دوست شوم -باهاش دوستی کنم.........ص۷۹۹

صبر کار عاقلان زندگیست...منکه مجنونم صبرم هیچ نیست...کار من «حال» است و «قال» ... نی «وبال» و «فال» و «مال»... ص ۸۸۳

بعداز « ایمان » دیگر برای ما چه میماند که بگوییم زنده ایم؟ جان؟ این عنصر بی ارزش را که کرم لجنزار هم دارد !...... غذا میخوریم؟ حیوان که ازما بیشتر غذا میخورد!....پس چه داریم؟ دلخوشیم که راه میرویم ؟ شور و شهوت داریم ؟ حشرات کثیف هم راه میروند و شور و شهوت دارند! بله یک چیز داریم ...دل... اما دل « بی ایمان » یعنی یک چنگ خون که حیوانات زبان بسته عظیم الجثه خیلی بزرگترش را دارند .... ص۱۰۳۶

 میدان مثل روز روشن است. عرق در چشم سبزچشم می‌شکند. گردنش خم می‌شود. دستش تکان می‌خورد. پلک می‌زند. پلک می‌زند و لنزهای سبز می‌افتد کف دستش- از پشت سرش می‌شنود: «فرامرز خان؟» سر بر می‌گرداند- حسن جان پشت سرش است. چشمانش باز می‌شود- می‌شی است. صدای سرهنگ از پس شانه حسن جان برمی خیزد: «دکتر آذر‌شناس؟» کوهه‌های آتش در چنگ باد- گومبا گومب دَمّام و گُراگُر آتش- گردن فرامرز خم می‌شود. زانوهاش می‌لرزد و سست می‌شود. به عصا تکیه می‌دهد تا بنشیند بر پاره‌سنگی بر ستون شکسته. حسن‌جان کمکش می‌کند- می‌نشیند. تاجگونه را از سرش برمی‌دارد. گردن خم می‌کند و پیشانی بر زانو می‌گذارد.» ....ص  1038