باران یاد تو....

و باران
همچنان می بارد و پرنده ی کوچک زیبا
با تنی خیس و لرزان
بر لب شاخه ای کز کرده
نمی دانم برای تداوم باران
دعا کنم
یا طلوع آفتاب درخشان
دلم برای پرنده سوخت
آخر می دانی
حسرت عجیبی در چشمانش هست
حسرت پرواز
حسرت آسمان روشن....
پ.ن: با آرزوی روزهای روشن
+ نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۷/۲۶ ساعت توسط سیمین حیدریان
|
گاه می خوانم و گاه می نویسم ، هر آنچه با عشق نسبتی دارد ، 