دست در دست خیالی پر فریب

میشم راهی به دشتی دلفریب

نغمه های شاد صبح سر می رسند

نور کم رنگ سحر باشد غریب

&

روز از راه سیاهی می رسد

باد آوای قشنگی می دمد

نغمه خوان صبح با شور و نوا

نغمه می خواند ، به جایی می جهد

&

یادها را در کناری می نهم

غصه ها را در غباری می نهم

خاطری از خاطرت گلچین کنم

خنده بر لب ، بر قراری می نهم

&

بعد از این ، اندیشه ایی دیگر کنم

چشم بگشایم ، نگاهی تر کنم

زندگی با من نمی سازد ، چه باک

من برایش قصه ای از بر کنم

&

شاد و بی باکم، پر از شور خدا

همره گل ها ، بسان غنچه ها

شبنم اشکم فدای آفتاب

دل نگهدارم ز هر رنگ و ریا

پ.ن: چقدر دلم برای این نمایشنامه ی بی نظیر صبح تنگ شده بود....