فارغ شده از حال خودم، فکر تو هستم

هر لحظه به امید نگاه تو نشستم

بیهوده شب و روز گذر می کند از عمر

از هر چه در این قائله ها رفت گسستم

دل بسته به روی همه آفاق چو سنگی

از حادثه ی عشق ، ولی نرم شکستم

در غربت چشمان تو ، بی هیچ نگاهی

با دیدن آن دیده به خوابی شده مستم

دستم به تمنای دو دستان پر از مهر

یخ بسته بر این شانه ی آویز، ببستم

یعقوب که پیراهن او داشت ، چه نالد؟

بی هیچ نشان از تو یه ویرانه نشستم

عطر تو نپیچد به جهان، چاره چه سازم؟

بی حرم نفس های تو میخانه پرستم ......