ای کاش .....
گاهی ای کاش نمک گیر نگاهت می شدم
یا که لبخند قشنگی در پگاهت می شدم
کاش من همسایه ای در آن دیار عاشقان
یا چو شبگردی پریشانحال راهت می شدم
دم به دم با خاطرات تو شمارم روز و شب
کاش قدری در خیالات چو ماهت می شدم
یاد می کردی دلم را لا به لای بزم خود
کور سویی نور، در شام سیاهت می شدم
در دلم غوغا به پا کردی و رفتی بی وفا
عهد های بسته را، باید گواهت می شدم
جای خالی تو در قلبم ، شده تاریک و سرد
گر بیایی باز، جانم ، رو به راهت می شدم
زندگی جاری ست اما تلخ کامی سهم دل
کاش میشد باقی عمرم مباهت می شدم
ناز میکردی و من با ناز چشمانت دمی
سرخوشانه مست و مخمور نگاهت می شدم......
پ.ن: کاش بیایی و بیدارم کنی تا از این کابوس ها رها شوم .....
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۵/۱۵ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 