یه یهوی
آسمان دیوار دیدار تو شد
در دلم بغضی گرفتار تو شد
خنده هایت ، باز خندان می کند
گریه ها در غیبتت ، کار تو شد
هر زمان لبخند بر لب ها نشست
غم خبر دار آمد، اجبار تو شد
در غبار خستگی های دلم
زندگی هر لحظه تکرار تو شد
حرف هایم را به آب چشمه ها
خنده هایم خرج دیدار تو شد
من ندانستم زمانه نقشه داشت
آرزو هایم هوادار تو شد
بر درخت آرزو خط می کشم
انتظارم سوی رخسار تو شد
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۹/۰۲ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 