با ویدا وقتی آشنا شدم که با هزار بدبختی ، رئیس آموزش و پرورش وقت و مدیر مدرسه تجربی را راضی کردیم تا برای ما که حدودا 10 نفر بودیم یک کلاس رشته ریاضی افتتاح کنند و بعداز کلی چانه زدن و رفتن و آمدن به اداره آموزش و پرورش ، در نهایت مجوز صادر شد و چند نفری هم به گروه ما اضافه شد و جمعا با 15 نفر ، یک کلاس رشته ریاضی در مدرسه تجربه به ما اختصاص دادند . این بود که ما شدیم اولین گروه ریاضی دخترانه ی شهر .

ویدا و چند تا از دوستانش که بچه های شیطونی بودند، ازمدرسه راهنمایی الف بودند و من و چند تا از بچه ها از مدرسه راهنمایی ب .

همکلاس که شدیم ، کم کم دوستی ها هم شکل گرفت البته بیشتر در حد و حدود مدرسه .....

بعد ها فهمیدم بعضی از بچه های مدرسه الف در همان مقطع راهنمایی هم زیادی اهل شیطنت بوده اند و هرکدام یک دوست پسر دارند .

ویدا می گفت عاشق سعید است و منتظره سربازی سعید تمام شود تا عقد کنند. تقریبا هردو خانواده در جریان بودند اما دورادور شنیده بودیم مادر پسره چندان راضی نیست . بالاخره سال آخر شد و کنکور هم دادیم و خلاص . مدرسه تعطیل شده بود و من از بیشتر بچه ها بی خبر بودم . بیشترین ارتباطم با یکی از بچه ها یعنی خانم پ بود که البته هنوز هم با هم درارتباط هستیم و صمیمت مان طی این همه سال بیشتر هم شده .

آن روز ها اتنظار جواب کنکور همه را بلاتکلیف کرده بود . وقت های که همدیگر را می دیدیم بیشتر صحبت هایمان حول و حوش کنکور و دانشگاه ووو بود اینکه دوباره باید بخوانیم یا هرکدام در چه مسیر و شهری قبول خواهیم شد و از این حرفها ....

یک روز عصر خبر تلخ تصادف دو جوان در شهر پیچید . تقریبا کل شهر را عزادار کرد . ما ها که منتظر خبر کنکور بودیم خبر دار شدیم که یکی از آن ها سعید، دوست پسر ویدا بوده .

خیلی ناراحت شدیم هم برای سعید هم برای ویدا ، پیش خودم فکر می کردم ویدا حسابی بهم می ریزد و احتمالا چندین روز یا ماه دپرس خواهد شد. معلوم نبود بتواند به دانشگاه برود یا نه .

واقعا تصورش سخت بود . کلی با بچه ها برای ویدا غصه خوردیم .جواب کنکور آمد و تعیین رشته و شهر ها شروع شد از 15 نفر همکلاسی های ما 12 نفر در رشته های خوب و شهرهای خوب و دانشگاه های دولتی خوب قبول شدند. ویدا همدان قبول شد . البته شاید شهر های دیگر هم قبول میشد اما بعدا فهمیدیم که دوست پسر جدیدش همدانی ست !!!!.

درست روز چهلم سعید ، ویدا عقد کرد و هم برای دانشگاه و هم برای زندگی رفت همدان .....

شاید بیش از 34 سال بود که ازش بی خبر بودم. دیروز خانم پ آمده بود اداره و چند ساعتی در اتاقم نشست و کلی با هم حرف زدیم . صحبت به بچه های دبیرستان کشید و حرف ویدا پیش امد و خانم پ بهم خبر داد که اخیرا پسر جوان ویدا که تقریبا همسن و سال همان سعید بوده ، تصادف کرده و مرده ....

نمی دونم چرا یهو جا خوردم و تمام خاطرات سال کنکور و آن اتفاقهای تلخ و اخبار تلخ آن روزگار بیادم افتاد . اینکه مادر سعید وقتی فهمیده بود ویدا تاریخ عقدش را روز چهلم پسرش انداخته چقدر دلش شکسته بود و غصه خورده بود و حالا بعداز 35 سال ویدا خود عزادار پسرش شده بود. دلم برای ویدا سوخت ، همچنانکه آن روز دلم بحال مادر سعید هم سوخته بود و نتوانسته بودم این کار ویدا را درک کنم !!!!