آشفته خیالی ست، شب و روز در اینجا

بیهوده جدالی ست در این غمکده بر پا

دیوانه نمودی ، دل دیوانه و رفتی

هر کو نگرم عطر تو جاری ست بدآن جا

خالی شده از خاطره ها، چشم به راهم

بر قامت هر جاده یادت شده پیدا

اندوه، مرا ، راهی دریای عدم کرد

دل غرق تمنای تو ، بی منت دنیا

شاید که شبی ، بخت، ترحم بنماید

در خواب شوم ، خام شود خاطر رویا

شبها به خیال تو شوم خیره به مهتاب

در دیده ی مهتاب نشستی به تماشا؟

در وقت سحر حسرت دیدار تو دارم

پلکی بگشا، باز بتاب ، حضرت والا