حضرت والا....
آشفته خیالی ست، شب و روز در اینجا
بیهوده جدالی ست در این غمکده بر پا
دیوانه نمودی ، دل دیوانه و رفتی
هر کو نگرم عطر تو جاری ست بدآن جا
خالی شده از خاطره ها، چشم به راهم
بر قامت هر جاده یادت شده پیدا
اندوه، مرا ، راهی دریای عدم کرد
دل غرق تمنای تو ، بی منت دنیا
شاید که شبی ، بخت، ترحم بنماید
در خواب شوم ، خام شود خاطر رویا
شبها به خیال تو شوم خیره به مهتاب
در دیده ی مهتاب نشستی به تماشا؟
در وقت سحر حسرت دیدار تو دارم
پلکی بگشا، باز بتاب ، حضرت والا
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۳/۲۳ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 