شش اثر.... کریستین بوبن
کریستیان بوبَن، (به فرانسوی: Christian Bobin) نویسنده فرانسوی زاده ۲۴ آوریل ۱۹۵۱ در شهر لو کروزو است.
باید بگویم به معنای واقعی عاشق قلمش شدم
"کریستین بوبن" موزیسین نیست اما کلمات را درست مثل نت های یک موسیقی کنار هم می چیند، با کلمات می رقصد و تورا هم به رقص وا میدارد، جسم و روحت را به آسمانها می کشاند، با او پرواز را تجربه خواهی کرد ، اغلب از تنهای ، کودکی و عشق سخن می گوید اما تلخترین کلمات را هم به زیبای نگارشش می آراید ، پراکنده گویی می کند اما پیوسته و قطار وار تو را به رویاهای دور و دراز می رساند ، از فلسفه می گوید اما نه به زمختی زبانفلسفه، بلکه به لطافت شعر ، ساده و زیبا ، گاه آنقدر جملاتش زیبا و دلنشین است که دلت میخواهد مثل همان آهنگ دلخواهت بارها و بارها تکرار کنی ، به صدای بلند تکرار کنی و تمام هستی را در تکرارش با خود همراه سازی.... جمله به جمله هایش زیباست و گزینش بخشی از آن بی شک بی انصافی در حق نویسنده و بخشهای دیگرش هست ، هرگز نمی توان به بخشی اکتفا کرد باید به تمامی خواند و بارها خواند، اما برسم یادگار چند بخشی گلچین کردم :
دو چیز در درون ما وجود دارندعشق و تنهایی. رابطه انها متل دو اطاق تو در تو هستند که با دری تنگ بهم وصلند، با نوشتن، پیوسته ازاین اتاق به ان اتاق می رویم.، با نوشتن، انچه را زیر اسمان است، جمع میکنیم، انچه را در خون ما جوشش دارند، از انها دست گلی با گلهای بسیار بزرگ میسازیم شبیه دست گلی که بچه ها از کاغذ میسازند، انرا به زنی جوان هدیه میدهیم.....
آنچه با ما شروع شده است، با ستاره تولدمان، همواره ما را در فضایی به تنهایی می کشاند، هر کس جدا از همه دیگران است، هرکس محصور در اشتیاق خویش، در انتظار خویش....
عشق، کودکی را در ما ازاد میکند که نخستین گامهایش رابر می دارد و با قوای جدیدش هنوز تعادل ندارد، به شما میگوید که فرا سوی شما یک تنهایی بی عیب قرار دارد چرا که بی چهره است چرا که بی صورت است، تنهایی، که دوستش دارند و از شما انتظار میرود که به ان حسادت نورزین، از عشقی بی کدورت با شما سخن می گوید این عشق با باد از راه میرسد، در سکوتی که درون ماست به خویشتن می رسد. حتی رویاهایمان را به خواب می برد و دیگر هیچ چیز نمی تواند آن را بازگو کند، فرشته ایست مست از آب چشمه، نامه ایست مست از نور،....
عشق چیست؟، چیزی که هیچ کس از آن با خبر نیست ، اما هیچ کس کیست؟ هرکدام از ماست در سر(راز) زندگی در خود پیچیده اش، خطاب عشق به آنچه که هست، شخصی ترین ماست، بی صورت است، بی شکل و بی نام.....
خطوط یک چهره در لطف یک بخشش باز میشود....
غیبت چیز عجیبی ست، به اندازه حضور دربردارنده بی نهایت است، این نکته را در انتظار آموختم و آموختم که ساعتهای تو خالی، ساعتهای تهی را، دوست داشته باشم، منتطر ان کس، که دوستش داریم، بسیار زیباست...
ما در دنیا مانند کسی هستیم که در خواب راه می رود، مانند او بی حرکتیم، روزی خواهد آمد که دستی از نور، قلب چوبی را با آنچنان اصراری بکوبد که چاره ای جز آنکه از جای برخیزم و قلبم را بگشایم نداشته باشم و به این سوال که انگاه از من پرسیده خواهد شد نخواهم توانست جز با یک لبخند پاسخ دهم، "در زندگیم هیچ کار نکردم، آن را بیش از پیش تلف کرده ام، ان را روی پرده فصول جا گذاشتم همانطور که کتابی را روی نیمکتی فراموش می کنیم یا نامی را در قلبمان ، زندگیم را به یک رهگذر هدیه کردم، با ان عریانیش را می پوشاند، شفاف ترین خنده هایش را از آن می چیند، خوابهایم را برایش می گفتم و در واقع فقط رویای او را می پرواندم.....
برای آنکه چیزی را از دست بدهیم می بایست قبلا مالک آن بوده باشیم، ما در این زندگی هیچ وقت چیزی برای خودمان نداشته ایم، هیچ وقت چیزی نداشته ایم که آن را از دست بدهیم کاری غیر از این نداشته ایم که نغمه بسراییم، با گلویمان، با شکممان، با جمجمه مان، با قلبمان، با روحمان با تمام گرد و غبار روح عاشقمان،.....
بزرگسال کیست، کسی که از گفتار و همچنین اززندگی خویش غایب است و انرا پنهان میکند، کسی که دروغ میگوید، نه در مورد این یا آن موضوع، بلکه در مورد هر انچه که هست، کودک زمانی بزرگسال میشود که از عهده دروغی عمیق، دروغی اساسی بر می آید...
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 