زمان برگشت از سفر اخیرم مجبور بودم بیش از یک ساعت در سالن پرواز منتظر باشم و چون تنها بودم برای گذراندن زمان، سری به کتابفروشی سالن زدم، فروشنده خانم میانسال مهربانی بود که بنا به گفته خودش 32 سال معلم بوده و حالا بازنشسته شده و بخاطر علاقه زیادش، بجای تدریس در مدارس غیر انتفاعی، به کار فروش کتاب پرداخته بود، او ابتدا چند کتاب را پیشنهاد کرد که قبلا همه را خوانده بودم، در اخر اسم کتابی از "خالد حسینی" را آورد، مدتها بود که کتاب "بادبادک باز" در لیست انتظارم بود، ولی کتابی که خانم معلم معرفی کرد "هزار خورشید تابان" بود، خریدم و رفتم گوشه ای دنج نشستم و شروع کردم به خواندن، فکر کنم یه 50صفحه ای خواندم، به راحتی با کتاب ارتباط برقرار کردم، بطوری که همان شب تقریبا تا 150 صفحه یعنی حدودا نصف کتاب را خواندم، و وقتی تمام شد مشتاق شدم کتاب معروفش را هم بخوانم برای همین بالافاصله کتاب صوتی " باد بادک باز " را هم از فیدیبو خریدم و با صدای دلچسب اقای رضا عمرانی گوش دادم. هر دو کتاب به دلم نشست، هر دو کتاب در غالب داستان به خوبی افغان و افغانستان را معرفی می کند،نویسنده به خوبی خلاصه ای از تعصب های غلط، افراط و تفریط ها، تفاسیر غلط دینی، دیکتاتوری، وحشی گری و ریشه های جهل و ظلم و تجاوز ووووو موجود در افغانستان (که البته کم کم ایران هم شبیه ان می شود) را شرح داده است..

یاد داشت های از کتاب " هزار خورشید تابان" :

این حرف همیشه یادت باشد، انگشت اتهام مردها، دقیقا مانند عقربه های قطب نما که همیشه به سمت شمال قرار دارد، همیشه به سوی زنها نشانه گیری می کند..... ص8

بخاطر آورد ننه یک زمانی گفته بود، هر دانه برفی ، آه پر غم یک زن غصه دار در گوشه ای از این دنیا است، او می گفت، همه ی این آه ها با هم بسوی آسمان می روند و تشکیل ابر می دهند و بعد به شکل دانه های کوچک، بدون کوچکترین صدایی روی سر مردم جاری می شوند. تا همه فراموش نکنند که زنانی مانند ما چقدر عذاب کشیده و چقدر ساکت و بی صدا هر بلایی را تحمل می کنیم.... ص75

لیلا با خودش گفت، حتما پرادرهایش هم اینگونه بوده اند، به ذهنش خطور کرد که پسرها در دوستی ها همانگونه برخورد می کنند که با خورشید، یعنی منکر وجودش نمی شوند. از تابش آن لذت می برند ولی یک راست به آن نمی نگرند.... ص107

تنها یاداشتم از کتاب صوتی "بادبادک باز"

اگر بابا اشتباه می کرد و همانطور که در مدرسه میگفتند خدایی بود ، پس او بود که خواسته بود که من برنده شوم، نمی دانستم بقیه بچه ها بخاطر چی بازی می کردند اما این تنها شانس من بود تا کسی بشوم که بهش نگاه کنند نه اینکه او را ببینند، بهش گوش بدهند نه اینکه او را بشنوند، اگر خدایی بود بادها را فرستاده بود و خواسته بود انها به نفع من بوزند تا یک حرکت سریع بند، مرا از دردی که داشتم، اشتیاقی که داشتم خلاص کند.... بخش 6