در طی این نیم قرن و اندی که عمر کرده ام ، هرگز ، هرگز ، به اندازه ی امروز احساس بیچارگی نکرده بودم ، انگار در اسارت محض باشم و دست و پایم را با هزاران زنجیر بسته باشند ، هزاران زنجیر از بایدها و نباید هایی که نه می شود درک شان کرد نه می توان بی خیالشان شد، در این میان ، من مانده ام و با هزاران خیال پریشان و صبر و صبر و دوباره صبر و انتظار و .......

صبری که منجر می شود به جدال درونی دایم ، هی سعی می کنم خوش بین باشم و به چیزهای خوب و خوشایند بیاندیشم و افکار بد را از ذهنم دور کنم و هی این افکار بیشتر و بیشتر هجوم می آورند و مرا به خاک سیاه می نشانند , در نهایت من می مانم و سگ سیاه درون (افسرگی). همه ما خواسته و ناخواسته گاه اسیر این سگ هستیم ، اسیر افکار سیاه ، اسیر زنجیرهای عذاب ،

این بد است که راه را بلدیم ولی نمی توانیم برویم، وسیله را داریم و نمی توانیم استفاده کنیم ، هزاران حرف داریم و نمی توانیم بزنیم....

چندین شب ست که خواب آرامی ندارم ، بین چرت و چک کردن مدام گوشی در گذراندم ، به امید اینکه خبری برسد ، شاید خبری خوش ، اما دریغ از یک خبر، حتی خبر بد ، نه پیامی ، نه نشانی ، نه امیدی ...... نمی دانم اصلا هشیار بوده ام یا در خواب گوشم به گوشی بوده ،

تمام وقت به خودم تشر می زنم، صبور باشم ، صبور باشم ، ولی دیگر حالم از صبر هم بهم می خورد ، مگر کاسه صبر آدمی چقدر ظرفیت دارد ، اینبار واقعا بریدم ، خسته ام ، خسته از این همه انتظار برای خوب شدن ها ، ، انتظار گذر زمان ، انتظار حل مشکلات ، انتظار اخبار خوب ،.....

گاهی فکر میکنم مرگ چقدر آرام بخش است اگر قرار نیست منتظر چیزی باشیم ، نگران چیزی باشیم و از واقعیت ها باخبر شویم ، به مرگ اندیشیدن کمی آرام بخش است ، تا کی باید خود را به بیراهه زد ، تا کی باید خوشبینی را ادامه داد. همین است که هست ، تاریک و سیاه و زشت ، بی هیچ امید روشنایی ، بی هیچ امید رهایی ، شادی هایمان همیشه مشروط است ، به شرطی و شروطی ، چرا نمی توان بی هیج محدودیتی شاد بود ، چرا نمی توان بی هیچ شرط و شروطی عاشق بود ، چرا نمی توان چند صباحی به خواهش دل بود نه به جبر عقل .....

حتی در فکر کردن به مرگ هم ، مدام باید ملاحظاتی را در نظر گرفت ، گویا حتی مرگ هم بدون هیچ شرط و شروطی ممکن نیست ، به مرگ که می اندیشم ، غم و غصه عزیزانم را می بینم، و هزاران کار نیمه تمامم ، حرف های نگفته، کارهای نکرده بی شماری مقابل چشمانم رژه می روند ....

گاه می اندیشم این خدا، به چه امیدی ، با چه انگیزه ای زمین را خلق کرده ؟

انگار این سگ سیاه افسردگی مهار گسسته و بد جور دندان تیز کرده و من هم دارم باهاش همراهی می کنم ...

کاش هرچه زودتر خبری خوب و خوش برسد ، نگرانی داره دیوانه ام می کنه .کاش قاصدکی خوش خبر برسد و این سگ سیاه را فراری دهد . کاش و هزاران کاش نا گفتنی در دلم

مانده که باید باشی که کاش ها بروند .......