خواب از چشم، گریزان گشته

ماه من خفته و پنهان گشته

زندگی پشت غباری ، پر درد

اشک همراه دل و جان گشته

پشت دیوار سکوتی غمگین

بغض و اندوه خروشان گشته

آرزوها همه در بند و اسیر

پای لرزان و پریشان گشته

این همه درد درون انسان

مثل آتشکده جوشان گشته

راه ساقی چو سرابی مبهم

راه میخانه، بیابان گشته

همزبانی شده مهجور ولی

همدلی قسمت دیوان گشته

باغ ها ، غرق شدند در سیلی

باغبان در دل طوفان گشته

نسل انسان شده منفور خدا

آسمان وادی باران گشته

تا کجا خانه خرابی ، تا کی

آدمی خسته به زندان گشته

بال بگشای و به پرواز درا

دل من طالب جولان گشته....

پ.ن: جملگی در حسرت اخبار خوش، دلمرده ایم....