باز صبح است و جهان در جنب و جوش....
دست در دست خیالی پر فریب
میشم راهی به دشتی دلفریب
نغمه های شاد صبح سر می رسند
نور کم رنگ سحر باشد غریب
&
روز از راه سیاهی می رسد
باد آوای قشنگی می دمد
نغمه خوان صبح با شور و نوا
نغمه می خواند ، به جایی می جهد
&
یادها را در کناری می نهم
غصه ها را در غباری می نهم
خاطری از خاطرت گلچین کنم
خنده بر لب ، بر قراری می نهم
&
بعد از این ، اندیشه ایی دیگر کنم
چشم بگشایم ، نگاهی تر کنم
زندگی با من نمی سازد ، چه باک
من برایش قصه ای از بر کنم
&
شاد و بی باکم، پر از شور خدا
همره گل ها ، بسان غنچه ها
شبنم اشکم فدای آفتاب
دل نگهدارم ز هر رنگ و ریا
پ.ن: چقدر دلم برای این نمایشنامه ی بی نظیر صبح تنگ شده بود....
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۹/۰۲ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 