خیره می مانم و از حادثه ها حیرانم

خسته از خاطره ها، در طلبت گریانم

&

آسمان غصه دل وا نکند ، تاریکی ست

تیره روزی به دلم رفته چنین طوفانم

&

غم اندوه تو هر روز به ابری بدهم

داغ نا دیدن تو، بغض شود بر جانم

&

راه بی راهه ی آن خانه خرابان گم شد

در معمای نگاهت شده سر گردانم

&

حرف های دل خود با گل و بلبل گویم

داد بی داد چه سودم بکند درمانم؟

&

پس بده قلب مرا ، یا برسان مهرت را

تا به دیوار دلت تکیه کنم شادانم

&

اندکی از تو مرا سخت کفایت بکند

قانعم کن به دمی تا نظری تابانم

&

کوه سرسخت شدم، تیشه نزن بر قلبم

کام شیرین مرا تلخ نکن، جانانم!

پ.ن: بهار رو به اتمام است و من دلم می گیرد از این خیال....