دیروز بالاخره مجبور شدم برم دکتر :

دکتر پس از معاینه ی دقیق و گرفتن شرح حال مفصل با تعجب پرسید : تا حالا کجا بودی ؟ چرا بعد از یک هفته تازه اومدی مطب؟

من: جسارتا دور از شما ، خیلی رابطه ی خوبی با دارو و خصوصا دکترا ندارم.راستش هی گفتم خوب میشم ، خوب می شم اما نشد و بدتر شدم !

دکتر در حالی که لبخند بانمکی می زند که نا گاه مرا یاد تو می اندازد و این بخش از یکی سروده هایم (...در کوچه به هر رهگذری می مانی....) تحقق می یابد می گوید : ولی چرا از دکترا دوری می کنی؟

من: داستانش مفصله بگذریم....

دکتر نمی گذرد و می گوید تعریف کن و در طول تعریف داستان دکتر های ارتوپد تهران و نیاوران مدام آن خنده‌ای شیرین و لرزش های آرام شانه اش تکرار می شود ، در نهایت می گوید: دکتر دومی که خوب بوده !

من: آره، بگذریم اقای دکتر ، اینجا اومدم چون شنبه باید برم تهران و نمیخوام با خودم ویروس ببرم و اهل تهران را مریض کنم !

و باز همان خنده می گوید : باید بستری بشی

من: نه ترا خدا آقای دکتر ، بستری چیه . پسرم سه چهار روز بیشتر پیش من نیست و باید بره ۶ یا ۷ ماه دیگه میاد ، دوسه تا آمپول قوی بدید خونه استراحت می کنم .

دکترپس از پرس و جو درباره پسرم و شغلش ووو : کارت سخت میشه ، ولی باشه ، حرفی زدی که لاجرم مجبور به اطاعتم.و نسخه را با ۴ آمپول و یک شربت خلاصه می کند.....

بعد از مدتها یک دکتر با حوصله ی خوب زیارت کردیم . خدا را شکر، با دو آمپولی که دیروز تزریق شد حالم حسابی جا آمد و جانی تازه گرفتم . واقعا خدا حفظ ش کنه ، و خدا همه آنهایی که متعهد هستند نه متقلب، حفظ کند....

آدینه ای زیبا و پر از سلامتی نصیب همه باد