بهار هم می رود....
خیره می مانم و از حادثه ها حیرانم
خسته از خاطره ها، در طلبت گریانم
&
آسمان غصه دل وا نکند ، تاریکی ست
تیره روزی به دلم رفته چنین طوفانم
&
غم اندوه تو هر روز به ابری بدهم
داغ نا دیدن تو، بغض شود بر جانم
&
راه بی راهه ی آن خانه خرابان گم شد
در معمای نگاهت شده سر گردانم
&
حرف های دل خود با گل و بلبل گویم
داد بی داد چه سودم بکند درمانم؟
&
پس بده قلب مرا ، یا برسان مهرت را
تا به دیوار دلت تکیه کنم شادانم
&
اندکی از تو مرا سخت کفایت بکند
قانعم کن به دمی تا نظری تابانم
&
کوه سرسخت شدم، تیشه نزن بر قلبم
کام شیرین مرا تلخ نکن، جانانم!
پ.ن: بهار رو به اتمام است و من دلم می گیرد از این خیال....
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۳/۲۷ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 