شروعی دوباره...

آنگاه که خورشید
دستان مهربانش را
بر چهره ی تاریک زمین
می گستراند
و چشمان زمین
از روشنای خیره روز
تار می شود
وقتی پرندگان
از خواب ناز
بیدار می شوند
و غوغا به پا می کنند
درست قبل از اینکه دروازه ی چشمانم به نمایش زندگی
گشوده شوند
یادت
در جان و دلم
جان می گیرد و در من
زندگی
آغاز می شود
و عشق
دوباره و دوباره
شکوفا می شود....
پ.ن:عکس قدیمیه
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۵/۱۴ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 