هزیان گویی
خواب از چشم، گریزان گشته
ماه من خفته و پنهان گشته
زندگی پشت غباری ، پر درد
اشک همراه دل و جان گشته
پشت دیوار سکوتی غمگین
بغض و اندوه خروشان گشته
آرزوها همه در بند و اسیر
پای لرزان و پریشان گشته
این همه درد درون انسان
مثل آتشکده جوشان گشته
راه ساقی چو سرابی مبهم
راه میخانه، بیابان گشته
همزبانی شده مهجور ولی
همدلی قسمت دیوان گشته
باغ ها ، غرق شدند در سیلی
باغبان در دل طوفان گشته
نسل انسان شده منفور خدا
آسمان وادی باران گشته
تا کجا خانه خرابی ، تا کی
آدمی خسته به زندان گشته
بال بگشای و به پرواز درا
دل من طالب جولان گشته....
پ.ن: جملگی در حسرت اخبار خوش، دلمرده ایم....
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۷/۲۵ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 