دلتنگی ....
از خدا پنهان که نیست ،از تو چرا پنهان کنم
دل بسی تنگ است بگو، چون درد تو درمان کنم؟
بی خبر از حال و روزت، مانده ام دور از نگاهت
در کجا جویم نشانت، از که من پرسان کنم ؟!
گفته بودی شب به شب، پرسی تو احوال دلم
عمر نازم را چه آسان، پای شب، قربان کنم
شوق دیدار تو آتش زد به جانم ، نازنین
با چه نیرنگی کنون، ویرانه را، بستان کنم
بر دلم هی صبر را، سرلوحه می سازم ولی
کاسه ی صبرم به سر شد، کین چنین عصیان کنم
گر نداری شوق دیدارم، برو سرخوش بمان
با من اما باز گو، فکری به حال جان کنم
جان فریبم ، بی نصیبم، رفته امید از کفم
همچو مجنون در بیابان، خانه در طوفان کنم
دل به دریا می زنم، در ساحل آرام تو
چاره ی دل را مگر، با خاطرت سامان کنم ....
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۵/۰۸ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 