....
با طلوع هر آفتاب و
درخشش روشنایی
باورهایم رنگ می بازند و از تاریکی تلخ کامی
رها می شوم
من اینک
جز تو هیچ
باوری ندارم
هیچ ....
پ.ن: با نفس های آخر پاییز ، نفس تازه می کنم و ترا در پستوی دلم ، جا می دهم ، آنجا بمان تا بهار که همراه شکوفه ها ، عطرت را به جانم ریزی ....
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۹/۲۲ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 