رفت روز جهنمی گویا

صلح شد بین ابر چون رویا

باز باران مهربان بارید

قطره ای در دل جهان تابید

_

آسمان اخم کرده جاری شد

قطره ها روی شاخه، باری شد

برگ ها شادمانه رقصیدند

غنچه ها این میانه رویدند ...

.....

من کناری نشسته، حیرانم

با خیال تو باز ویلانم

نرم و آهسته با خودم گویم

حکمت چیست مانده در جانم

.---

قصه ی این همه گلایه ، چه بود

نقش تقدیر، در زمانه، چه بود

من چرا خام روزگار شدم

علت این همه بهانه ، چه بود

.

از چه رو ، رو به روی هم بودیم

ما که دایم به سوی هم بودیم

از چه اینگونه ما جدا گشتیم

بی خبر از دل و رها گشتیم

.

درس هایی چه تلخ یادم داد

کرد خاموش، شوق و آه ام داد

زندگی سخت شد دوباره ولی

عشق ، هر لحظه ای نویدم داد..

پ.ن : این دو سه روز گذشته هوا بی سابقه جهنم بود و برق هم که خدا را شکر دم به دم قطع و اب هم که نگم بهتره....ولی خدا را شکر امروز از صبح هوا ابری و با باد درگیر بود که همین الان بالاخره بارید....