میدانی عزیزکم، زندگی مان مدتهاست در سراشیبی درد و رنج های فراوان افتاده است و این دلخوش کن های الکی ، چیزی جز دست و پا زندن های قبل مرگ نیست، می خندیم ، می گرییم ، یاوه سرایی می کنیم اما در نهایت منتظریم تمام شود ، از کندی گذر ساعت ها گله می کنیم و آنگاه که می گذرند ، از سرعت گذر عمر شکوه ها سر می دهیم، چگونه به سرعت باد عمر را هدر دادیم بی آنکه زندگی مان را معنایی داده باشیم، روز را شب کردن و شب به روز رساندن هم شکنجه ای ست از حاصل عمر،

۱۳ سال گذشت و انگار همین دیروز بود که تا صبح کنارت نشستم و اشک ریزان حرف هایم را به گوشت زمزمه کردم بی آنکه بدانم می شنویی ، من اما بی وقفه برایت رجز خواندم و زجه زدم ، ولی می دانم که این را بر من خواهی بخشید ، نمی خواستم مثل زمان کوچ بابا حرف هایم ناگفته بمانند ، باید حرف می زدم ، باید از خدا گلایه هایم را به تو می گفتم ، آخر تو بیشتر از همه ما ایمان داشتی و عمیقا باور داشتی که پیش خدا می روی .پس باید حرف هایم را شنیده باشی ، بعداز آن شب دیگر برایت بی تابی نکردم ، چندان غصه هم نخوردم ، نه اینکه از مرگت خوشحال باشم نه جانم، فقط فرصت نیافتم ، بنا به خواسته خودت و به احترامت، حواسم رفت به مراسمی که درخواست کرده بودی و تمام سعی ام این شد که در حد شان و منزلت تو باشد ، که شد ، تا حدی که حسادت خواهرت گل کرد و به زبان آورد ، بگذریم ،

به راستی که امروز پنج شنبه است و آذر ماه ، .شاید حضور روحت مرا بیادت انداخت نمی دانم ،شاید هم تصادفی بود که تا چشم باز کردم نگاه مهربان و خیره ات را پشت قاب عکس ات دیدم و یاد تو افتادم ، شاید هم خاصیت این آذر ماه باشد که ماه کوچ توست، شاید هم هیچکدام و صرفا این بیماری که به جانم رخنه کرده و مرگ را در خاطرم زنده می کند ، هر چه هست، یهو خیلی دلتنگت شدم، خیلی، و دلتنگ همه عزیزانی که در طی این ۵۵ سال عمر بی حاصل، در زندگیم نقشی داشته اند و تا جایی همراهی ام کرده اند ، ...روحت شاد مادر مهربانم و روح همه رفتگان نیز ..... امیدوارم دنیای بهتری را تجربه کنید ،.....