جز اینکه نتوانی زندکی کنی ؟ ذلالت محض انسان را به وقت مرگ می توان درک کرد وقتی نفس حبس می شود و تو قادر نیستی انگشتی را تکان دهی ، ناتوان و بی هیچ اراده ای دراز به دراز می افتادی و اطرافت را تماشا می کنی ، این همه دویدن ها. نقشه ها. آرزو ها ، به نفسی بند می شود ، اینکه بمانی یا بری. هیچ اراده ای در آن نداری ، به همین راحتی ، و تو آنگاه به پوچی زندگی می اندیشی ، به این همه حرص و طمع آدمی خنده ات می گیرد و حرف ها و سخن ها و کار های یاوه را می شنوی و می بینی و هیچ نمی گویی ، فقط لبخندی تلخ گوشه ی لبانت شکل می گیرد ، همین، این همان بود که در انتظارش بودیم؟ همان که خود را به آب و آتش می زدیم تا بهش برسیم ؟

چگونه اتفاق افتادنش ، چه فرقی،دارد، روزی خواهد رسید و مرا هم درگیر خواهد کرد ، آیا فرصت خداحافظی خواهم داشت ؟ نمی دانم .سعادتی ست اگر فرصتی باشد ، اما غالبا چنین نمی شود ، این مدت چقدر به دوستانی که رفته اند فکر کردم ، به آنها که در بی خبری مردند، چه آنها که کنارشان بودم چه آنها که در غربت مردند، به دوست وبلاگی ام فکر می کنم که چقدر سعادتمند بود که آخرین پستش را نوشت و از همه حلالت خواست ، اگرچه باورش نبود که واقعا خواهد رفت و تا ۲ ساعت قبل فوتش هنوز امیدوار بود که خوب می شود ، غافل از اینکه روزگار تیر خلاص را زده بود و داشت جان کندنش را تماشا می کرد.

امید ها گاه چقدر فریبنده هستند، وقتی قرار نیست کارساز باشند و تو همچنان دست به دامنشان می شوی ،

آیی ای مرگ. کی خواهی رسید و این نفس به عاریه را پس می ستانی ، ترا من مدت هاست چشم به راهم، مدتهاست دیگر کار نیمه تمامی ندارم و آمدنت بی شک غافلگیرم نخواهد کرد هرچند تا رسیدنت زندگی را دوست می دارم و زندگی می کنم ......