هنوز هم

زودتر از خورشید

در میانه بگو مگوهای این گنجشک های نازنین

بیدار می شوم و روزم را

با ذهنی آشفته از خواب های نصفه نیمه شروع می کنم

به گل ها سلام می کنم و از پنجره

چشم می دوزم به انتهای افق

تا مگر خورشید را ببینم

این روز ها پیاده روی های صبحگاهی را از سر گرفته ام

مرتب به استخر می روم

اداره هم برای خودم کارتراشی میکنم

با دوستانم گپ میزنم ، می خندم وووو

اما هیچکدام کمک نمی کنند

به خانه که می رسم

خیال توست که جاری ست

هرچقدر زندگی به روال می گذرد

بیش از پیش جای خالی ات را

حس می کنم

و چیزی انگار ذهنم را

لا به لای این همه مشغله

به طرز موزیانه ای

می قاپد

نه می توانم بنویسم

نه حوصله خواندن دارم

کنارم نیستی اما

در لحظه لحظه های زندگی ام

هستی......

بی تو خاموشم و دنیا همه در غوغای ست ......

پ.ن: برای فرار از خود یا ..... نمی دانم اما بزودی دوباره باید دست به دامان جاده شوم ....