یک گوشه ی چشم تو ، جهانی ارزد.
فارغ شده از حال خودم، فکر تو هستم
هر لحظه به امید نگاه تو نشستم
بیهوده شب و روز گذر می کند از عمر
از هر چه در این قائله ها رفت گسستم
دل بسته به روی همه آفاق چو سنگی
از حادثه ی عشق ، ولی نرم شکستم
در غربت چشمان تو ، بی هیچ نگاهی
با دیدن آن دیده به خوابی شده مستم
دستم به تمنای دو دستان پر از مهر
یخ بسته بر این شانه ی آویز، ببستم
یعقوب که پیراهن او داشت ، چه نالد؟
بی هیچ نشان از تو یه ویرانه نشستم
عطر تو نپیچد به جهان، چاره چه سازم؟
بی حرم نفس های تو میخانه پرستم ......
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۵/۱۸ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 